✍️ نویسنده: 3

یک مرد سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشتØŒ از مرد  پرسید: چرا گریه می‌کنیØŸ مرد گفت: این سگ وفادار منØŒ پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیستØŸ آیا زخم دارد؟  گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کنØŒ خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

گدا یک کیسه پر در دست مرد دید. پرسید در این کیسه چه داریØŸ مرد گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کندØŸ

مرد گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهمØŒ ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شدهØŒ ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل.

شهر داستان ها