✍️ نویسنده: 4
شنیدستم که اندر معدنی تنگ
سخن گفتند با همØŒ گوهر و سنگ
چنین پرسید سنگ از لعل رخشان
که از تاب که شدØŒ چهرت فروزان
بدین پاکیزه‌روئیØŒ از کجائی
که دادت آب و رنگ و روشنائی
درین تاریک جاØŒ جز تیرگی نیست
بتاریکی درونØŒ این روشنی چیست
بهر تاب توØŒ بس رخشندگیهاست
در این یک قطرهØŒ آب زندگیهاست
بمعدنØŒ من بسی امید راندم
تو گر صد سالØŒ من صد قرن ماندم
مرا آن پستی دیرینه بر جاست
فروغ پاکیØŒ از چهر تو پیداست
بدین روشن دلیØŒ خورشید تابان
چرا با من تباهی کرد زینسان
مرا از تابش هر روزهØŒ بگداخت
ترا آخرØŒ متاع گوهری ساخت
اگر عدل استØŒ کار چرخ گردان
چرا من سنگم و تو لعل رخشان
نه ما را دایهÙ” ایام پرورد
چرا با من چنینØŒ با تو چنان کرد
مرا نقصانØŒ تو را افزونی آموخت
ترا افروخت رخسار و مرا سوخت
تراØŒ در هر کناری خواستاریست
مراØŒ سرکوبی از هر رهگذریست
تراØŒ هم رنگ و هم ار زندگی هست
مرا زین هر دو چیزی نیست در دست
ترا بر افسر شاهان نشانند
مرا هرگز نپرسند و ندانند
بود هر گوهری را با تو پیوند
گه انگشتر شویØŒ گاهی گلوبند
منØŒ اینسان واژگون طالعØŒ تو فیروز
تو زینسان دلفروز و من بدین روز
بنرمی گفت او را گوهر ناب
جوابی خوبتر از در خوشاب
کزان معنی مرا گرم است بازار
که دیدم گرمی خورشیدØŒ بسیار
از آنروØŒ چهره‌ام را سرخ شد رنگ
که بس خونابه خوردم در دل سنگ
از آن رهØŒ بخت با من کرد یاری
که در سختی نمودم استواری
به اخترØŒ زنگی شب راز میگفت
سپهرØŒ آن راز با من باز میگفت
ثریا کرد با من تیغ‌بازی
عطارد تا سحرØŒ افسانه‌سازی
زحلØŒ با آنهمه خونخواری و خشم
مرا میدید و خون میریخت از چشم
فلکØŒ بر نیت من خنده میکرد
مرا زین آرزو شرمنده می‌کرد
سهیلم رنجها میداد پنهان
بفکرم رشکها میبرد کیهان
نشستی ژاله‌ایØŒ هر گه بکهسار
بدوش من گرانتر میشدی بار
چنانم میفشردی خاره و سنگ
که خونم موج میزد در دل تنگ
نه پیدا بود روز اینجاØŒ نه روزن
نه راه و رخنه‌ای بر کوه و برزن
بدان درماندگی بودم گرفتار
که باشد نقطه اندر حصن پرگار
گهی گیتیØŒ ز برفم جامه پوشید
گهی سیلمØŒ بگوش اندر خروشید
زبونیها ز خاک و آب دیدم
ز مهر و ماهØŒ منت‌ها کشیدم
جدی هر شبØŒ بفکر بازئی چند
بمن میکرد چشم اندازئی چند
ثوابتØŒ قصه‌ها کردند تفسیر
کواکب برجها دادند تغییر
دگرگون گشت بس روز و مه و سال
مرا جاوید یکسان بود احوال
اگر چه کار بر من بود دشوار
بخود دشوار می‌نشمردمی کار
نه دیدم ذره‌ای از روشنائی
نه با یک ذرهØŒ کردم آشنائی
نه چشمم بود جز با تیرگی رام
نه فرق صبح میدانستم از شام
بسی پاکان شدند آلوده دامن
بسی برزیگران را سوخت خرمن
بسی برگشتØŒ راه و رسم گردون
که پا نگذاشتیم ز اندازه بیرون
چو دیدندم چنان در خط تسلیم
مرا بس نکته‌ها کردند تعلیم
بگفتندم ز هر رمزی بیانی
نمودندم ز هر نامی نشانی
ببخشیدند چون تابی تمامم
بدخشی لعل بنهادند نامم
مرا در دلØŒ نهفته پرتوی بود
فروزان مهرØŒ آن پرتو بیفزود
کمی در اصل من میبود پاکی
شد آن پاکیØŒ در آخر تابناکی
چو طبعم اقتضای برتری داشت
مرا آن برتریØŒ آخر برافراشت
نه تاب و ارزش منØŒ رایگانی است
سزای رنج قرنی زندگانی است
نه هر پاکیزه روئیØŒ پاکزاد است
که نسل پاکØŒ ز اصل پاک زاد است
نه هر کوهیØŒ بدامن داشت معدن
نه هر کان نیز دارد لعل روشن
یکی غواصØŒ درجی گران بود
پر از مشتی شبه دیدشØŒ چو بگشود
بگو این نکته با گوهر فروشان
که خون خورد و گهر شد سنگ در کان منبع : گنجور