آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) در تازه‌ترین نشست اخلاق خود به موضوع «بررسی علل واقعه عاشورا و تاریخ کربلا» با محوریت تاریخ کربلا را می‌خوانیم که دیگر کربلایی تکرار نشودØŒ در مهدیه القائم المنتظر(عج) پرداخت که مشروح آن در ادامه می‌آید:
*نشستن در مجلس احیای امر حضرات و قلب همیشه زنده!
قال مولانا علیّ‌بن‌موسی‌الرÙ‘ضا(ع): «مÙŽن جÙŽلسÙŽ مÙŽجلسا یÙحیا فیه٠أمرÙنا لÙŽم یÙŽمÙتÙ’ قلبÙهÙ یÙŽومÙŽ تÙŽموتÙ القلوبÙ»، هر کس در مجلسÙ‰ که یاد و نام ما در آن زنده نگه داشته مى‌شود بنشیندØŒ در آن روزÙ‰ که دل‌ها مÙ‰ میرندØŒ دل او نمى‌میرد.
زنده نگه داشتن امر ما که حضرت می‌فرمایندØ› یعنی احیای امر الله تبارک و تعالیØ› یعنی اینکه انسان بداند جدÙ‘اÙ‹ پروردگار عالمØŒ دینØŒ حضرات انبیاØ¡ عظام به عنوان هادیان الهی و در رØ£س آن‌ها حضرات معصومین(ع)ØŒ از او چه می‌خواهند.
 در جلسات گذشتهØŒ مطالب مهمÙ‘ی راجع به اینکه علÙ‘ت وقوع حادثه عظیم کربلا چه بودØŒ بیان کردیم. مهم‌ترین دلیلØŒ این بود که مردم ندانستند که باید امÙ‘ت باشند و بحث امام و امÙ‘ت شکل نگرفت. دیگر این که وقتی مردمØŒ گرفتار دنیا و ما فیهای آن شدندØŒ ابهÙ‘ت دین از آن‌ها گرفته میÂشود. حسب روایت شریفه‌ای که پیامبر(ص) فرمودند: «وÙŽ لیÙŽنÙ’زÙعÙŽنÙ‘ÙŽ اللÙ‘ه ÙمÙنÙ’ عÙŽدÙوÙ‘ÙکÙمÙ المÙŽهابهÙŽ منهم»، خود خدا این هیبت را از دل مسلمان‌ها می‌گیرد و موقعی که دنیا در مقابل مسلمان‌هاØŒ بزرگ جلوه کردØ› دیگر در آن حالت هیبت نیستند و گرفتار این مصائب می‌Âشوند.
در این زمینه نکاتی از باب مباحث فلسفی آن بیان کردیم و به نکاتی که اولیاØ¡ خداØŒ اعاظم و عرفای عظیم‌الشّأن از نکات عبرت‌آموز تبیین فرمودندØŒ اشاراتی داشتیم. یکی از مطالب این است که ببینیم واقعاÙ‹ چگونه یهود در حادثه کربلا نفوذ پیدا کرد و آن‌ها که اطراف معاویه و حتÙ‘ی خلفاØ¡ بودندØŒ چه کسانی بودند و فرق بین امامت و خلافت چیستØŸ
لذا این‌هاØŒ احیای امر حضرات استØŒ همان که حضرت ثامن‌الحجج(ع) فرمودند: هر کس در مجلسی بنشیند و در آن مجلسØŒ امر ماØ› یعنی آن روشØŒ خط و مرام ما احیاØ¡ شودØŒ قلب او در آن روزی که قلب‌ها مرده استØŒ نمیÂمیرد. یعنی در حقیقت احیای قلب‌هاØŒ ‌احیای انسانیÙ‘ت است و این احیای انسانیÙ‘ت این است که انسان ببیند واقعاÙ‹ هادیان الهی از ما چه خواسته‌اند.
روایات عجیبی را راجع به اینکه اصلاÙ‹ امام و ولایت چیستØŒ بیان کردیم. دیگر اینکه چرا امام به عنوان دلیل و برهان و اسÙ‘ و اساس همه احکامØŒ از جمله نمازØŒ زکاتØŒ روزه و حجÙ‘ استØŸ! در جلسه گذشته هم روایاتی راجع به تبیین ولایت الله بیان شد که این ولایت الله در حضرات معصومین تجلÙ‘ی یافته است. یعنی حضرات معصومینØŒ تجلÙ‘ی‌گاه ولایت‌اللÙ‘ه هستند و این ولایتØŒ اسماØ¡ و صفات خداست و ذوالجلال و الاکرامØŒ راه را برای هدایت بشرØŒ از این طریق قرار داده است.
*نگاهی به شخصیÙ‘ت اباسفیانØŒ پدربزرگ یزید
بیان کردیم که در ابتدا یک نگاهی به تاریخ یزید کنیم که شمÙ‘ه‌Âای از آن هم بیان شد. بعد بیان کردیم که باید به پدر و مادر او بپردازیم. پدر اوØŒ کیستØŸ معاویه‌ بن‌ Ø£بی Âسفیان. شخصیÙ‘ت اوØŒ چه شخصیÙ‘تی استØŸ بعضی از نکات را در جلسه گذشته بیان کردیم که معاویه از بنی‌امیÙ‘ه است و بنی‌امیÙ‘ه هم در واقع ریشه‌شان با بنی‌هاشم یکی است و هر دو به عبدمناف می‌Âرسند. هاشم و عبدشمس برادر و هر دو فرزندان عبدمناف بودند. لذا عبدمناف به عنوان جدÙ‘ اکبر این‌ها محسوب می‌شود و بنی‌امیÙ‘ه و بنی‌هاشمØŒ به ظاهرØŒ فامیل هم محسوب می‌شوند. معاویهØŒ فرزند ابی‌سفیان بن‌صخر بن حرب ابن امیÙ‘ه ابن عبدشمس ابن عبدمناف است.
