✍️ نویسنده: 4
«سلام بر ابراهیم» عنوان کتابی‌ست که در آن زندگی شهید ابراهیم هادی از زبان دوستان و هم‌رزمان وی روایت می‌شودØ› داستان زندگی یک معلم متفاوت از میدان خراسان تا کانال کمیل.
 کتاب «سلام بر ابراهیم» کاری‌ست از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی که در قالب زندگی‌نامه‌ای مختصر و Û¶Û¹ خاطره درباره شهید بزرگوار و جاویدالاثر «ابراهیم هادی» منتشر شده است. این کتاب حاصل بیش از پنجاه مصاحبه با خانوادهØŒ یاران و دوستان آن شهید است. کار مصاحبه و تدوین اثر را محمد مهدی دهقان اشکذری برعهده داشته که برای اولین‌بار در سال Û¸Û¸ منتشر شده و تاکنون همواره به عنوان یکی از کتاب‌های پرمخاطب در حوزه دفاع مقدس معرفی می‌شود. کتاب با ذکر مقدمه‌ای از نویسنده آغاز می‌شود. وی در این بخش به چرایی پرداختن به زندگی‌نامه این شهید می‌پردازد. او این کتاب را حاصل رؤیای صادقی می‌داند که در آن شیخی وارستهØŒ از درجه عرفانی و معنویت شهید هادی سخن می‌گوید: «از شخصی که در کنارم بود پرسیدم: امام جماعت را می‌شناسیØŸ جواب داد : «آ شیخ محمدحسین زاهدØŒ استاد حاج آقا حق‌شناس و حاج آقا مجتهدی هستن». و من که قبلاÙ‹Â از عظمت روحی و بزرگواری شیخÙ زاهد شنیده بودمØŒ با دقت تمام به سخنانش گوش می‌کردم. ایشان ضمن بیان مطالبی در مورد عرفان و اخلاق فرمودند: «دوستانØŒ رفقاØŒ مردم ما را بزرگان عرفان و اخلاق می‌دانند و... اما رفقای عزیزØŒ بزرگان اخلاق و عرفان عملی اینها هستند». و بعد تصویر بزرگی را در دست گرفتØŒ از جای خود نیم‌خیز شدم تا خوب بتوانم نگاه کنم. تصویرØŒ چهره مردی با محاسن بلند را نشان می‌داد که بلوز قهوه‌ای بر تنش بود. خوب به عکس خیره شدم. کاملاÙ‹ او را می‌شناختم. من چهره او را بارها دیده بودم. شک نداشتم که خودش است. ابراهیمØŒ ابراهیم هادی. سخنانش برای من بسیار عجیب بودØŒ شیخ حسین زاهد استاد عرفان و اخلاق که علمای بسیاری در محضرش شاگردی کرده‌اند چنین سخنی می‌گوید !ØŸ در همین حال با خودم گفتم: شیخÙ زاهدکه... !ØŸ او که سال‌ها قبل از دنیا رفته! هیجان زده ازخواب پریدم...». شهید ابراهیم هادی که بودØŸ «سلام بر ابراهیم» تلاش دارد تا از گذر خاطرات و گفته‌های دیگرانØŒ شخصیت ابراهیم هادی را به عنوان یکی از شهدای هشت سال دفاع مقدس به مخاطب معرفی کند. در این راهØŒ وی با استفاده از بیانی داستان‌گونه بر روایت‌های کتاب جذابیت بخشیده است. بخش اول کتابØŒ به زندگی‌نامه شهید اختصاص دارد. شهید هادی در یکم اردیبهشت ماه سال Û³Û¶ در خانه‌ای اجاره‌ای در خانواده‌‌ای مقید و مذهبی متولد می‌شود. هرچند صاحب خانه سه پسر و یک‌دختر داردØŒ از تولد فرزند جدید سر از پا نمی‌شناسد و پیوسته خدا را شکر می‌کند. کاسب محل که به کسب حلال معروف استØŒ نام پسر را هم انتخاب کرده است: «ابراهیم»؛ نماد مقاومت و توکل. بعدها هادی درباره پدرش چنین گفته است: «اگر پدرم بچه‌های خوبی تربیت کردØŒ به