✍️ نویسنده: 4
حکایت‌های جالب از سبک زندگی امام صادق
زندگی امام صادق همچون دیگر امامان معصوم شیعه علیهم السلام سرشار از هدایت و درس چگونه زیستن است. آنچه در زیر از نظر می گذرانیدØŒ هشت حکایت هدایت بخش از زندگی این امام همام است که از کتاب شریف بحار الانوار انتخاب کرده و با ذکر ماخذ اصلی آنها تقدیم می داریم. (Û±) شفاعت ما به کسÙ‰ که نماز خود را سبک بشمارد نخواهد رسید. ابو بصیر گفت: خدمت ام‌حمیده رسیدم که به خاطر در گذشت†حضرت صادق علیه السلام به او تسلیت بگویمØŒ شروع به گریه کردØŒ من نیز از گریه او اشکم جارÙ‰ شد. گفت: اگر امام را در هنگام شهادت â€می دیدیØŒ چیز عجیبÙ‰ را مشاهده می کردÙ‰. گفت: امام صادق چشم باز کرد و فرمود: بگویید هر کس با من نسبت خویشاوندÙ‰ داردØŒ بیاید. همه را جمع کردیمØŒ نگاهÙ‰ به آن ها نموده و فرمود: «ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاه» شفاعت ما به کسÙ‰ که نماز خود را سبک بشمارد نخواهد رسید. (ثواب الاعمال ص Û²Û°Ûµ) (Û²) چه کسی بوی بهشت را حس نخواهد کرد هشام بن احمر از سالمه کنیز حضرت صادق علیه السلام نقل کرده است که گفت: من هنگام شهادت آن حضرت حضور داشتم. ایشان بیهوش شدØ› همین که به هوش آمد فرمود: به حسن بن علÙ‰ بن علی بن الحسین (که مشهور به افطس بود) هفتاد دینار بدهید و به فلان کس فلان مبلغ و به فلانÙ‰ این قدر. عرض کردم: آقا! به کسÙ‰ پول می دهÙ‰ که با کارد به شما حمله کرد و قصد کشتن شما را داشتØŸ! فرمود: می خواهÙ‰ از کسانÙ‰ نباشم که خداوند درباره آن ها فرموده†است: «وÙŽ الÙ‘ÙŽذÙینÙŽ یÙŽصÙلÙونÙŽ ما Ø£ÙŽمÙŽرÙŽ اللÙ‘ÙŽهÙ بÙه٠أَنÙ’ یÙوصÙŽلÙŽ وÙŽ یÙŽخÙ’شÙŽوÙ’نÙŽ رÙŽبÙ‘ÙŽهÙمÙ’ وÙŽ یÙŽخافÙونÙŽ سÙوءَ الÙ’حÙسابÙâ€Â»ØŒ (رعد / Û²Û±) (و آنان که آنچه را خدا به پیوستنش فرمان داده مى†پیوندند و از پروردگارشان مى†ترسند و از سختÙ‰ حساب بیم دارند.) بله سالمه! خداوند بهشت را آفرید و آن را خوشبو کرد و بوÙ‰ خوش آن از دو هزار سال راه به مشام می رسد. ولÙ‰ بوÙ‰ بهشت را کسی که نافرمان پدر و مادر و قطع†کننده رابطه†خویشاوندÙ‰ باشدØŒ حس نخواهد کرد. (غیبت شیخ طوسی ص Û±Û²Û¸) (Û³) واکنش امام در برابر مرگ فرزند حضرت صادق علیه السلام فرزندÙ‰ داشتØŒ روزÙ‰ در مقابل ایشان راه می رفت که ناگهان غذا درگلویش گیر کرد و از دنیا رفت. امام گریه کردهØŒ فرمود: خدایاØŒ اگر این را گرفتى، بقیه را باقی گذاشتÙ‰ و اگر گرفتارÙ‰ می دهÙ‰ نجات نیز می بخشÙ‰. بچه را پیش زنان بردند. همین که چشمشان به او افتادØŒ شروع به ناله و فغان کردند. امام آنها را قسم داد که فغان و ناله نکنند. وقتÙ‰ او را براÙ‰ دفن بردندØŒ امام فرمود: منزه است خدایÙ‰ که فرزندان ما را می کشد ولÙ‰ محبت ما به او بیشتر مÙ‰ â€شودØŒ و پس از دفن فرمود: پسرمØŒ خدا قبر تو را وسیع نماید و تو را به خدمت پیامبر برساند. و فرمود: ما خانواده â€اÙ‰ هستیم که هر چه دوست داریم