ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاجØŒ در Û²Û´Û´ هجری به دنیا آمد. او از عارفان ایران در سدهÙ” سوم و دهه اول قرن چهارم هجری است. برای وی کنیه‌های دیگری نیز چون «ابو عماره»، «ابو محمد» و «ابو مسعود» نیز آورده‌اند. اهل فارس او را ابوعبدالله الزاهدØŒ اهل خراسان ابوالمهرØŒ اهل خوزستان حلاج الاسرارØŒ در بغداد مصطلمØŒ در بصره مخبر. اهل هند ابوالمغیث و اهل چین او را ابوالمعین می‌خواندند.
برای لقب اوØŒ «حلاج»، سه توجیه آورده‌اند: پدرش پیشه حلاجی داشته است. نیکو سخن می‌گفته و اسرار را حلاجی می‌کرده است. معجزه‌ای در همین زمینه از خود نشان داده است. از کنار یک انبار پنبه می‌گذشت اشاره کرد و دانه از پنبه بیرون آمد. او از مردم روستای «تور» در شمال شرق بیضای فارس بود. سهل بن عبدالله تستریØŒ عمرو بن عثمان مکی و جنید بغدادی از استادان او بودند. او که از مهم‌ترین صوفیان دوران خود بود در حالت سکر عرفانی به گفتن «انا الحق» پرداخت و متشرعین او را به جرم «کفرگویی» ابتدا به قرمطی بودن متهم کردند و پس از هشت سال با کمک صوفیانی از سایر گروه‌های صوفیه او را اعدام نمودند. او سنگسار شد ولی جان نسپرد و به گفتن اذکار مشغول بود سپس مثله کردند ولی باز هم ذکر می‌گفت تا زبانش بریدند و آسمان بگرفت و آب دجله بالا آمد. بنابر وصیت‌اش خاکسترش را در رود ریختند تا رود آرام شد. از او کرامات بسیار نقل شده‌است. شیخ محمد فریدالدین عطار نیشابوری در کتاب تذکرهالاولیاØ¡ خود درباره حسین منصور حلاج چنین نوشته است: « آن قتیل الله فی سبیل اللهØŒ آن شیر بیشه تحقیقØŒ آن شجاع صفدر صدیقØŒ آن غرقه دریای مواجØŒ حسین منصور حلاج رحمهالله علیهØŒ کار او کاری عجب بودØŒ واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بی قرار. شوریده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدی عظیم داشتØŒ و ریاضتی و کرامتی عجب. علی همت و رفیع و رفیع قدر بود و او را تصانیف بسیار است به الفاظی مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل. فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت. و دقت نظری و فراستی داشت که کس را نبود. و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمی نیستØŒ مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جمله مØ£خران الا ماشاØ¡الله که او را قبول کردند. و ابو سعید بن ابواخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحمهالله علیهم اجمعین در کار او سیری داشته اند و بعضی در کار او متوقف اند. چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری گفت در حق او که: اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگرددØŒ و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود. و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند. و بعضی گویند از اصحاب حلول بود. و بعضی گویند تولی به اتحاد داشت. اما هر که بوی توحید به وی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتادØŒ و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد… اما جماعتی بوده اند از زنادقه در بغداد چه در خیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را “حلاجی†گفته اند و نسبت بدو کرده اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کرده اند. چنانکه دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را. اما تقلید در این واقعه شرط نیستØŒ مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی اناالله برآید و درخت در میان نهØŒ چرا روا نباشد که از حسین اناالحق برآید و حسین در میان نه…. بعضی گویند حسین منصور حلاج دیگرست و حسین منصور ملحدی دیگرست و استاد محمد زکریا و رفیق ابو سعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است. اما حسین منصور از بیضاØ¡ فارس بود و در واسط پرورده شد. و ابو عبدالله خفیف گفته است که حسین منصور عالمی ربانی است. و شبلی گفته است که من و حلاج یک چیزیمØŒ اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتمØŒ و حسین را عقل او هلاک کرد. اگر او مطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی. اما ما را دو گواه تمام است و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید و درزی اهل صلاح و در شرع و سنت بود که این سخن ازو پیدا شد. اما بعضی مشایخ او را مهجور کردندØŒ نه از جهت مذهب و دین بودØŒ بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد. نقلست که در زندان سیصد کس بودندØŒ چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمی دهیØŸ! گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم بیک اشارت همه بندها بگشائیم. پس به انگشت اشارت کردØŒ همه بندها از هم فرو ریخت ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته است. اشارتی کرد رخنها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید. گفتند تو نمی آئیØŸ گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت. دیگر روز گفتند زندانیان کجا رفتندØŸ گفت: آزاد کردیم. گفتند تو چرا نرفتیØŸ! گفت: حق را با من عتابی است نرفتم. این خبر به خلیفه رسیدØ› گفت: فتنه خواهد ساختØŒ او را بکشید. پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند. او چشم گرد می آورد و میگفت: حقØŒ حقØŒ اناالحق…. نقلست که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیستØŸ
گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادندØŒ یعنی عشق اینست.