خاطر سختی‌هایی بود که برای رزق حلال می‌کشید...». کتاب در ادامه نگاهی دارد به دوران نوجوانی و بعد جوانی شهید هادی از منظر دوستان و همراهان. نویسنده تلاش دارد تا با گفت‌وگو با افراد مختلفØŒ به بخش‌های مختلفی از زندگی این شهید بپردازد و نگاهی فراگیر از او ارائه دهد. با وجود اینØŒ از بخش‌های خواندنی کتابØŒ به دفاع مقدس اختصاص دارد. بخشی که منش پهلوانی شهید هادیØŒ بیش از دیگر بخش‌های کتاب نمود می‌یابد. کردستان سخت ÛµÛ¸ مهدی فریدوند و مهدی کیانی از دوستان شهید هادی در بخشی از خاطرات این کتاب به حضور و فعالیت او در کردستان پس از فرمان امام(ره) در سال ÛµÛ¸ می‌پردازند و می‌گویند: «تابستان ÛµÛ¸ بود. بعد از نماز ظهر و عصر جلوی مسجد سلمان داخل خیابان هفده شهریور ایستاده بودم. داشتم با ابراهیم حرف می‌زدم که یک‌دفعه یکی از دوستان با عجله آمد و گفت: «پیام امام رو شنیدینØŸ!» با تعجب پرسیدیم: «نه! مگه چی شدهØŸ!» گفت: «امام دستور دادن به کمک بچه‌های کردستان برین و اونها رو از محاصره خارج کنین.» هنوز صحبت‌هاش تموم نشده بود که محمد شاهرودی اومد و گفت: «من و قاسم تشکری و ناصرکرمانی داریم م یریم سمت کردستان». ابراهیم گفت: «ما هم هستیم» و بعد رفتیم تا آماده حرکت بشیم. عصر بود که تقریباÙ‹ یازده نفر با یک ماشین بلیزر به سمت کردستان حرکت کردیمØŒ یک‌دستگاه تیربار ژ Û³ و چهار قبضه اسلحه و چند تا نارنجک کل وسائل همراه ما بود. خیلی از جاده‌ها بسته بود وچند جا مجبور شدیم از جاده خاکی بریمØŒ اما به هر حال ظهر فردا رسیدیم به سنندج و از همه جا بی‌خبر وارد شهر شدیم. جلوی یک دکه روزنامه‌فروشی ایستادیم. ابراهیم که کنار درب جلو نشسته بود پیاده شد که آدرس مقر سپاه رو سؤال کنه. همین که پیاده شد داد زد و گفت: «بی‌دین اینا چیه که می‌فروشی!؟» من هم نگاه کردم و دیدم کنار دکه چند ردیف مشروبات الکلی چیده شدهØŒ ابراهیم بدون مکث اسلحه رو مسلح کرد و به سمت بطری‌ها شلیک کرد. بطری‌های مشروب خرد شد و روی زمین ریختØŒ بعد هم بقیه را شکست و با عصبانیت رفت سراغ جوان صاحب دکه که خیلی ترسیده بود و گوشه دکهØŒ خودش رو مخفی کرده بود. کمی به چهره او نگاه کرد و خیلی آروم گفت: «پسر جونØŒ مگه مسلمون نیستی. این نجاست‌ها چیه که می‌فروشیØŒ مگه خدا تو قرآن نمی‌گه: «این کثافت‌ها از طرف شیطونهØŒ از اینها دور بشین» (اشاره به آیه Û¹Û° مائده) جوان سرش رو به علامت تØ£یید پایین آورد و مرتب می‌گفت: «غلط کردمØŒ ببخشید». ابراهیم کمی با او صحبت کرد و بعدØŒ او رو بیرون آورد و گفت: «جوونØŒ مقر سپاه کجاست؟» او هم آدرس را نشان داد و ما حرکت کردیم. معلم متفاوت مدارس محروم منطقه Û±Ûµ بخش دیگری از خاطرات شهید هادی به فعالیت‌های فرهنگی او اختصاص دارد. فصل «معلم نمونه» گوشه‌ای از این دسته از فعالیت‌های اوستØ› هر چند در جای جای خاطرات ذکر شده می‌توان نشانی از تØ£ثیرگذاری فرهنگی او را بر اطرافیانش دید: ابراهیم