همان‌طور که بیان شدØŒ منظور از «وÙŽ الشÙ‘ÙŽجÙŽرÙŽهÙŽ الÙ’مÙŽلÙ’عÙونÙŽهÙŽ فÙی الÙ’قÙرÙ’آنÙ» که در آیه Û¶Û° سوره اسراØ¡ بیان شدهØŒ همین بنی‌امیÙ‘ه هستند و منظور از انتهای آن آیه که می‌فرماید: «وÙŽ نÙخÙŽوÙ‘ÙفÙهÙمÙ’ فÙŽمÙŽا یÙŽزیدÙهÙمÙ’ Ø¥ÙلاÙ‘ÙŽ طÙغÙ’یÙŽانÙŽاÙ‹ کÙŽبÙیرÙŽاً»، یعنی یزید آن‌ها طغیانش بسیار زیاد است. اصلاÙ‹ همین یزید هم است که باعث از بین رفتن خود بنی‌امیÙ‘ه شد. «وÙŽØ¥ÙذÙ’ قÙلÙ’نÙŽا لÙŽکÙŽ Ø¥ÙنÙŽÙ‘ رÙŽبÙŽÙ‘کÙŽ Ø£ÙŽحÙŽاطÙŽ بÙالنÙŽÙ‘اسÙ وÙŽمÙŽا جÙŽعÙŽلÙ’نÙŽا الرÙّؤیÙŽا الÙŽÙ‘تÙی Ø£ÙŽرÙŽیÙ’نÙŽاکÙŽ Ø¥ÙلاÙŽÙ‘ فÙتÙ’نÙŽهÙ‹ لÙÙ‘لنÙŽÙ‘اسÙ وÙŽالشÙŽÙ‘جÙŽرÙŽهÙŽ الÙ’مÙŽلÙ’عÙونÙŽهÙŽ فÙی القÙرÙ’آنÙ وÙŽنÙخÙŽوÙÙ‘فÙهÙمÙ’ فÙŽمÙŽا یÙŽزÙیدÙهÙمÙ’ Ø¥ÙلاÙŽÙ‘ طÙغÙ’یÙŽانÙ‹ا کÙŽبÙیرÙ‹ا»، لذا خداوند با بیان «وÙŽ الشÙ‘ÙŽجÙŽرÙŽهÙŽ الÙ’مÙŽلÙ’عÙونÙŽهَ»، خودش آن‌ها را لعن می‌کند و نکات دیگری که بیان شد.
بیان شد: ابا‌سفیان که پدر معاویه استØŒ در باب تجارت موفÙ‘ق بود و کسی است که وقتی پردهÂ‌داری کعبه را به دست گرفتØŒ از همین طریق به ثروت انبوهی رسید. البته مکه هم جایگاه تجارت خوبی بودØ› چون شاهÂراه مهمÙ‘ی بود و محلÙ‘ رفت و آمد افراد زیادی بود و او با توجÙ‘ه به این موقعیÙ‘ت‌ها به ثروت انبوهی رسید.
حتÙ‘ی تاریخ الدÙ‘مشقیه میÂ‌نویسد که او نسبت به همه مردانØŒ تجارت پرسودتری داشت (غیر از حضرت خدیجه کبری(س) بود که بالاترین زن عرب در تجارت بود) و تجارتشØŒ تجارت بسیار زیادی بود و در عÙدÙ‘ه و عÙدÙ‘ه قوی بود. این یکی از نکات بسیار مهم است.
*نگاهی به شخصیÙ‘ت هند بنت عتبهØŒ مادربزرگ یزید
همان‌ طور که بیان شد: مادر معاویه هم هندØŒ دختر عتبه‌ ابن‌ ربیعه بود که او هم باز از لحاظ مادری تفاوت داشتØŒ امÙ‘ا از لحاظ پدری به ربیعه ‌بن عبدشمس میÂ‌رسید. در باب خبیث بودنشØŒ نکات زیادی بیان کردند. امثال هندØŒ مردان را در مقابله با پیغمبر تشویق می‌کردند.
در یک قسمت بسیار کوتاه در آن فیلم محمÙ‘د رسول الله قدیمی نشان دادند که خود هند در جنگ وارد می‌شد و پرچم را از دست کسی که می‌ÂافتادØŒ می‌گرفت و به دست کس دیگری می‌Âداد. زن خیلی عجیبی بود و تاریخ نقل میÂ‌کند: بسیار هم نترس و شجاع بود.
حتÙ‘ی دارد که هندØŒ شاعره بود و در جنگ‌ها شعر میÂ‌گفت و گروهی از زنان را میÂ‌آورد و دست می‌Âزدند و مردها را به نبرد فرا می‌خواندند. از جمله یکی از آن شعرهایی که هند گفته بود و زنان بنی‌امیÙ‘ه را می‌Âآورد و دست می‌زدند و می‌خواندندØŒ این است:
نÙŽحÙ’نÙ بÙŽنÙŽاتÙ طÙŽارÙقÙ(ما دختران طارق هستیم)
نÙŽمÙ’شÙی عÙŽلÙŽÙ‰ النÙŽÙ‘مÙŽارÙقÙ(روی فرش‌های گرانبها و زربافت راه میÂ‌رویم)
Ø¥ÙنÙ’ تÙقÙ’بÙلÙوا نÙعÙŽانÙقÙ (اگر شما بتوانید بجنگید و پیروز شویدØŒ ما هم آغوشمان را برای شما قرار می‌Âدهیم)
Ø£ÙŽوÙ’ تÙدÙ’بÙرÙوا نÙفÙŽارÙقÙ(اگر فرار کنید و پشت به دشمن کنیدØŒ از شما جدا می‌شویم و شما را ترک می‌کنیم)
لذا آن‌ها با همین شعرهایی که هند می‌ÂسرودØŒ مردان را هیجانی کرده و برای رزم آماده میÂ‌کردند که خیلی عجیب هم اثر داشت. لذا این مادری است که معاویه دارد.
