✍️ نویسنده: 4
گلیØŒ خندید در باغی سحرگاه
که کس را نیست چون من عمر کوتاه
ندادند ایمنی از دستبردم
شکفتم روز و وقت شب فسردم
ندیدندم به جز برگ و گیاØŒ روی
نکردندم به جز صبح و صباØŒ بوی
در آغوش چمنØŒ یکدم نشستم
زمان دلربائیØŒ دیده بستم
ز چهرم برد گرماØŒ رونق و تاب
نکرده جلوهØŒ رنگم شد چو مهتاب
نه صحبت داشتم با آشنائی
نه بلبل در وثاقم زد صلائی
اگر دارای سود و مای بودم
عروس عشق را پیرایه بودم
اگر بر چهره‌ام تابی فزودند
بدین تردستی از دستم ربودند
ز منØŒ فردا دگر نام و نشان نیست
حساب رنگ و بوئیØŒ در میان نیست
کسی کو تکیه بر عهد جهان کرد
درین سوداگریØŒ چون من زیان کرد
فروزان شبنمیØŒ کرد این سخن گوش
بخندید و ببوسیدش بناگوش
بگفتØŒ ای بی‌خبرØŒ ما رهگذاریم
بر این دیوارØŒ نقشی می‌نگاریم
من آگه بودم از پایان این کار
ترا آگاه کردن بود دشوار
ندانستی که در مهد گلستان
سحر خندید گلØŒ شب گشت پژمان
تو ماندی یک شبی شاداب و خرم
نمیماند به جز یک لحظه شبنم
چه خوش بود ار صفای ژاله میماند
جمال یاسمین و لاله میماند
جهانØŒ یغما گر بس آب و رنگ است
مرا هم چون تو وقتØŒ ایدوستØŒ تنگ است
من از افتادن خودØŒ خنده کردم
رخ گلبرگ را تابنده کردم
چو اشکØŒ از چشم گردون افتادم
به رخسار خوش گلØŒ بوسه دادم
به گلØŒ زین بیشتر زیور چه بخشد
بشبنمØŒ کار ازین بهتر چه بخشد
اگر چه عمر کوتاهمØŒ دمی بود
خوشم کاین قطرهØŒ روزی شبنمی بود
چو بر برگ گلیØŒ یکدم نشستم
ز گیتی خوشدلمØŒ هر جا که هستم
اگر چه سوی منØŒ کسرا نظر نیست
کسی راØŒ خوبی از من بیشتر نیست
نرنجیدم ز سیر چرخ گردان
درونم پاک بود و رویØŒ رخشان
چو گفتندم بیارامØŒ آرمیدم
چو فرمودند پنهان شوØŒ پریدم
درخشیدم چو نور اندر سیاهی
برفتم با نسیم صبحگاهی
نه خندیدم به بازیهای تقدیر
نه دانستم چه بود این رمز و تفسیر
اگر چه یک نفس بودیم و مردیم
چه باکØŒ آن یک نفس را غم نخوردیم
بما دادند کالای وجودی
که برداریم ازین سرمایه سودی
منبع : گنجور