می‌گفت: «اگر قرار است انقلاب پایدار بمونه و نسل‌های بعدی هم انقلابی باشنØŒ باید توی مدرسه‌ها فعالیت کنیم. چون آینده مملکت به دست کسانی سپرده می‌شه که شرایط دوران طاغوت رو کمتر حس کرده‌اند.» وقتی هم می‌دید اشخاصی که اصلاÙ‹ انقلابی نیستند به عنوان معلم به مدرسه می‌روند خیلی ناراحت می‌شد و می‌گفت: «باید بهترین و زبده‌ترین نیروهای انقلابی توی مدارس و خصوصاÙ‹ دبیرستان‌ها باشن». برای همینØŒ کار کم‌دردسر رو رها کرد و رفت سراغ کاری پر دردسر با حقوقی کمترØŒ اما به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد مادیات بود. می‌گفت: «روزی رسونØŒ خداست. برکت پول مهمه وکاری هم که برای خدا باشه برکت داره». به هر حال برای تدریس در دو مدرسه مشغول به کار شد. دبیر ورزش دبیرستان ابوریحان منطقه Û±Û´ و معلم عربی در یکی از مدارس راهنمایی محروم منطقه Û±Ûµ تهران. تدریس عربی ابراهیم زیاد طولانی نشد و از اواسط همان سال دیگر به مدرسه راهنمایی نرفت و حتی نمی‌گفت که چرا به آن مدرسه نمی‌رودØŒ اما یک روز مدیر مدرسه راهنمایی آمد و شروع کرد با من صحبت کردن و گفت: «تو رو خداØŒ شما که برادر آقای هادی هستین با ایشون صحبت کنین که برگرده مدرسه». گفتم: «مگه چی شده؟» کمی مکث کرد و گفت: «حقیقتش آقا ابراهیم از جیب خودش پول می‌داد به یکی از شاگرداش که هر روز زنگ اول برای کلاس ایشون نون و پنیر بگیره! آقای هادی نظرش این بود که اینها بچه‌های منطقه محروم هستن و اکثراÙ‹ گرسنه می‌یان سر کلاسØŒ بچه گرسنه هم درس رو نمی‌فهمه»، ولی من بچگی کردم و با ایشان برخورد کردم و گفتم: «نظم مدرسه ما رو به هم ریختی»، در صورتی که هیچ مشکلی برای نظم مدرسه پیش نیومده بود. بعد هم سر ایشان داد زدم و گفتم: «دیگه اینجا حق نداری از این کارا بکنی». آقای هادی هم از پیش ما رفته و بقیه ساعت‌هاش رو تو مدرسه دیگه‌ای پرکرده حالاØŒ هم بچه‌ها و هم اولیاشون ازمن خواستن که آقای هادی رو برگردونم. همه از اخلاق و تدریس ایشون تعریف می‌کنن. ایشون در همین مدت کمØŒ برای بسیاری از دانش آموزان بی‌بضاعت و یتیم مدرسه وسایل تهیه کرده بود که حتی من هم خبر نداشتم». روز بعد با ابراهیم صحبت کردم و حرفای مدیر مدرسه رو بهش گفتمØŒ اما فایده‌ای نداشتØ› چون وقتش رو جایی دیگه پر کرده بود. ... کانال کمیل از بخش‌های انتهایی کتاب به نحوه شهادت ابراهیم هادی اختصاص دارد. راوی در این بخش از کتاب ضمن توصیف شرایط کانال کمیلØŒ به نقش ابراهیم هادی در روحیه‌دهی به رزمندگان می‌پردازد. تعدادی از همرزمان شهیدØŒ روایت این بخش را برعهده دارند و می‌گویند: بچه‌های اطلاعات به سمت سنگرشان رفتند و من دوباره با دوربین نگاه می‌کردم. نزدیک غروب بود. احساس کردم از دور چیزی پیداست و در حال حرکت است. با دقت بیشتری نگاه کردم. کاملاÙ‹ مشخص بود. سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند. در راه مرتب زمین می‌خوردند و بلند می‌شدند. آنها