همان‌ طور که بیان شد: هندØŒ به واسطه اینکه پدر و برادر و عمویش به دست امیرالمؤمنین و حضرت حمزه کشته شدندØŒ کینه آن‌ها را به دل گرفت و در جنگ احد که حضرت حمزه به شهادت رسیدندØŒ آمد و جگر و قلب ایشان را به دندان گرفت تا انتقام بگیرد.
*نگاهی به شخصیÙ‘ت معاویهØŒ پدر یزید/ اسلام معاویه‌ای اهل شام!
جالب این است که یکی از مطالبی که داردØŒ این است که در همه جنگ‌ها به عنوان یکی از فرماندهان بود و پدرشØŒ اباسفیانØŒ همیشه او را به عنوان نماینده خودش در جنگ‌هایی که علیه مسلمان‌ها شرکت میÂ‌کردندØŒ قرار می‌داد. البته جالب است که برادران اهل‌جماعتØŒ این قسمت را اصلاÙ‹ نمی‌گویند. امÙ‘ا مطالبی از این دست را بیان می‌کنند که معاویهØŒ کاتب وحی بوده است و ... . البته من این مطلب را Ø¥ن‌شاØ¡الله در جلسات آیندهØŒ با توجÙ‘ه به کتب خودشان بررسی می‌کنم که بیان کردندØŒ اینکه معاویهØŒ کاتب وحی بوده استØŒ خلاف است. لذا خودشان در بعضی از جاها بیان کردند که این مطلب را قبول ندارند.
علی ایÙ‘ حالØŒ پدرش اباسفیانØŒ او را همیشه به عنوان فرمانده قرار میÂ‌دادØŒ مگر در جنگ بدر که در آنجا بحثش جدا بود و نرسید و بعد هم پشیمان شد. امÙ‘ا در همه جنگ‌ها معاویهØŒ از طرف اباسفیانØŒ نماینده بود که با پیامبر بجنگند.
معاویهØŒ پانزده سال پیش از هجرتØŒ در مکÙ‘ه مکرÙ‘مه متولد شد. لذا از پانزده سالگی در جنگ‌ها شرکت می‌کرد و با پیامبر می‌جنگید. اتÙ‘فاقاÙ‹ او را هم به عنوان کسی می‌Âدانند که خیلی شجاع بوده است. البته معلوم است این‌ها چون از خاندان عبدمناف ابن قصی بودندØŒ همه شجاع بودندØ› چون تاریخ میÂ‌نویسد هم قصی خیلی شجاع بوده و هم عبد مناف.
در تاریخ دارد که عبد مناف کسی است که در جنگ با یهود برای تصرف مکÙ‘هØŒ شجاعت‌های عجیبی نشان دادهØŒ درحالی که بیست سالش بوده. لذا این‌ها چون از عبد مناف ارث بردندØŒ همه شجاع و نترس بودند و معاویه هم همین حالت را داشت.
همان‌طور که بیان شد: معاویهØŒ پانزده سال پیش از هجرتØŒ به دنیا آمدهØ› لذا در تاریخ نقل کردند: در زمان فتح مکÙ‘هØŒ یک شخص بیست و سه ساله بوده است. وقتی هم که پدرش (اباسفیان) مجبور شد مسلمان شودØŒ او در ابتدا خیلی ناراحت بود.
تاریخ الدمشقیÙ‘ه نوشته: معاویهØŒ برادر بزرگی به نام یزید دارد که در فتوحات شامØŒ توسط خلیفه اوÙ‘لØŒ فرمانده یکی از چهار سپاه را بر عهده داشت. اتÙ‘فاقاÙ‹ در همین درگیری‌ها بود و فتح شام کامل نشده بود که ابابکرØŒ خلیفه اوÙ‘ل از دنیا رفت. خلیفه دوم که روی کار آمدØŒ دمشق و ... را گرفتند و خلیفه دومØŒ حکومت دمشق را بر عهده یزید ابن ابی‌سفیان سپرد.
معاویه در سال دهم هجری با برادرش یزیدØŒ بیرون از مکÙ‘ه بودØŒ وقتی هم شنیدند که پدرشان اباسفیانØŒ مسلمان شدهØŒ دو برادر نامه‌ای زدند و پدرشان را توبیخ کردند که چرا مسلمان شدیØŸ! اباسفیان هم در جواب گفت: چیزهایی است که شما خبر ندارید و بعد هم که آن‌ها آمدند و ... .
تاریخ ابن‌عساکر که این هم برای اهل جماعت استØŒ میÂ‌گوید: این‌ها از ترس اینکه در جنگ به خصوص حضرت حمزه را به شهادت رسانده بودندØŒ میÂ‌ترسیدند که مسلمانان از آنان انتقام بگیرند. ولی بعد دیدند که پیامبرØŒ باب رحمت و رØ£فتش به قدری زیاد بود که در فتح مکÙ‘هØŒ یکی از خانهÂ‌های امن راØŒ خانه اباسفیان قرار دادند و فرمودند: هر کسی در آن خانه برودØŒ در امنیÙ‘ت است. لذا معلوم میÂ‌شود که اینÂها تا آن موقع هم مسلمان نشدند و اعتقادی هم نداشتند.
امÙ‘ا وقتی حکومت شام به دست برادرشØŒ یزید بن ابی‌سفیان افتادØŒ یزید چون در جنگ خسته شده بود و دارد که زخم‌Âهایی هم در بدن داشتØŒ حالش بد شد و از دنیا رفت. بلافاصله خلیفه دوÙ‘م حکم عمارت شامات را به معاویه داد. لذا والی بودن یزید بن ابی‌سفیان بر شاماتØŒ حدود شش الی نه ماه تبیین شده و یک سال هم نشد و بعد از اوØŒ معاویهØŒ حاکم شد.
