✍️ نویسنده: 4

نودیها : احمدرضا صدری: عالم ربانی و مهذِب نفوسØŒ شهید آیت‌الله سید عبدالحسین دستغیبØŒ از جمله پیشتازان انقلاب اسلامی در شهر شیراز به شمار می‌رود. در سالروز شهادت این مجاهد نام آورØŒحدیث مبارزات آن بزرگ را از زبان فرزند ارجمندش به شنیدن نشسته‌ایم. امید آنکه مقبول افتد.

*به عنوان نخستین پرسش این گفت و شنودØŒ لطفا بفرمائید که چند خواهر و برادر بودید و پدر بزرگوارتان با شما چگونه رفتار می‌کردندØŸ

ما شش برادر و چهار خواهر بودیم و چون امکانات و وسایل بازی زیادی برای بچه‌ها وجود نداشتØŒ طبیعتاÙ‹ خیلی شلوغ می‌کردیم و در حیاط و حوض سر و صدا به راه می‌انداختیم! پدر خیلی آرام بودند و اوج عصبانیتشان این بود که از طبقه بالا پایین می‌آمدند و می‌گفتند: «باز کی جاهل شده است؟» بعد عصایشان را زمین می‌زدند و هر کدام از ما می‌رفتیم و در گوشه‌ای پنهان می‌شدیم! نماز خواندن را خیلی دوست داشتند و مراقب نماز خواندن ماهم بودند. بچه که بودیمØŒ وقتی روزه می‌گرفتیمØŒ به مادرمان پول می‌دادند که برای ما دخترها جایزه بخرند. به فرزندان دخترشانØŒ خیلی بیشتر از پسرها می‌رسیدند و به ما می‌گفتند: برادرهاØŒ نوکرهای شما هستند! همیشه وقتی به خانه برمی‌گشتندØŒ اول به دخترها می‌رسیدند و بعد به سراغ پسرها می‌رفتند. اگر می‌فهمیدند یکی از پسرها با ما دعوا یا ما را اذیت کرده استØŒ فوق‌العاده ناراحت می‌شدند. با همه ما هم طوری رفتار می‌کردند که تک‌تک ما تصور می‌کردیم ما را بیشتر از بقیه دوست دارند. پدرم خیلی مظلوم بودند.

*برنامه روزانه‌شان به چه نحو بودØŸ

ایشان همیشه دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار می‌شدند و نماز شب می‌خواندند. یک کتری کوچک داشتند که روی بخاری نفتی می‌گذاشتند و چای دم می‌کردند. بعد از نماز قرآن می‌خواندند. مادرم می‌گفتند: گاهی نصف شب‌ها از صدای گریه پدرت در حالت نماز و نیایش بیدار می‌شدم! موقع اذان صبح پایین می‌آمدند و تک‌تک ما را بیدار می‌کردند.من خوابم خیلی سبک بود و همین که صدای در را می‌شنیدمØŒ بیدار می‌شدم. برای هر کدام از ما هم یک لقب قشنگ گذاشته بودند. مثلاÙ‹ به من می‌گفتند: «خانم بهشتی! بلند شو و بقیه را هم صدا بزن!» بعد از اذان صبح برای پیاده‌روی بیرون می‌رفتند و بعد از یک ساعت که تازه آفتاب سر زده بود برمی‌گشتند. به طبقه بالا می‌رفتند و کمی استراحت می‌کردند. بعد از ساعتی مادر می‌گفتند: بروید و پدرتان را بیدار کنید و ما خواهرها که می‌رفتیم و هر کدام یک کاری می‌کردیم. یکی دست پدر را می‌مالیدØŒ یکی پای ایشان را. بعد پدر به طبقه پایین می‌آمدند.پدر بسیار کم‌خوراک بودند. ما هم که هنرمان بازی و سر و صدا بود. پدر با هر لقمه غذا که می‌خوردندØŒ بلند می‌گفتند: بسم الله الرحمن الرحیمØŒ یعنی کمی ساکت‌تر بازی کنید! مادر خیلی به پدر احترام می‌گذاشتند. وقتی هوا خوب بودØŒ در حیاط قالیچه پهن می‌کردند و پشتی می‌گذاشتند.

