✍️ نویسنده: 3

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود. یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بودØŒ چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش Û±Û°/Ûµ دلار بودØŒ دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد. مادرش گفت:خوب! این گردن بند قشنگیهØŒ اما قیمتش زیاده ØŒ خوب چه کار می توانیم بکنیم! من این گردن بند را برات می خرم اما شرط دارهØŒ وقتی به خانه رسیدیمØŒ یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه. جنی قبول کرد…

او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد. بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد. وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می انداختØ› کودکستانØŒ بستر خوابØŒ وقÙ€تی با مادرش برای کاری بیرون می رفتØŒ تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بودØŒ چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود! پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت. هر شب که جینی به بستر خواب می رفتØŒ پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.یک شب بعد از اینکه داستان تمام شدØŒ پدرجینی گفت:جینی ! تو من رو دوست داریØŸ

- اوهØŒ البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه پدرØŒ اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو به تو بدمØŒ اون عروسک قشنگیهØŒ می توانی در مهمانی هات دعوتش کنیØŒ قبولهØŸ

- نه عزیزمØŒ باشهØŒ مشکلی نیست… پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: ” شب بخیر عزیزم.” هفته بعد پدرش مجددا Ù‹ بعد از خواندن داستانØŒ از جینی پرسید:جینی ! تو من رو دوست داریØŸ

- اوهØŒ البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه پدرØŒ گردن بندم رو نهØŒ اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدمØŒ او موهایش خیلی نرم و لطیفهØŒ می توانی در باغ با او قدم بزنیØŒ قبولهØŸ

- نه عزیزمØŒ باشهØŒ مشکلی نیست… و دوباره روی او را بوسید و گفت: ” خدا حفظت کنه دختر زیبای منØŒ خوابهای خوب ببینی. “

چند روز بعدØŒ وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواندØŒ دید که جینی روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد. جینی گفت : ”پدرØŒ بیا اینجا “ ØŒ دست خود را به سمت پدرش بردØŒ وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد. پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرشØŒ از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطیØŒ یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کردØŒ آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد …

« این مسØ£له دقیقاÙ‹ همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریمØŒ تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم … سبب می شودØŒ یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگØŒ به جای آن هاØŒ هزار چیز بهتر را به ما داده است»

منبع: شهر داستان ها