را براÙ‰ کسانی که دوستشان داریمØŒ از خدا تقاضا می کنیمØŒ او نیز به ما عطا می کند. اگر او وضعÙ‰ را که ما دوست نداریمØŒ برای محبوبان ما صلاح بداندØŒ ما نیز راضÙ‰ هستیم. (بحار الانوار ج Û´Û· ص Û±Û¸) (Û´) کلید روزیØŒ صدقه است هارون بن عیسÙ‰ روایت می کند: امام صادق علیه السلام به فرزندش محمÙ‘د فرمود: چقدر از خرجÙ‰ اضافه آمدهØŸ گفت: چهل دینار. فرمود: آن را بیرون آور و صدقه بده. عرض کرد: آقا دیگر چیزÙ‰ برایمان باقی نمی ماند. فرمود: صدقه بدهØŒ خداوند عوض آن را می دهدØŒ مگر نمی دانÙ‰ که هر چیزÙ‰ کلیدÙ‰ دارد و کلید روزÙ‰ صدقه استØŒ پس اینک صدقه بده. او به دستور امام عمل کردØŒ ده روز بیشتر نگذشت که از جایی چهار هزار دینار رسید. فرمود: پسرمØŒ در راه خدا چهل دینار دادیم و خداوند چهار هزار دینار در عوض آن به ما عطا کرد. (کافی ج Û´Â ص Û¹) (Ûµ) هر کس سر سفره â€اÙ‰ بنشیند که شراب در آن خورده مÙ‰ â€شودØŒ ملعون است. هارون بن جهم می گوید: وقتی امام صادق علیه السلام به حیره نزد منصور دوانیقÙ‰ آمده بودØŒ در خدمت امام بودیم. یکÙ‰ از سرهنگان بچه â€اش را ختنه â€کردØŒ غذایی فراهم کرده و مردم را دعوت کرده بودØŒ حضرت صادق علیه السلام نیز بین دعوت شدگان حضور داشت. بر سر سفره هنگامی که مهمانان مشغول خوردن غذا بودندØŒ یک نفر از آنها آب خواست. قدحÙ‰ که شراب داشت آوردندØŒ همین که قدح به دست آن مرد رسیدØŒ امام صادق از جا برخاست. پرسیدند: آقا چرا بلند شدیدØŸ فرمود: پیامبر Ù€ صلی الله علیه وآله Ù€ فرمود:†هر کس سر سفره â€اÙ‰ بنشیند که شراب در آن سفره خورده مÙ‰ â€شود ملعون است. (کافی ج Û¶ صÛ²Û¶Û¸) (Û¶) پذیرایی از مهمان سلیمان صیرفÙ‰ گفت: خدمت حضرت صادق علیه السلام بودمØŒ غذایÙ‰ از گوشت بریان و چیزهاÙ‰ دیگر آوردند. سپس ظرفÙ‰ برنج آوردندØŒ من همراه ایشان خوردمØŒ باز فرمود: بخور! عرض کردم: خوردمØŒ فرمود: بخورØŒ مقدار علاقه شخص را به برادرش از آن می فهمند که تا چه اندازه در خوردن غذای خانه او رویش باز استØŒ سپس با دست مبارک لقمه†اÙ‰ برایم گرفت و فرمود: باید این لقمه را هم بخورى، خوردم. (کافی ج Û¶ ص Û²Û·Û¹) (Û·) واکنش حضرت در برابر کسی که به ایشان نسبت خدایی داده بود مالک بن عطیه گوید: یکÙ‰ از اصحاب حضرت صادق علیه السلام نقل کرد: روزÙ‰ امام آمد و با خشم فرمود: من ساعتÙ‰ قبل کارÙ‰ داشتمØŒ از منزل خارج شدمØŒ یکÙ‰ از سودانی هاÙ‰ مدینه فریاد زد: لبیک یا جعفر بن محمÙ‘د لبیک! (این سودانÙ‰ امام را خدا گرفته بود و به جاÙ‰ اینکه بگوید لبیک اللهم لبیک،†می گفت لبیک یا ابا عبد اللÙ‘ÙŽه.) با ترس و وحشت از این سخنÙ‰ که او گفتØŒ فورا به منزل برگشتمØŒ و برای خدا به سجده رفته و صورت به خاک مالیدم و اظهار کوچکÙ‰ و خوارÙ‰ نمودمØŒ و عرض کردم: خدایاØŒ من از آن حرفÙ‰ که سودانÙ‰ گفتØŒ بیزار و متنفرم. و اگر عیسÙ‰ بن مریم از آنچه خدا در باره†اش فرموده بود (که او را بنده خود