پدر بعد از صرف صبحانه به طبقه بالا می‌رفتند و مطالعه می‌کردند و می‌نوشتند. اگر هم مراجعه‌کننده داشتند که به کارهای مردم رسیدگی می‌کردند. ناهار پیش ما بودند و یک ساعتی هم می‌ماندند و به حرف‌های ما گوش می‌کردند و بعد باز به طبقه بالا می‌رفتند و تا اذان مغرب به کار مردم یا مطالعه و نگارش می‌پرداختند. اذان مغرب هم برای اقامه نماز جماعت به مسجد می‌رفتند و برمی‌گشتند. زندگی ایشان سرشار از کارØŒ مطالعهØŒ عبادت و رسیدگی به کار مردم بود و لحظه‌ای از وقت خود را هدر نمی‌دادند. نظم عجیبی داشتند و کمتر پیش می‌آمد عاملی بتواند این نظم را به هم بزند. شب‌های زمستان حدود ساعت ده و تابستان‌ها ده و نیم یا یازده می‌خوابیدند. مادرم گاهی به ما می‌گفتند: گل یاس بچینیم و در رختخواب پدر بریزیم! مادر واقعاÙ‹ پا به پای پدر برای انقلاب زحمت کشیدند. افسوس که خیلی زود از دست ما رفتند.

*قدیمی‌ترین خاطره‌ای که از مبارزات پدر دارید به چه زمانی برمی‌گرددØŸرفتار پدر را درآن ماجرا چگونه دیدیدØŸ

به سال Û±Û³Û´Û². آن موقع ده سال داشتم. عصر Û±Ûµ خرداد بود که حضرت امام را دستگیر کرده بودند. آمدند و به پدرم این خبر را دادند. پدر هر شب در یک جا مجلس داشتندØŒ به این ترتیب که آقایان علما را جمع می‌کردند و هر هفته در یکی از مسجدها جلسه می‌گذاشتند. اواخر هر شب جلسه داشتند که در یکی از مساجد برگزار می‌کردند. آن شب هم جلسه در مسجد «گنج» که در کنار منزل بودØŒ برگزار شد. جمعیت خیلی زیادی هم آمده بود. مردم جلوی در خانه ما مراقبت می‌کردند که اگر مØ£موران آمدند که ایشان را دستگیر کنندØŒ مانع شوند. آن شب عمویم حاج‌آقا مهدی در رختخواب پدر خوابیدند! نصف شب صدای تیر آمد. حسابی وحشت کردم. چادرم را سرم انداختم و خواهرم را صدا زدم. رفتم و دیدم سربازها دارند برادرم آسید هاشم را کتک می‌زنند. مادرم او را می‌کشیدند و فریاد می‌زدند: «چرا می‌زنیدشØŸ خب او را ببریدØŒ چرا کتکش می‌زنید؟» آسید هاشم را می‌کشیدند و می‌پرسیدند پدرت کجاستØŸ همه را حسابی کتک زده بودند و همه خون‌آلود بودند. انگار یک گردان سرباز ریخته بودند آنجا. من از ترس می‌لرزیدم و احساس می‌کردم قیامت شده است.

آن شب همه مردهای خانه و برادرهایم را گرفتند. همه خون‌آلود بودند و سر یکی‌شان شکسته بود. از همه سراغ پدر را می‌گرفتند. آن شبØŒ خدایی بود که پدر زنده ماندند! یکی‌شان به سینه یکی از برادرانم اسلحه کشیده و گفته بود: آقای دستغیب کجاستØŸ پدر در فرصتی روی پشت‌بام رفتند و از دیوار سه متری در حیاط خانه همسایه پریدند و خوشبختانه طوری‌شان نشد. همسایه هم ارادت خاصی به پدر داشت و پدر توانستند آنجا بمانند. مØ£موران ساواک منزل همه دوستان و خویشاوندان را جستجو و شیراز را زیر و رو کردند و نتوانستند پدرم را پیدا کنندØŒ برای همین بسیار عصبانی شده بودند و همه مردهای خانواده را بردند. بعد هم دائماÙ‹ می‌آمدند و خانه را زیر و رو می‌کردند. من بچه بودم و چادر مادرم را محکم می‌گرفتم و گریه می‌کردم. مادرم می‌گفتند: نمی‌دانم آقا کجا هستندØŒ ولی آنها اصرار داشتند که شما می‌دانی و بروز نمی‌دهی!

دفعه چهارم که در خانه‌مان ریختندØŒ از مردان خانه کسی جز آسید محمدهادی باقی نمانده بود که آن موقع چهارده سال داشت. مادرم گفتند: «ببرید. نمی‌دانم چه دینی دارید. مسیحی هستیدØŸ کلیمی هستیدØŸ بهایی هستیدØŸ به هر چه و هر کس که معتقدید نمی‌دانم آقا کجا هستند. چرا این‌قدر اذیت می‌کنید؟»

مادرم باردار بودند و در اثر این فشارهای عصبیØŒ بچه سقط شد! صبح فردا ما بچه‌ها را به خانه یکی از اقوام بردند که بیش از این اذیت نشویم. روی بدن مادرمØŒ پر از جای کبودی بود! مادر خیلی ناراحت بودند و شب‌ها تا صبح نمی‌خوابیدند.من هم دائماÙ‹ گریه می‌کردم. هیچ‌کس نمی‌دانست پدرم کجا بودند. دو روز بعد دستگیر شدند که خودش داستان مفصلی دارد. مادرم خیلی زجر کشیدند.