معاویه طوری حکومت را به دست گرفت که تمام چهارسال پایانی خلافت عمرØŒ بر کل شامات مسلÙ‘ط شد. همین‌طور که تصرÙ‘فات زیاد می‌ÂشدØŒ او همØŒ همه آنÂ‌ها را (مصرØŒ فلسطینØŒ اردن و ...) تحت سیطره خودش داشت. لذا وقتی همه شامات به تصرÙ‘ف مسلمین درآمدØŒ معاویهØŒ حاکمیÙ‘ت همه آن‌ها را بر عهده داشت.
در دوران عثمان هم موقعیÙ‘تش استوار شد. چون عثمانØŒ برخلاف ابوبکر و عمرØŒ از بنی‌امیÙ‘ه بود. معاویهØŒ پسر عموی عثمان بودØŒ لذا در زمان خلافت عثمانØŒ خیالش راحت شد. بعد از قتل عثمان که عثمان را هم دیگران به قتل رساندند و از جمله مواردی که در قتل او تØ£ثیر داشتØŒ تهییج عایشه همسر پیامبر بود. چون عثمان واقعاÙ‹ خلافت را تبدیل به سلطنت کرد. بعضی‌ها هم کنارش بودند که معلوم شد آنÂها دارند خودسری میÂ‌کنند و جریانی بود که دیگر نمی‌Âخواستند به کسان دیگر هم کولی بدهند و آنÂ‌ها را هم در حکومت شریک کنند. لذا اینÂها ناراحت بودند.
جالب است که وقتی مردم اطراف دارالاماره جمع شده بودندØŒ تنها کسی که به فکر آب رساندن به عثمان بودØŒ وجود مقدÙ‘س امیرالمؤمنین بود که به محمÙ‘د حنفیه بیان کرد: از پشت بروید و به عثمانØŒ آب برسانید. تعبیر امیرالمؤمنین این بود که اینÂها با نامردی دارند کار میÂ‌کنند و او نباید تشنهØŒ کشته شود. گرچه دارد که اینÂها نگذاشتند آب به او برسد. البته ابن ابی‌الحدید معتزلی تبیین میÂ‌کند که آب رسیدØŒ امÙ‘ا ابن عساکر میÂگوید: آب نرسیدØŒ تاریخ الدمشقیÙ‘ه هم میÂ‌گوید: آب به دستش رسید و امام حسن و محمÙ‘د حنفیه بالاخره آب را به عثمان رساندند که تشنه هم از دنیا نرود و این مردانگی امیرالمؤمنین است.
بالاخره با آن تهییجی که مردم را کرده بودندØŒ مردم در خانه او ریختند و عثمان به قتل رسید و به فجیعÂترین وضع هم او را به قتل رساندند.
تاریخ نوشتهØŒ معاویه بن ‌ابی‌سفیان در آن ابتدایی که ابابکرØŒ خلیفه شدØŒ ترسید که ابابکر نگذارد برادرش یعنی یزید بن ابی‌سفیان در مسند قدرت باشدØ› لذا یک پیامی به امیرالمؤمنین داد که من می‌دانم شما بر حقÙ‘ هستید و اگر شما اجازه دهیدØŒ من میÂ‌آیم و شما را یاری می‌Âکنم. امیرالمؤمنین فرمودند: نخیر تو به خاطر چیز دیگری هست که می‌خواهی بیایی و ما باید سکوت کنیم.
در اینجا معلوم می‌Âشود که چرا امیرالمؤمنین سکوت کردندØŒ چون موقع فتوحات اسلام بود و در آن زمانØŒ در اسلام داشت فتوحات زیادی ایجاد می‌Âشد.
حالا بگذریم که این خلفاØŒ حرف پیامبر را گوش ندادند و الÙ‘ا پیامبر سپاه را به اسامه سپرده بودند و حتÙ‘ی فرموده بودند: هیچ کسی حقÙ‘ ندارد در مدینه النبÙ‘ی بماند و همه باید با سپاه اسامه بروند. بعد پیامبر با این که حال مساعدی نداشتندØŒ برای اینکه قضیÙ‘ه کاملاÙ‹ معلوم شودØŒ فرمودند: زیر بازوهای مرا بگیرید و در مسجد و بر روی منبر رفتند. تاریخ می‌نویسد: تمام صحابه بودندØ› چون پیامبر اعلام کرده بودند: حتماÙ‹ همه بیایندØ› چون خبر مهمÙ‘ی هست. لذا همه آمده بودند.
پیامبر فرمودند: هیچ کسی جز علیØŒ حقÙ‘ ندارد در مدینه بماند. سه مرتبه هم این جمله را بیان فرمودند. بعد هم فرمودند: «لعن اللÙ‘ه من تخلÙ‘ف عن جیش اسامه»، خدا لعنت کندØŒ آن کسی را که از سپاه اسامه تخلÙ‘ف کند. لذا همه مجبور شدند و رفتند.
حتÙ‘ی دارد که عبدالرÙ‘حمن بن ایوب انصاری که یکی از صحابه هستØŒ حال خیلی خوشی نداشتØŒ عرضه داشت: یا رسول الله! من چطورØŸ من حالم مساعد نیستØŒ من هم باید برومØŸ فرمودند: تو هم بروØŒ Ø¥نÂ‌شاØ¡الله خوب می‌Âشوی. لذا پیامبر اجازه نداد که حتÙ‘ی او هم بماند.
