✍️ نویسنده: 3

یک روز صبحØŒ چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق‌تر و بهتر بودØŒ چرا که می‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‌دید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروهØŒ شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشتØŒ اما برای آنکه ناکامی‌اش باعث تضعیف روحیه همراهانش نشودØŒ از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی‌کردØŒ تا این که رگه آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره کوچکش را که همیشه همراهش بودØŒ برداشت. پر شدن جام مدت زیادی طول کشیدØŒ اما وقتی می‌خواست آن را به لبش نزدیک کندØŒ شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شدØŒ اما شاهین حیوان محبوبش بودØŒ شاید او هم تشنه‌اش بود. جام را برداشتØŒ خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دو باره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشتØŒ اما می‌دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی‌احترامی کندØŒ چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می‌دیدØŒ بعد به سربازانش می‌گفت که فاتح کبیر نمی‌تواند یک پرنده ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشیدØŒ جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می‌خواست آن را بنوشدØŒ شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه دقیق سینه شاهین را شکافت. جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشدØŒ از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه آب کوچکی است و وسط آنØŒ یکی از سمی‌ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بودØŒ دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده‌اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال‌هایش حک کنند:
یک دوستØŒ حتی وقتی کاری می‌کند که دوست نداریدØŒ هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشمØŒ محکوم به شکست است.
  جانان