زخمی و خسته بودند و معلوم بود که از همان محل کانال می‌آیند. فریاد زدم و بچه‌ها را صدا کردم. با آنها رفتیم روی بلندی و از دور مشاهده می‌کردیم. به بچه‌های دیگه هم گفتم تیراندازی نکنین. میان سرخی غروبØŒ بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند. به محض رسیدن به سمت آنها دویدیم و پرسیدیم: از کجا می‌آییدØŸ حال حرف زدن نداشتند یکی از آنها آب خواست. سریع قمقمه را به او دادم. یکی دیگر از شدت ضعف و گرسنگی بدنش می‌لرزید. دیگری تمام بدنش غرق خون بود. کمی که به حال آمدند گفتند: «از بچه‌های کمیل هستیم». با اضطراب پرسیدم: «بقیه بچه‌ها چی شدن؟» Ø› در حالی که سرش را به سختی بالا می‌آورد گفت: «فکر نمی‌کنم کسی غیر از ما زنده باشه». هول شده بودم. دوباره و با تعجب پرسیدم:«این پنج روزØŒ چه جوری مقاومت کردین؟» حال حرف زدن نداشت. مقداری مکث کرد و دهانش که خالی شد گفت: «ما که این دو روزه زیر جنازه‌ها مخفی شده بودیمØŒ اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود». دوباره نفسی تازه کرد و با آرامی گفت: «عجب آدمی بود! یه طرف آر پی‌‌ جی می‌زد یه طرف با تیربار شلیک می‌کرد. عجب قدرتی داشت.» یکی دیگر از آن سه نفر پرید تو حرفش و گفت: «همه شهدا رو ته کانال کنار هم می‌چید. آذوقه و آب رو پخش می‌کردØŒ به مجروح‌ها می‌رسید. اصلاÙ‹ این پسر خستگی نداشت». گفتم: «مگه فرماندها و معاون‌های دو تا گردان شهید نشدنØŸ پس از کی داری حرف می‌زنی؟» گفت: «یه جوونی بود که نمی‌شناختمشØŒ موهاش کوتاه بود و یه شلور کÙÙردی پاش بود». یکی دیگه گفت: «روز اول هم یه چفیه عربی دور گردنش بودØŒ چه صدای قشنگی هم داشت. برا ما مداحی می‌کرد و روحیه می‌داد». داشت روح از بدنم جدا می‌شد. سرم داغ شده بود. آب دهانم رو قورت دادم. اینها مشخصات ابراهیم بود. با نگرانی نشستم و دستاش رو گرفتم و گفتم: «آقا ابرام رو می‌گی درستهØŸ الان کجاس؟» گفت: «آره انگارØŒ یکی دو تا از بچه‌ها آقا ابراهیم صداش می‌کردن». دوباره با صدای بلند پرسیدم: «الان کجاست؟» یکی دیگر از اونها گفت: «تا آخرین لحظه که عراق آتیش رو سر بچه‌ها می‌ریخت زنده بود. بعد به ما گفت: عراق نیروهاش رو برده عقب حتماÙ‹ می‌خواد کانال رو زیر و رو کنه شما هم اگه حال دارین تا این اطراف خلوته بلند شید برید عقبØŒ خودش هم رفت که به مجرو حها برسه و ما اومدیم عقب». یکی دیگه گفت: «من دیدم که زدنشØŒ با همون انفجارهای اول افتاد روی زمین». ... در بخش انتهایی کتاب نیز خاطره‌ای جالب از تشابه اسمی میان شهید با یکی از آزادگان روایت می‌شود که این تشابه اسمی حتی عراقی‌ها را هم به اشتباه انداخته و خبر اسارت او را از رادیو پخش کرده بودند. گلعلی بابایی در گفت‌وگویی که اخیراÙ‹ با تسنیم داشتØŒ به نظر رهبر انقلاب درباره شخصیت اصلی این کتاب اشاره کرده است که در اینجا می‌توانید بخوانید. منبع : تسنیم
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.