*ساده‌زیستی شهید دستغیب شهره خاص و عام است. در این باره هم صحبت بفرمایید.ایشان در این باره چگونه رفتار می کردندØŸ

ایشان فوق‌العاده پاکیزه و مرتب بودندØŒ اما لباس و وسایل زیادی نداشتند. لباس و جوراب بیرون و خانه‌شان جدا بودØŒ اما جوراب و لباس خانه‌شان وصله داشت! پدرم به ما هر چه را که می‌خواستیم می‌دادندØŒ ولی برای خودشان چیز زیادی نمی‌خواستند. در سال Û±Û³Û´Û³ که از زندان آزاد شدندØŒ خواهرم پرده قشنگی دوخته و به در اتاقشان زده بود. ایشان به محض اینکه پرده را دیدند گفتند: «زود این را برداریدØŒ همان پرده قبلی هنوز قابل استفاده بود.»

*از رابطه پدرتان با حضرت امام چه خاطره‌ای داریدØŸرابطه ایشان با رهبر انقلابØŒچه تفاوت هایی با ارتباط ایشان با سایر مراجع داشتØŸ

حال پدر با حضرت امامØŒ حال مراد و مرید بود. ما اوایل از آیت‌الله خویی تقلید می‌کردیمØŒ ولی ایشان ما را برگرداندند و گفتند: مرجعیت امام بالاتر است! در جریان Û±Ûµ خرداد به قم و نزد امام رفتند و اندکی از مصائبی را که بر سر خانوادهØŒ به‌خصوص مادرمان آمده بود را برای امام تعریف کردند. امام بسیار متØ£ثر شده و به مادرمان فرموده بودند: «خوشا به سعادتتان! این مصائب همه ذخیره آخرت شماست!»

همه ما چون انقلاب را قبول داشتیمØŒ در راه آن هر مشکلی را تحمل می‌کردیمØŒ چون از کودکی با این مصائب و مسائل بزرگ شده بودیم. واقعاÙ‹ اسباب تØ£سف است که از امثال پدر در رسانه‌هاØŒ مخصوصاÙ‹ صدا و سیما حرفی نیست و آن وقت کسانی ادعای انقلابی بودن می‌کنند که اصلاÙ‹ آن روزها نبودند! پدر از ظلم نفرت داشتند و به نظر من این بی‌توجهی‌هاØŒ مصداق بارز ظلم است.

*آیا ایشان با شما مسائل سیاسی را مطرح می‌کردند و از جریانات سیاسی حرفی می‌زدندØŸ

ایشان در خانه بیشتر روی مسائل اجتماعی تکیه می‌کردند و از مسائل سیاسی خیلی با ما حرف نمی‌زدند. من خیلی زود ازدواج کردم و چون فرزندان دوقلو هم داشتمØŒ خیلی فرصت نمی‌کردم به خانه پدر بروم. البته دائماÙ‹ با تلفن تماس داشتم. بعد از فوت مادرمان هر کدام از ما یک هفته می‌ماندیم و از پدر مراقبت می‌کردیم.

*از فعالیت‌های شهید در آستانه پیروزی انقلاب خاطراتی را نقل کنید.