حالا بگذریم از مطالبی که پیش آمد. آنÂ‌ها می‌Âدانستند که پیامبر چرا میÂ‌گویند همه بروید. حال ایشان خیلی مساعد نبود و هدفشان این بود که وقتی همه با جیش اسامه رفتند و ایشان از دنیا رفتندØŒ امیرالمؤمنین به راحتی بتوانند مطالب را انجام دهند. لذا ایشان زمینه‌ها را برای رسیدن به این مطلب آماده کردندØŒ امÙ‘ا آن‌ها تخلÙ‘ف کردند و برگشتند لذا پیامبر وقتی اینÂها را دیدندØŒ خیلی ناراحت شدندØŒ فرمودند: ورقهÂ‌ای بیاورید من چیزی بنویسمØŒ ظاهر امر این است که اوÙ‘لی هم موافق بود که پیامبر چیزی بنویسد و در آن مرحله نخست تخلÙ‘ف نکردØŒ امÙ‘ا دوÙ‘می گفت: نهØŒ پیامبر در حال سکرات است و در این حال بعضی مواقع انسانÂ‌ها - نعوذبالله - هذیان میÂگویند - مطالب مفصÙ‘لی در این زمینه در تاریخ بیان شدهØŒ امÙ‘ا چون من بحث را از معاویه شروع کردمØŒ نمیÂ‌خواهم دیگر به آنجا برگردم -
لذا معاویه در ابتدای خلافت ابوبکر میÂ‌خواست سوØ¡استفاده کند و از امیرالمؤمنین بیعت بگیردØŒ امÙ‘ا امیرالمؤمنین نپذیرفتند و فرمودند: نهØŒ هدف تو چیز دیگری است.
همان‌طور که میÂ‌دانید در میان مسلمانانØŒ انصار و مهاجر داشتیم و در بین انصار هم قبائل مختلفی بودند. از طرفی مهاجرین مدÙ‘عی بودند و از طرفی هم انصار. لذا اینÂها زمینهÂ‌ها بود و هر کدام مطالبی داشتند. لذا وقتی معاویه از امیرالمؤمنین مØ£یوس شدØŒ باز هم به سراغ آن‌ها رفت.
ابابکر با مشورت خلیفه دوÙ‘م تصمیم گرفت یزید بن اباسفیان را به عنوان فرمانده انتخاب کند که با یک تیرØŒ دو نشان زده شودØŒ یکی این که شاید در جنگ کشته شوند و دیگر این که خاندان اباسفیان از قضایا به دور باشندØ› چون بالاخره اباسفیان نفوذ عجیبی داشت و چون خویشاوندی ابابکر با آنÂها نداشتØŒ این‌گونه مراقب آن‌ها بود.
خلاصه اینÂها مانده‌Âاند که چکار کنند و یکی از تدابیری که دیده شدØŒ این بود که اینÂها در شامات باشند. امیرالمؤمنین هم می‌Âبینند که زمان فتوحات اسلام استØŒ لذا در باب سقیفه هم سکوت اختیار می‌کنند. گرچه اوÙ‘لش سکوت نکردند و اعلام کردندØ› چون بالاخره حق باید بیان شود. در یک روایت و سند تاریخی دارد که صد نفر اعلام کردند که سرها را میÂ‌تراشند و می‌ÂآیندØŒ ولی در آخرØŒ حدود پنج نفر آمدند!
لذا امیرالمؤمنین دیدند که باید سکوت کنند و اینجا جایی نیست که بخواهند به خاطر این مبحثØŒ خون کسی ریخته شود و اصل اسلام از بین برود و تهاجم بیاورند و همه اسلام را نابود کنند. لذا سکوت امیرالمؤمنینØŒ از یک جهت برای گسترش اسلام بسیار عالی بود و از یک طرف دیگر برای اینÂها هم خوب شد. چون بالاخره زمینه برای تسلÙ‘ط این‌ها آماده شد و مسلÙ‘ط شدند.
لذا معاویه هم بعد از یزید بن اباسفیانØŒ برای در امان ماندنØŒ در همان شامات ماند و شامات هم آرام آرام گسترش پیدا کرد و دولت قوی‌ای بود. آن‌Âها هم که در آنجا مسلمان میÂ‌شدندØŒ نه پیامبری دیده بودند و  نه امامی. اسلامشان هم اسلام اباسفیانی و معاویه‌ای بودØŒ یعنی همان اسلامی بود که اینÂها داشتند.
بیان کردم که وقتی عثمان به قتل رسیدØŒ معاویهØŒ موقعیÙ‘ت را برای به اصطلاح خونخواهی قتل عثمانØŒ مساعد دید. لذا وقتی مردم درب خانه امیرالمؤمنین ریختند و بیعت کردندØŒ معاویه هم هیچ ابایی نداشت. مستنداتش را که در خود نهج البلاغه هم آمدهØŒ برای شما بیان میÂکنم که معاویهØŒ اوÙ‘لØŒ هیچ ابایی نداشت که با امیرالمؤمنین بیعت کندØŒ به شرط این که همه شامات در اختیار او باشدØŒ امیرالمؤمنین هم به هیچ عنوان چیزی از او نخواهد.
کما اینکه از زمانی که معاویهØŒ حاکم شام شدØŒ هیچ کسیØŒ از اوØŒ یک مرتبه هم چیزی نخواسته بود. مثلاÙ‹ یکی از صحابه که از بنی‌کنانه بودØŒ نامهÂای به عمر میÂنویسد که خبر ندارید در شامات چه خبر استØŒ معاویه برای خودش کاخی درست کرده و چه‌ها که نکردهØŒ اصلاÙ‹ به تعبیر خودمان این یک اعلان استقلالی میÂکند و ... . عمر او را خواست و گفت: این مطالب به تو نیامده. بعد هم چون یک عدÙ‘ه‌ای آن نامه را امضاØ¡ کرده بودندØŒ در جوابشان نوشت: پسر بزرگ بزرگان را به حال خود بگذاریدØŒ او میÂداند چه کند.
