✍️ نویسنده: 5
جوانی نزد عالمی آمد واز او پرسید: من جوان کم سنی هستم اما آرزوهای بزرگی دارم و نمی توانم خود رااز نگاه کردن به دختران منع کنمØŒ چاره ام چیستØŸ عالم نیز کوزه ای پر از شیر به او داد و به او توصیه کرد که کوزه را به سلامت به جای معینی ببرد و هیچ چیزاز کوزه نریزد. واز یکی از شاگردانش درخواست کرد او را همراهی کند واگر شیر را ریخت جلوی همه ی مردم او را کتک بزند. جوان نیز شیر را به سلامت به مقصدرساند. و هیچ چیز از آن نریخت. وقتی عالم از او پرسید چند دختر را در سر راهت دیدیØŸ جوان جواب داد: هیچØŒ فقط به فکر آن بودم که شیر را نریزم که مبادا در جلوی مردم کتک بخورم و در نزد مردم خوار و خفیف شوم. عالم هم گفت: این حکایت انسان مؤمن است که همیشه خداوند را ناظر بر کارهایش میبیند و از روز قیامت و حساب و کتاب بیم دارد. خدایا! به آنچه که دادی تشکر! به آنچه که ندادی تفکر! به آنچه که گرفتی تذکر! که: داده ات نعمت! نداده ات حکمت! و گرفته ات عبرت است! یا رب آنچه خیر است در تقدیر ما کن! وآنچه شر است از من و دوستانم جدا کن!🌹✨ آمینØ›