✍️ نویسنده: 3

آیا در این جهان چیزی اصیل تر و بنیادی تر از محبت وجود داردØŸ محبتی که به تعبیر مولانا می تواند ماهیت یک خار را تغییر دهدØŒ یعنی جایی که یک خار آن قدر شعور دارد که محبت را درک می کندØŒ می فهمد و آن مهر چون اکسیری که می تواند مس را به زر بدل کند آن خار را به گل تبدیل کند. محبتی که می تواند دیوها را به انسان بدل کند. دیو عادت های تاریک را در انسان خاموش کند و از دروازه  ذهن و قلبش بیرون براند تا جا برای فرشتگان اندیشه هاØŒ عادت ها و پندارهای نیک باز شود . به تعبیر حافظ: خلوت دل نیست جای صحبت اضداد / دیو چو بیرون رود فرشته درآید. اما محبت به همان میزان که راهگشاست می تواند دچار سوØ¡ فهم های شگفت شود. اگر واژه محبت را ظرفی بدانیم که مظروفی به نام مهر و مهربانی در آن ریخته شده برخی می توانند این ظرف را در دست بگیرندØŒ مظروف آن را خالی کنند و مظروف دیگری چون حس مالکیت بر دیگریØŒ کنترل کردنØŒ غش کردن روی دیگریØŒ نفی فردیت خود و دیگری را در آن بریزندو بر خود و دیگران بقبولانند آنچه در این ظرف ریخته شده چیزی جز محبت نیست. این موضوع زمانی بغرنج تر می شود که دو طرف رابطه که در آن قرار است الفت و مهرو محبتی بین آن ها برقرار شود رابطه میان والدین با فرزندان یا همسران با همدیگر باشد. به یکدیگر مهر بورزیدØŒ اما از مهر بند مسازید جبران خلیل جبرانØŒ در کتاب "پیامبر و دیوانه"ØŒعبارات عمیق و زیبایی درباره مهر ورزیدن بیان می کند که تØ£مل بر روی آن می تواند مرز بین محبت اصیل و تصنعی را مشخص می کند.جبران می گوید:"به یکدیگر مهر بورزیدØŒ اما ازمهر بند مسازید. بگذارید مهر دریای مواجی باشد درمیان دو ساحل روح های شما."و ادامه می دهد: "فرزندان شما فرزندان شما نیستند. آن ها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویشتن دارد. آن ها به واسطه شما می آیند اما نه از شماØŒ و با آن که با شما هستند از آنِ شما نیستند. شما می توانید مهر خود را به آن ها بدهید اما نه اندیشه های خود راØŒ زیرا که آن ها اندیشه های خود را دارند." ما گاهی نام هایی اصیل بر ضعف هایمان می گذاریم و تصورمان این است که آن نام اصیل می تواند ماهیت آن ضعف را تغییر دهد. مثلا نام وابستگی هایمان را محبت می گذاریم تا بودن آن وابستگی را توجیه کرده باشیم. مادری که بیش از حد وابسته به فرزند خود است در واقع غنای روح خود و فرزندش را به نام محبت می تراشد و لاغر می کند. چنین مادری احتمالا فرزندی وابسته و غیر مسئول پرورش می دهد و از عشق خود برای او جز بند چیزی نمی سازد. چنین مادری در دوران کودکی به شکل وسواس گونه ای مراقب فرزندش است. فرزند او اجازه ندارد تنها جایی برودØŒچیزی را شخصا تجربه کندØŒ به استقبال خطری برودØŒ خریدی انجام دهدØŒ نتیجتا وقتی هم بزرگ می شود در آینده برای ازدواج او هزاران بهانه مختلف ردیف می شودØŒ تا فرزند در کنار مادر بماند. او اگر ازدواج هم کند مدام با مادر به صورت وسواسی در ارتباط است. این شکل ازوابستگی بندی است محکم به پای فرزند. بندی که ریشه های استقلال تصمیم گیری و مسئولیت پذیری را در درون فرزند خشک می کند.
محبت یکی از بهترین و مهم ترین نعمت های خداوند برای بشر است. اما نام وابستگی بیش از حد و حس مالکیت را نمی توان محبت گذاشت.گاهی برخی از ازدواج ها به مرز پاشیدگی می رسند یا حتی از هم می پاشند چون مرد یا زن به نام محبت هیچ فردیتی برای طرف مقابل خود قائل نیست
به نام محبتØŒ به کام تفتیش گاهی تعلقات بیش از اندازه ما نسبت به دیگران جز ناکامی و پایانی ناخوشایند برای خود و دیگری چیزی به ارمغان نخواهد آورد. محبت یکی از بهترین و مهم ترین نعمت های خداوند برای بشر است. اما نام وابستگی بیش از حد و حس مالکیت را نمی توان محبت گذاشت.گاهی برخی از ازدواج ها به مرز پاشیدگی می رسند یا حتی از هم می پاشند چون مرد یا زن به نام محبت هیچ فردیتی برای طرف مقابل خود قائل نیست. مرد یا زن به نام محبت تفتیش میکند. به نام محبت فضای سوØ¡ ظن می آفریندØŒ چون نمی خواهد بپذیرد که این زن یا این مرد دارایی او نیستØŒ او به جز همسری در متن انواع رابطه هاست. از رابطه پدرو فرزندی تا مادر و فرزندیØŒ برادر و خواهریØŒ همکاریØŒ همسایگی و انواع رابطه های دیگر.  تعبیر جبران خلیل جبران در این باره شنیدنی است:" از نان خود به یکدیگر بدهیدØŒ اما از یک گرده نان مخورید. در کنار یکدیگر بایستیدØŒ اما نه تنگاتنگØŒ زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند."  یعنی که محبت کنید اما فردیت همدیگر را نادیده نگیرید. ما مالک فرزندان خود نیستیم اما چه کنیم به نام مهرØŒ حس مالک دیگری بودن را در ذهن و قلب مان نپرورانیم و آزادی عمل را از یکدیگر سلب نکنیمØŸ خداوند سخن زیبا و معناداری در قرآن حکیم بیان می دارد و آن این است که آنچه دارید از جان و فرزند و مال از آن خداست. آدمی در واقع صاحب چیزی نیست چون طبق منطق قرآن،  هر آنچه در آسمان ها و زمین است از آن خداستØŒ پس فرزند از آن ما نیست.ما مالک فرزندان مان نیستیم بلکه آن ها امانت هایی در دستان ما هستند. البته محبت لازمه پرورش نوزاد و فرزند استØŒ اما نه در حدی که ما خود را مالک مطلق او بدانیم. پس اگر قرار است فرزندی را به جمع خانوادگی خود اضافه کنیم به این باور برسیم که من قرار است برای او پدری فداکار باشم یا من قرار است برای او مادری مهربان و دلسوز باشم. والدی باشم که با تمام عشق ام به او مهر بورزم اما خود را مالک مطلق او ندانمØŒ بلکه کسی بالای سر من است که او بر تمام موجودات احاطه دارد.