ایشان برای انقلاب وزنه‌ای بودند و به هر چه که امام می‌گفتندØŒ مو به مو عمل می‌کردند. استان فارس در واقع توسط ایشان می‌گشت. پدرم حتی امامت نماز جمعه را هم نمی‌خواستند قبول کنندØŒ منتهی مردم طومار جمع کردند و بعد امام به ایشان تکلیف کردند و پدر امر امام را اطاعت کردند. خیلی هم طول نکشید که شهید شدند. یادم هست در سال Û±Û³ÛµÛ¶ منزل ما را محاصره کرده بودند و سربازها واقعاÙ‹ اذیت می‌کردند و نمی‌گذاشتند از خانه بیرون برویم. در سال Û±Û³ÛµÛ· که انقلاب پیروز شدØŒ همه کارها به منزل ما منتهی می‌شد و مردم حتی اسلحه‌هایی را هم که از پادگان‌ها برداشته بودندØŒ به آنجا می‌آوردند. یک شب که راننده پدرم تیر خورده بودØŒ به‌شدت نگران شدم و به منزل پدرم رفتم. پدر به مسجد رفته بودند. موقعی که برگشتند پرسیدیم: «خبر تازه چه دارید؟» پدر با خوشحالی پاسخ دادند: «الحمدلله پیروز شدیم!» پدر بلافاصله اداره امور را در دست گرفتند و به کسانی که به آنها اعتماد داشتند مسئولیت‌های مهم را سپردند تا کم‌کم اوضاع شهر سر و سامان گرفت. بعد هم از تهران دستوراتی آمد و افرادی به کارها منصوب شدند. هر خبری که می‌شدØŒ پدرم تلاش می‌کردند مردم را آرام کنند. جنگ که شروع شدØŒ بعضی‌ها سر و صدا به راه انداختند که همه چیز گران شده است. پدر سخنرانی کردند و گفتند: «انقلاب کردیم که دینمان درست شود. برای شکم که انقلاب نکردیم!» پدر دار و ندارشان را فدای اسلام و انقلاب کردند.

*آیا مردم برای رفع نیازهایشان به شما و خواهر و برادرهایتان هم مراجعه می‌کردندØŸواکنش شما در برابر این درخواست ها چه بودØŸ

بله و ما هم مشکلات مردم را خیلی راحت با پدر مطرح می‌کردیم. خودشان هم توصیه می‌کردند اگر افراد نیازمندی را می‌شناسید بگوییدØŒ مخصوصاÙ‹ در باره اقوام و ارحام خیلی توصیه می‌کردند. با اینکه نهایت حیا و ادب را در برابر پدرمان داشتیمØŒ اما حرفمان را هم راحت به ایشان می‌زدیم و اگرنیازی داشتیم راحت می‌گفتیم. ما دخترها از بچگی پول توجیبی داشتیم. جالب است وقتی بزرگ هم شدیمØŒ این پول توجیبی همچنان برقرار بود. تا موقعی که پدر شهید شدندØŒ من ماهی Û³Û°Û° تومان پول توجیبی از ایشان می‌گرفتم! بسیار به اقوام و ارحام رسیدگی می‌کردند. بسیاری از آنها را ما نمی‌شناختیمØŒ چون مخفیانه این کار را می‌کردند. بعد از شهادت ایشان بود که فهمیدیم به چه کسانی کمک می‌کردند.

*آیا در شیوه‌های تربیتی اهل امر و نهی و موعظه بودندØŸ

خیرØŒ ایشان با رفتارشان ما را متوجه رفتار غلطمان می‌کردند. همان‌طور که اشاره کردم موقعی که شلوغ می‌کردیم چند بار با صدای بلند بسم‌الله می‌گفتند و آخر سر هم می‌گفتند: الحمدلله! همیشه وقتی می‌خواستیم چیز جدیدی بخریمØŒ می‌گفتند: «همانی را که دارید استفاده کنید و وقتی دیگر قابل استفاده نبودØŒ جدیدش را بخرید.» هیچ‌وقت به ما سخت نمی‌گرفتندØŒ ولی همیشه به صرفه‌جویی و پرهیز از اسراف توصیه می‌کردند. هیچ‌وقت موعظه نمی‌کردندØŒ ولی با رفتار و کارهایشان عمیق‌ترین تØ£ثیر را روی ما می‌گذاشتند. مادرمان هم همین شیوه را داشتند و انصافاÙ‹ برای تربیت ما خیلی زحمت کشیدند.

*از تهدیدهایی که می‌شدند و شهادتشان برایمان بگوییدØŸ

این بار سوم بود که به جان پدر سوØ¡ قصد کردند و موفق شدند. همان شب جمعه خواهرم خواب دیده بود که همه اموات خانوادگی در مقبره خانوادگی جمع شده و جشن گرفته‌اند و مادرم و مرحوم برادرم آسید احمد پذیرایی می‌کردند و گویی منتظر کسی بودند. خواهرم همان نصف شب به پدر تلفن می‌زنند و می‌گویند: «مراقب خودتان باشیدØŒ ممکن است فردا شما را شهید کنند» پدر جواب می‌دهند: «شهادت لیاقت می‌خواهدØŒ من قابلیت این حرف‌ها را ندارمØŒ حیف گلوله نیست که به من بخورد؟» یکی از خواهرهایم که آن روزها در فسا زندگی می‌کرد خواب دیده بود شهر شیراز آتش گرفته است و دودی به شکل «لا اله الا الله» به آسمان می‌رود و پدر هم به سمت آسمان می‌روند و متوجه شده بود پدر شهید خواهند شد.