یعنی عوض اینکه به کار معاویه رسیدگی کند که دارد در آنجا چه کارهایی میÂ‌کندØŒ کاری به کارش نداشت. لذا معاویه هم خیالش راحت بود که هیچ کسی با او هیچ کاری ندارد. عثمان هم که اصلاÙ‹ کاری به او نداشت و فقط خودشØŒ گاهی از مالیات چیزهایی را می‌فرستاد. لذا تنها کسی بود که مختار بود و مانند یک حکومت مستقل عمل می‌کرد و برای خودش استقلالی داشت.
شامات همه دست معاویه بودØŒ وقتی با امیرالمؤمنین بیعت کردندØŒ معاویه هم اعلام کرد: من بیعت میÂ‌کنم که در همین مسند بمانم. چون میÂ‌دانست امیرالمؤمنین دیگر شوخی ندارد. یک بار هم قبلاÙ‹ به امیرالمؤمنین گفته بود: تو قیام کنØŒ من با تو هستمØŒ امÙ‘ا حضرت از نیÙ‘ت او آگاه بودند و قبول نکردند. جالب است که بعضی هم از جمله ابن‌عبÙ‘اس به امیرالمؤمنین در این زمینه مشورت‌هایی دادند.
یک مناظرهÂای بین ابن‌عبÙ‘اس و معاویه بوده که آن را در جلسات بعدی برای شما بیان می‌کنم. یعنی بعد از آن جنگÂ‌ها و خانه‌نشین شدن امیرالمؤمنین و آن قضیه حکمیÙ‘تØŒ وقتی دیگر معاویه حکومت را به دست گرفت و تمام شدØŒ معاویه بعدها برای بیعت گرفتن برای یزیدØŒ به مدینه آمد و یک مناظره عجیبی با ابن‌عبÙ‘اس دارد.
وقتی امیرالمؤمنین به حکومت رسیدندØŒ این را نپذیرفتند و آن جنگ‌Âها پیش آمد و کار به حکمیÙ‘ت کشیده شد و ابوموسی اشعری که در سالÂ‌های گذشته بیان کردیم یهودی‌زاده بود و بعد مسلمان شده بودØŒ در آن حکمیÙ‘تØŒ کار را به نفع معاویه پیش برد. بعضی به این ابوموسی اشعری گفتند: پیر خرفتØŒ ولی ما عرض کردیم این‌طور هم نیست و ابوموسی اشعری بلد بود چکار کند.
حضرت فرمودند: از طرف من در حکمیÙ‘تØŒ ابن‌عبÙ‘اس وکیل است. می‌Âدانید دیگر در جنگ صفیÙ‘نØŒ سپاه حضرت داشتند پیروز می‌Âشدند و همه کارها داشت درست میÂ‌شد و یک قدمی این بودند که حکومت امیرالمؤمنین سرتاسر جهان اسلام را به عهده بگیردØŒ امÙ‘ا عمروبن‌عاص ملعون فریب داد که قرآنÂ‌ها را به نی کنند. عوام هم که ظاهر قرآن را میÂ‌بینندØŒ گفتند: هر چه قرآن بگوید. ولی امیرالمؤمنین فرمودند: قرآنÂها را بزنید. این اوÙ‘لین باری بود که کسی میÂ‌گفت: قرآنÂها را بزنیدØŒ لذا مردم هم تعجÙ‘ب کردند.
واقعیت هم همین استØŒ شاید من و شما هم بودیمØŒ تعجÙ‘ب میÂ‌کردیمØŒ چون حضرت هم فرمودند: بزنید این برگÂ‌هاØŒ یعنی حتÙ‘ی به تعبیر این برگ‌Âها را فرمودند. چون قرآن که می‌گوییمØŒ نه اینکه فکر کنید یک قرآن درست و کامل را به نی کرده بودندØŒ آن موقع که چاپ نبودØŒ یک کمی از قرآن را در پوستیØŒ چیزی می‌نوشتندØŒ و معلوم بود که آیات قرآن استØŒ بعد آنÂها را بر سر نیزه گذاشته بودند و بلند کرده بودند که یعنی ما هر چه قرآن بگویدØŒ می‌پذیریمØŒ کفانا کتاب‌اللهØŒ کتاب خدا برای ما بس باشد.
امیرالمؤمنین دستور دادند: اینÂها را بزنیدØŒ یک عدÙ‘ه صبر و تØ£مÙ‘ل کردند و یک عدÙ‘ه هم خواستند بزنند. دارد که اوÙ‘لین کسی که گفت: نزنیدØŒ یکی از همین سرانی است که اوÙ‘ل با امیرالمؤمنین و سینه‌چاک ایشان بود و بعد از سران خوارج میÂ‌شود. اوØŒ عبدالله بن اÙÙبی هست. میÂ‌گوید: علی چه میÂ‌گوید که قرآن را بزنیمØŸ! یعنی واقعاÙ‹ کتاب‌الله را بزنیمØŸ! لذا به آنÂ‌ها رو میÂکند و با یک حالتی که تهییج کندØŒ میÂگوید: فهمیدید علی چه گفتØŸ! میÂ‌گوید: قرآن را بزنید!
یک عدÙ‘ه گفتند: عجب! این راست میÂ‌گویدØŒ یعنی چه که قرآن را بزنیم. لذا جالب است که یک عدÙ‘ه از فرماندهان با شمشیرهای کشیده به سمت امیرالمؤمنین رفتند و وجود مقدÙ‘س امام حسن مجتبی و Ø£بی‌عبدالله و محمÙ‘د حنفیه و ابن عبÙ‘اس دور امیرالمؤمنین را گرفتند و نزدیک بود بین خود سپاه درگیری به وجود بیاید.
