✍️ نویسنده: 4
…وقتی در رو باز کردم  با صدای باز شدن در پدر مهناز در حالی که کمربند تو دستش بود رو به من  برگشت مهناز هم که مثل یک گل پژمرده  بود بود.  زندایی از پشت پنجره با چشمای گریان به دایی و دختر دایی نگاه میکرد. من آب دهنم رو پایین بردم و با ترسی که داشتم. آخه حق وارد شدن به اون حریم رو نداشتم . به دایی گفتم:  ” دایی جان چی شد داری چی کار میکنیØŸ ” دایی گفت :” هرچی میکشیم از دست توئه اخه چی به مهناز گفتی که نمیخواد برای ادامه تحصیل بره شهرØŸ! هانØŸ ” گفتم: ” دایی خوب شاید دوست نداره بره ” گفت  :” غلط کرده مگه دست خودشه ” من کمی با خودم کلنجار رفتم خیلی سخت بود که تصمیم بگیرم ولی گفتم :” دایی ما … ما … ما به هم … ” سکوت همه جا رو چند لحظه گرفت دایی عصبانی تر شد و کمربندش رو بالا برد تا به من بزنه که صدای پدرم رو شنیدم که گفت :” حاج محسن چی کار میکنیØŸ ” دایی که صدای پدر آبی روی آتش خشمش بود آروم شد و به زمین نشست صدای پدر برای اون هم آرامش بخش بود پدر با تندی رو به من کرد و گفت :” از الان تا آخر تابستون شما حق ندارید با هم باشید تا مهناز بره شهر و آب ها از آسیاب بیفته ” البته دایی و پدر حرف من را آن چنان جدی نگرفتن و متوجه نشدن که منظور من عشقه و دوست داشتنه.  شاید چیز دیگه ای فکر کردنØŒ اصلا نمیشه گفت که چه فکری از سر اونها گذر کرده بود. اون شبØŒ شبی بود که پدرم آب پاکی را روی دست ما ریخت البته این منع شدن باعث شد همون موقع هایی هم که مهناز رو در شب نشینی ها می‌دیدم برام جذابیت بیشتر پیدا کنه و عشق و علاقه من به اون بیشتر و بیشتر بشه. متاسفانه نگاه اینکه ما بچه ایم به ما ضربه میزد شاید اگر مثل بزرگتر ها به ما درست نگاه میکردن همه چیز خوب پیش می‌رفت. البته احترام زیادی که برای پدر  و مادر عزیزم قایل بودم حتی برای این مسئله مهم مانع من  برای اعتراض و حتی گفتن و یا رو ترش کردن می شد. روز ها و ساعتها از پی هم گذشت و گذشت تا سه روز مونده بود که مهناز بره شهر اتفاق عجیبی افتاد. یک شب سر سفره شام صدای زنگ خونه به صدا در اومد و جلوی در رفتم و در را باز کردم یه تیکه کاغذ از بین در افتاد پایینØŒ این طرف و اونطرف را نگاه کردمØŒ کسی نبودØŒ به کاغذ نگاهی انداختمØŒ از طرف مهناز بود. اگه پدر و یا مادر جلوی در می اومدن چی می‌شدØŸ روی کاغذ نوشته شده بود :” فردا کنار تپه ی همیشگی ساعت Û±Û° صبح کار بسیار مهمی با تو دارم خودت رو برای اتفاق مهمی اماده کن دوست دار تو مهناز “….