✍️ نویسنده: 3

چمدانش را بسته بودیم با خانه سالمندان همØŒ هماهنگ شده بود ... یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچکØŒ کمی نان روغنیØŒ آبنات قیچی و کشمش چیزهایی شیرینØŒ برای شروع آشنایی گفت: مادر جونØŒ من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونمØŒ دلم واسه نوه هام تنگ میشه ! گفتم: مادر منØŒ دیر میشه ØŒ چادرتون هم آماده ستØŒ منتظرند  گفت: کیا منتظرند ØŸ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد: آخه اونجا مادرجونØŒ آدم دق میکنه هاØŒ من که اینجا به کسی کار ندارم اصلاØŒ اومØŒ دیگه حرف نمی زنم. خوبه ØŸ حالا میشه بمونم ØŸ گفتم: آخه مادر منØŒ شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی گفت: مادر جونØŒ این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتمØŒ قبول تو چی ØŸ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکمØŸ! خجالت کشیدمØŒ حقیقت داشتØŒ همه کودکی و جوانی ام و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بودØŒ فراموش کرده بودم . اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بودØŒ و راست می گفتØŒ من همه را فراموش کرده ام . زنگ زدم به خانه سالمندانØŒ که نمی رویم توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده و نگاه مهربانش را نداشتمØŒ ساکش را باز کردم قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند آبنات قیچی را برداشت گفت: بخور مادر جونØŒ خسته شدی هی بستی و باز کردی دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: مادر جون ببخشØŒ حلالم کنØŒ فراموش کن اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت: چی رو ببخشم مادرØŒ من که چیزی یادم نمی یاد یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ØŸ آل چی ... جل الخالقØŒ چه اسمهایی می زارن این دکتراØŒ روی درد های مردم طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم در حالیکه با دست های لرزانشØŒ موهای دخترم را شانه میکرد زیر لب میگفت: من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!   شهر داستان ها