امیرالمؤمنین فرمودند: دست نگه داریدØŒ آنچه که من به شما گفتمØŒ از باب حکمت الهی بودØŒ امÙ‘ا شما متوجÙ‘ه نمیÂشوید. گفتند: مالک‌اشتر با چند نفر رفتهØŒ حضرت فرمودند بگویید: برگردد. گفتند: بگذارید کار تمام شود. امام فرمودند: نخیرØŒ بگویید برگردد. خود مالک اشتر می‌گوید: من صدای نفس آنÂ‌ها را میÂشنومØŒ گفتند: برگرد و مالک اشتر هم سمعاÙ‹ و طاعتاÙ‹ گفت و برگشت. یعنی حتÙ‘ی خلاف امر مولا انجام نداد که بگوید من می‌Âروم سر این سران فتنه را میÂ‌زنمØŒ بلکه بلافاصله برگشت.
این هم از اطاعت‌پذیری بسیار خوب مالک‌اشتر است که وقتی مالک اشتر به شهادت می‌رسدØŒ امیرالمؤمنین اشک میÂ‌ریختند و میÂ‌گفتند: چه کسی میÂداند مالک کیستØŸ مÙŽثل مالک برای منØŒ مÙŽثل من بود برای پیامبر!
خلاصه برگشتند و آنÂ‌ها گفتند: هر چه قرآن بگویدØŒ لذا حکمیÙ‘ت قرار دادند. حضرت فرمودند: ابن‌عبÙ‘اس برودØŒ حالا باز عبدالله بن ابی بود یا کسی دیگر که صدایش درآمد که این هم که فامیل بازی شد! خیلی عجیب استØŒ گفتند: به علی اعتمادی نیستØŒ علی آنجا گفت: قرآن را بزنید و به کسی که بگوید: قرآن را بزنیدØŒ اعتمادی نیست. عجبا!
از طرفی هم همه قبول داشتند معاویه بن اباسفیان به درد اینÂها نمیÂ‌خورد. گفتند: چکار کنیمØŒ عمروبن‌عاص آمد و گفت: من میÂ‌دانم الآن درگیری این‌طوری استØŒ معاویه است و علی! فعلاÙ‹ این دو کنار بروند و جهان اسلام فعلاÙ‹ این را نداشته باشدØŒ چه اشکالی داردØŸ!
*شناخت جورج جرداق مسیحی از امیرالمؤمنینØŒ در بحث پذیرش حکمیÙ‘ت!
در آن زمان عمرو‌بن‌عاص آمد و گفت: اصلاÙ‹ نه علی باشد و نه معاویهØŒ مگر چه می‌شودØŸ! یک کس دیگری باشد. این طرفی‌ها هم گفتند: خوبØŒ حرف خوبی است. حالا چه کسی را انتخاب کردندØŸ ابن‌عبÙ‘اس را که نپذیرفتند و گفتند: فامیل که نمی‌شود. آمدند آن فریب‌کاری را که خود را زاهد و پیرخرفت نشان می‌دادØŒ انتخاب کردند. یعنی ابوموسی اشعری. وعده آن‌ها هم این بود که انگشتر را دربیاوریم و بگوییم: همان‌طور که انگشتر را درآوردیمØŒ معاویه و علی را از خلافت خلع کردیمØŒ نه این باشد و نه آن. حالا هر دو مدÙ‘عی خلافت هستندØŒ ولی ما می‌گوییم: هیچ‌کدام نباشند.
حالا چه کسی اوÙ‘ل بالای منبر برود و این را بگویدØŸ عمرو‌بن‌عاص گفت: مگر می‌شود من از آن کسی که پیر و مفتی و قاضی کوفه استØŒ پیش‌دستی کنمØŸ! از طرفی هم با این الفاظ دارد امیرالمؤمنین را می‌کوبد. یعنی امیرالمؤمنین فقط یک حاکم استØŒ امÙ‘ا قاضی و ... کس دیگری است. در حالی که امیرالمؤمنینØŒ علم خداست.
خلاصه ابوموسی بالای منبر رفت و گفت: من همان‌طور که انگشتر را درآوردمØŒ معاویه و علی را از خلافت خلع کردم. تمام شد و پایین آمد. عمرو‌بن‌عاص بالا رفت و گفت: من همان‌طور که انگشتر را از دستم بیرون آوردمØŒ علی را خلع کردم و همان‌طور که انگشتر بر دست می‌کنمØŒ معاویه را نصب می‌کنم.حکمیÙ‘ت بود دیگرØŒ تمام شد و رفت.
نگاه کردند ببینند امیرالمؤمنین چه می‌گویند. حضرت به امام حسن و امام حسین و صحابه نزدیک خود فرمودند: بلند شوید برویم. جالب است همین که امیرالمؤمنین خواستند از چادر بیرون روندØŒ همان عبدالله ابن ابی - که منافق صفت است و همه را در مقابل امیرالمؤمنین تهییج کرد - بر شمشیر دست برد و گفت: ابداÙ‹ اجازه نمی‌دهیم. امیرالمؤمنین فرمودند: خودتان این‌طور خواستید و Ø¥لÙ‘ا من همان موقع گفتم که قرآن‌ها را بزنید. من آنچه که خلاف حکمیÙ‘ت است را نمی‌پذیرم که این نشان از مردانگی ایشان است.
اتÙ‘فاقاÙ‹ جورج جرداق مسیحی گفته است: اگر می‌خواهید بدانید علی کیستØŒ بدانید علی آن کسی است که حتÙ‘ی آنجا که به صورت ظاهر به ضررش استØŒ امÙ‘ا وقتی عهد و پیمان می‌ماندØŒ ذره‌ای عقب‌نشینی نمی‌کند و بر سر عهد خود می‌ماند.
*وفاداری سپاه معاویه و نامردی سپاه امیرالمؤمنین!
لذا خوارج از همان چادر شروع می‌شود. خوارج هم از کجا شروع می‌شودØŸ بروید تاریخ را ببینیدØŒ من دارم خلاصه تاریخ مفصÙ‘لی را که مطالعه کردمØŒ بیان می‌کنم. یک نفر از خوارج هم از سپاه معاویه نبودند. و جالب است بدانید که سپاه معاویه بر معاویه وفادار ماندند.
