✍️ نویسنده: 5
تو جاده شمال داشتم میرفتمØŒیه دفعه یه گاو پرید وسط جاده!! زدم رو ترمز و خیلی شاکی دستمو گذاشتم رو بوقØŒ دیدم همینجوری وایساده تو جاده داره نیگا میکنهØŒ اومدم پیاده شم گاوه یه نگا به من کردØŒ یه نگا به تابلوی محل عبور حیواناتØŒ بعد یه سری تکون داد و رفت!!! اصلا داغونم کرد... ******************************************* می خوﺍﻡ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﮕﻢ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪگیتون ﻋﻮﺽ بشه : . . . . . . . ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭَﺭ ﺑﺮید ! ******************************************* ﺳﺮ ﮐﻼ‌ﺱ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ گفتم ﺍﻧﺸﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ . “ﺍﮔﺮ ﻣﺪﯾﺮﻋﺎﻣﻞ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ؟" ﻫﻤﻪ ﺗﻨﺪ ï»­ ﺗﻨﺪ ï»­ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ، ﺑﻪ ﺟﺰ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ï»­ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ. ازش پرسیدم: ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﯽ؟ گفت: ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺗﺎ ﻣﻨشی بیاد تایپ کنه ینی قوه تخیلش هلاکم کرد!!!! ********************************************* هر وقت احساس تنهایی کردی... . . . . . پاشو یه فیلم ترسناک بزار نگاه کن!!o_O بعد فکر میکنی یکی تو اتاقهØŒیکی تو آشپز خونه هستØŒچند نفر هم تو حیاطن!! خلاصه از تنهایی در میای!! ********************************************** منبع:بخش سرگرمی نودیهاگا