آن شب پدر نخوابیدند. خانمی که به عنوان پرستار برای ایشان گرفته بودیمØŒ می‌گفت: ایشان سراسیمه از خواب پریدند و گفتند: «انا لله و انا الیه راجعون!» جلوی در خانه هم که می‌خواستند بیرون بروندØŒ چند بار عصایشان را به زمین زدند و بعد به آسمان نگاه و این آیه را تکرار کردند! یک عده پشت سر پدر می‌روند که بعضی از آنها شهید شدند. برادرم برای تجدید وضو به خانه می‌روند و کمی دیرتر از پدر راه می‌افتند و زنده می‌مانند.

*چرا مسائل حفاظتی بیش از این در باره ایشان رعایت نشدØŸ

اتفاقاÙ‹ امام به ایشان گفته بودند خانه‌تان را عوض کنیدØŒ اوضاع خطرناک است! قرار بود در معالی‌آباد برای ایشان خانه‌ای تهیه شود که نمی‌دانم چه شد که نشد. برای ایشان ماشین ضد گلوله هم تهیه شده بودØŒ منتهی منزل ما در کوچه پسکوچه بود و باید تا سر کوچه مسافتی را پیاده می‌آمدند و ماشین داخل کوچه نمی‌رفت.

برادرم می‌گویند: وضو گرفتم و راه افتادمØŒ ولی هنوز سر پیچ نرسیده بودم که صدای انفجار مهیبی به گوش رسید! خانمی که ظاهراÙ‹ مثل زنان باردار بودØŒ به شکمش مواد منفجره بسته بود و به پدر نزدیک می‌شود تا به ایشان نامه بدهد. پاسدارها اجازه نمی‌دهندØŒ ولی خود حاج‌آقا می‌گویند: بگذارید بیاید! او به محض اینکه نزدیک می‌شودØŒ چاشنی بمب را می‌کشد و بدن خودش هم قطعه قطعه می‌شود! سر آن دختر در چاهی در آن نزدیکی افتاده بود! یکی از محافظان حاج‌آقا که تا مدتی زنده بودØŒ دائماÙ‹ تکرار می‌کرد که ما نمی‌خواستیم اجازه بدهیم آن دختر نزدیک بیایدØŒ ولی خود حاج‌آقا اصرار داشتند اجازه بدهیم. در باره این قضیه ده پانزده نفری که پدر و مادرهای خودشان آمدند و خبر دادند که کار بچه‌های آنها بوده استØŒ دستگیر و اعدام شدند!

پیکر پدر متلاشی شده و قطعاتی از آن این سو و آن سو افتاده بودند. جالب اینجاست که افراد مختلف بدون اینکه یکدیگر را بشناسندØŒ خواب یکسانی دیده بودند که پدر گفته بودند: قطعات بدنم را به جنازه ملحق کنید‍ در کنار کفن ایشان همØŒ کیسه‌ای بود که نمی‌دانستیم برای چیستØŸ وقتی این ماجرا پیش آمدØŒ تازه متوجه شدیم موضوع از چه قرار است. هفته بعد قطعات بدن ایشان را در همان کیسه ریختند و گوشه‌ای از قبر را شکافتند و داخل قبر گذاشتند. قطعات بدن محافظ ایشان شهید جباری هم در همه جا پخش شده و فقط سرش باقی مانده بود. آنها را هم جمع کردند و در کیسه‌ای گذاشتند و از گوشه قبر داخل آن گذاشتند.

*و سخن آخرØŸ

ما معتقدیم شهدا زنده هستند و هر وقت مشکل یا ناراحتی داریمØŒ فوراÙ‹ از پدر کمک می‌خواهیم. خود من همیشه Û±Û°Û° تا صلوات می‌فرستم و حاجتم را می‌گیرم. خودم زیاد پدرم را خواب نمی‌بینمØŒ ولی خواهرم زیاد خواب می‌بیند. یک بار گرفتاری مهمی داشتم و سر خاک پدرم رفتم و گریه کردم و از ایشان کمک خواستم. پدر به خواب خواهرم آمده و گفته بو:د چرا نمی‌روی و به داد خواهرت نمی‌رسیØŸ من و خواهرم خانه‌هایمان نزدیک بود و همیشه همدیگر را می‌دیدیمØŒ ولی مشکلم را به او نگفته بودم. آمد و گفت پدر چنین حرفی به من زدند. من هم مشکلم را با او در میان گذاشتم. همیشه حضور ایشان را احساس می‌کنم و مطمئن هستم مراقبم هستند.

منبع :‌فارس