لذا امیرالمؤمنین در خطبه نهج‌البلاغه بیان می‌کنند: آن‌ها در باطل خود ثابت‌قدم ماندند امÙ‘ا شما نامردی کردید و بر حقÙ‘ خودتان ثابت‌قدم نبودید. تمام خوارج از خود سپاه امیرالمؤمنین به وجود آمدند.
تاریخ را باید خوب دقÙ‘ت کرد. من بارها بیان کردم که تاریخ را بیان نمی‌کنیم که قصÙ‘ه بگوییم و بگذریم. ما می‌خواهیم عبرت بگیریم. قرآن می‌فرمایید: «فاعتبروا یا Ø£ولی الØ£بصار». این نیست که ما یک داستان و رمانی را تعریف کنیم. قصÙ‘ه حسین کرد نمی‌خواهیم بگوییم. می‌خواهیم ببینیم که عالم چه خبر است و تجربه به دست بیاوریم تا تاریخ تکرار نشود. به قول مولی‌الموالی طوری تاریخ را بخوانیم که گویی با آن‌ها زندگی کردیم.
یعنی الآن فکر کنیم که ما در آن چادر بودیم. پس درس عبرت بگیریم که بار بعدØŒ کسی سر ما کلاه نگذارد و خوارجی پیدا نشوند که بگویند: چه دارد می‌گویدØŸ! وقتی آن‌ها امیرالمؤمنینØŒ علی را تنها گذاشتندØŒ ما هم مراقب باشیم که علی زمانØŒ نائب امام زمان را تنها نگذاریم.
اگر این عبرت‌ها را نگیریمØŒ داستان تعریف کردن که به درد نمی‌خورد. حالا که چه داستان کربلا را بگوییمØŸ! از آیت‌الله العظمی بروجردی در مورد برگزاری تعزیه و شمایل کشیدن سؤال کردندØŒ ایشان فرمودند: طوری نباشد که حضرات معصومین را به چهره نشان بدهندØŒ فقط نور باشدØŒ ولی خوب استØŒ اتÙ‘فاقاÙ‹ گسترش بدهید و تک تک بیان کنید که مردم بدانند و بروند در آن حسÙ‘ی که کØ£نÙ‘ آن‌ها الآن در صحرای کربلا هستند. یعنی با زبان هنر به مردم اطÙ‘لاع دهند. به قول فرمایش امام‌المسلمینØŒ زبان هنرØŒ زبان ماندگار است. لذا مردم خود را در آن حال تصوÙ‘ر کنند تا نگذارند دیگر کربلایی اتÙ‘فاق بیفتد و این مهم است.
*اولیاØ¡ خدا مسلÙ‘ط به زمان خودشان هستند
پس معاویه این وضع را داشت و در مقابل امیرالمؤمنین آن‌طور طغیانگری کرد که حالا خصوصیÙ‘ات اخلاقی او را بیان خواهم کرد. پس در سال Û¶Û° هجری یعنی در سنÙ‘ هفتاد و هشت سالگی به درک واصل شد. حالا یزید بعد از روی کار می‌آید. البته صفات معاویه را هم خواهم گفت که بدانیم معاویه چقدر در مکر بود. امیرالمؤمنین می‌فرمایند: اگر من هم بخواهمØŒ می‌توانم مکر کنم و از معاویهØŒ مکÙ‘ارتر باشم. امÙ‘ا علی و مکرØŒ ابداÙ‹! ببینید کیاست با مکر دو چیز است. Ø¥ن‌شاØ¡الله فرق این دو را در جلسه بعد بیان می‌کنم. بعد هم خواهیم گفت که معاویه چه مکرهایی داشت که تاریخ نوشته و در مقابلØŒ امیرالمؤمنین هم چه زیرکی‌هایی داشتند. مولی‌الموالی همه چیزØŒ حتÙ‘ی مکر را هم بلد استØŒ امÙ‘ا دلیل بر این نیست که انجام بدهد.
جوانان عزیز! این را بدانیدØŒ اولیاØ¡ خدا همه گناهان را می‌دانندØŒ امÙ‘ا هیچ‌گاه به هیچ گناهی مبتلا نشده‌اند. یعنی فکر نکنید که می‌شود بر سر آن‌ها کلاه گذاشتØŒ آن‌ها می‌دانند که مثلاÙ‹ با برنامه‌های اینترنتØŒ چه گناهانی می‌شود و ... . آن‌ها همه این برنامه‌ها مانند تانگوØŒ وایبرØŒ تلگرام و ... را می‌دانند. یک موقع آن‌ها را خام گیر نیاوریم. حتÙ‘ی یک مواقعی چیزهایی که در آینده می‌آیند و شما نمی‌دانیدØŒ اولیاØ¡ خدا می‌دانند. لذا هنر اولیاØ¡ خدا این است که مسلÙ‘ط به زمان خودشان هستندØŒ امÙ‘ا مبتلا نمی‌شوند. من و تو نعوذبالله ممکن است مبتلا شویمØŒ امÙ‘ا آن‌ها می‌دانند چه خبر است. لذا این‌طور نیست که فکر کنیم می‌توانیم کلاه بر سرشان بگذاریم. آن‌ها حتÙ‘ی مکر را هم می‌دانندØŒ ولی مکÙ‘ار نیستند.
امÙ‘ا کسی که در مکر قرار بگیردØŒ دیگر انسانیÙ‘ت هم از وجودش بیرون می‌رودØŒ کارش به اینجا می‌رسد که به یک طفلی مانند عبدالله بن حسنØŒ که از روی حس فرزند و پدریØŒ به سمت قتلگاه می‌رود هم رحم نمی‌کنند ....
منبع : فارس
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.