معرفÙ‰ کرده بود) تجاوز می کرد چنان از گوش کر و از چشم کور و از زبان لال می شد که دیگر نه می شنید و نه می دید و نه سخن می گفت. خدا ابو الخطاب (یکی از غلو کنندگان در باره حضرت که به ایشان نسبت خدایی می داد) را لعنت کند و او را با ضربه آهن بکشد. (کافیØŒ ج Û¸ ص Û²Û¶Û¶) (Û¸) دعایی که حضرت به یکی از شیعیان تعلیم داد محمÙ‘د بن زید شحÙ‘ام گفت: نماز می خواندم که چشم حضرت صادق علیه السلام به من افتادØŒ کسÙ‰ را فرستاد و مرا خواست و فرمود: از کدام دسته â€اى؟ عرض کردم: از دوستداران شما. فرمود: از کدام سرزمینØŸ عرض کردم: از کوفه. سؤال کرد: در کوفه چه کسی را می شناسى؟ عرض کردم: بشیر نبÙ‘ال و شجره. پرسید: آنها با تو چگونه رفتار می کنندØŸ عرض کردم: بهترین رفتارÙ‰ که امکان دارد. فرمود: بهترین مسلمانان کسÙ‰ است که بیشتر به درد مردم بخوردØŒ به آنها کمک کند و سودمند باشد، به خدا قسم شبÙ‰ را به صبح نرسانده ام که در مالم حقÙ‰ باشد و در مورد آن از من بازخواست کنند. سپس پرسید: چقدر پول براÙ‰ خرجÙ‰ دارى؟ عرض کردم: دویست درهمØŒ فرمود: ببینم! نشان دادمØŒ سÙ‰ درهم و دو دینار بر آن افزود و به من دادØŒ سپس فرمود: امشب شام را پیش من بخور. من غذاÙ‰ شب را خدمت ایشان میل کردمØŒ ولÙ‰ شب بعد خدمتش نرفتم. فردای آن شب به دنبال من فرستادØŒ رفتم. فرمود: چرا دیشب نیامدى؟ به یاد تو بودم و منتظرت†شدم. عرض کردم: از طرف شما کسÙ‰ نیامد به من خبر دهد. فرمود: من خودم خبر می دهم. تا وقتÙ‰ در این شهر هستى، مهمان ما باش. حالا بگو ببینمØŒ چه غذایÙ‰ میل دارى؟ عرض کردم شیر. یک گوسفند شیر دار براÙ‰ من خریدØŒ عرض کردم آقاØŒ یک دعا به من بیاموز. فرمود: بنویس: «بÙسÙ’مÙ اللÙ‘ÙŽهÙ الرÙ‘ÙŽحÙ’منÙ الرÙ‘ÙŽحÙیمÙ یÙŽا مÙŽنÙ’ Ø£ÙŽرÙ’جÙوهÙ لÙکÙلÙ‘Ù خÙŽیÙ’رÙ وÙŽ آمÙŽنÙ سÙŽخÙŽطÙŽهÙ عÙنÙ’دÙŽ کÙلÙ‘Ù عÙŽثÙ’رÙŽهÙ یÙŽا مÙŽنÙ’ یÙعÙ’طÙی الÙ’کÙŽثÙیرÙŽ بÙالÙ’قÙŽلÙیلÙ وÙŽ یÙŽا مÙŽنÙ’ Ø£ÙŽعÙ’طÙŽÙ‰ مÙŽنÙ’ سÙŽØ£ÙŽلÙŽهÙ تÙحÙŽنÙ‘ÙناÙ‹ مÙنÙ’هÙ وÙŽ رÙŽحÙ’مÙŽهÙ‹ یÙŽا مÙŽنÙ’ Ø£ÙŽعÙ’طÙŽÙ‰ مÙŽنÙ’ لÙŽمÙ’ یÙŽسْأَلÙ’هÙ وÙŽ لÙŽمÙ’ یÙŽعÙ’رÙفÙ’هÙ صÙŽلÙ‘Ù عÙŽلÙŽÙ‰ مÙحÙŽمÙ‘ÙŽدÙ وÙŽ Ø£ÙŽهÙ’لÙ بÙŽیÙ’تÙهÙ وÙŽ Ø£ÙŽعÙ’طÙنÙی بÙمÙŽسْأَلÙŽتÙکÙŽ خÙŽیÙ’رÙŽ الدÙ‘ÙنÙ’یÙŽا وÙŽ جÙŽمÙیعÙŽ خÙŽیÙ’رÙ الÙ’آخÙرÙŽهÙ فÙŽØ¥ÙنÙ‘ÙŽهÙ غÙŽیÙ’رÙ مÙŽنÙ’قÙوصÙ مÙŽا Ø£ÙŽعÙ’طÙŽیÙ’تÙŽ وÙŽ زÙدÙ’نÙی مÙنÙ’ سÙŽعÙŽهÙ فÙŽضÙ’لÙکÙŽ یÙŽا کÙŽرÙیم٠» آنگاه دستهاÙ‰ خود را بالا برده و فرمود: «یÙŽا ذÙŽا الÙ’مÙŽنÙ‘Ù وÙŽ الطÙ‘ÙŽوÙ’لÙ یÙŽا ذÙŽا الÙ’جÙŽلÙŽالÙ وÙŽ الْإÙکÙ’رÙŽامÙ یÙŽا ذÙŽا النÙ‘ÙŽعÙ’مÙŽاء٠وÙŽ الÙ’جÙودÙ ارÙ’حÙŽمÙ’ شÙŽیÙ’بÙŽتÙی مÙنÙŽ النÙ‘ÙŽارÙ» در این موقع دستهاÙ‰ خود را روÙ‰ محاسن خویش گذاشتØŒ وقتÙ‰ برداشتØŒ پشت دستهایش پر از اشک شده بود. (رجال کشی ص Û²Û³Ûµ) منبع : جام نیوز به نقل از مشرق
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.