خادم او در آن حال وصیتی خواست. گفت: نفس را بچیزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او ترا بچیزی مشغول دارد که ناکردنی بود که در این حال با خود بودن کار اولیاست. پس در راه که می رفت می خرامید. دست اندازان و عیاروار میرفت با سیزده بندگرانØŒ گفتند: این خرامیدن چیستØŸ گفت: زیرا که بنحرگاه (محل کشتار) میروم. چون به زیر دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پای بر نردبان نهادØ› گفتند: حال چیستØŸ گفت: معراج مردان سردار است. پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوشØŒ دست برآورد و روی به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند کس نداند. پس بر سر دار شد. پس هر کسی سنگی می انداختØŒ شبلی موافقت را گلی انداختØŒ حسین منصور آهی کردØŒ گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی استØŸ گفت: از آنکه آنها نمی دانندØŒ معذوراند ازو سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت. پس دستش جدا کردندØŒ خنده بزد. گفتند: خنده چیستØŸ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در میکشد قطع کند. پس پاهایش ببریدندØŒ تبسمی کردØŒ گفت: بدین پای خاکی میکردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکندØŒ اگر توانید آن قدم را ببرید! پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کردØ› گفتند: این چرا کردیØŸ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشدØŒ شما پندارید که زردی من از ترس استØŒ خون در روی در مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است. گفتند: اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودیØŸ گفت: وضو میسازم. گفتند: چه وضوØŸ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوØ¡ آن درست نیاید الا بخون. پس چشمهایش را برکندند قیامتی از خلق برآمد. بعضی میگریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند که زبانش ببرندØŒ گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم. روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من می برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. الحمد الله که دست و پای من بریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال تو بر سر دار می کنند. پس گوش و بینی ببریدند و سنگ و روان کردند. عجوزه ای با کوزه در دست می آمد. چون حسین را دید گفت: زنیدØŒ و محکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چکار. آخر سخن حسین این بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد. پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا بردند.
کرامات نقل است که گرد او عقربی دیدند که می گردید قصد کشتن کردند گفت دست از وی بدارید که Û±Û² سال است که ندیم ماست و گرد ما می گردد . نقل است که طایفه ای در بادیه او را گفتند ما را انجیر می باید دست در هوا کرد و طبقی انجیر تر پیش ایشان نهاد و یک بار دیگر حلوا خواستند طبقی حلوا شکری گرم پیش ایشان نهاد . پرسیدند که طریق به خدا رسیدن چگونه است گفت :
دو قدم است و رسیدنی : یک قدم از دنیا بر گیر و یک قدم از عقبی و اینک رسیدی به مولی.
پرسیدند از فقر ØŒ گفت †فقیر آن است که مستغنی است از ماسوی الله و ناظر است به الله†و گفت: چون بنده به مقام معرفت رسد بر او وحی فرستند و سرÙ‘ او گنگ گردانند ( = راه اندیشه ها را بر باطن او می بندند ) تا هیچ خاطر نیاید او را مگر خاطر حق نقل است که شب اول که او را حبس کردند بیامدند و او را در زندان ندیدند و جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را و شب سوم او را در زندان دیدند گفتند شب اول کجا بودی و شب دوم تو وزندان کجا بودی گفت شب اول من در حضرت ( = پیشگاه خداوندجهان ) بودم از آن اینجا نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود از آن ØŒ من و زندان هر دو غایب بودیم و شب سوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت ØŒ بیایید و کار خود کنید . از سخنان اوست :
در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الÙ‘ا به خون .
آثار از حلاج کتابهای فراوان نقل شده‌است از جمله: «طاسین الازل و الجوهر الاکبر»، «طواسین»، «الهیاکل»، «الکبریت الاحمر»، «نورالاصل»، «جسم الاکبر»، «جسم الاصغر»، و «بستان المعرفه». دیوان اشعاری نیز از او به زبان عربی به جای مانده که در اروپا و ایران به چاپ رسیده‌است.
حلاج در آثار دیگر بزرگان بیشتر شاعران پس از او از یک بیت تا یک فصل از دیوان خود را به او اختصاص داده‌اند. حافظ درباره او می‌گوید:
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
همچنین از ابوسعید ابوالخیر:
روزی که انالحق به زبان می‌آورد منصور کجا بود خدا بود خدا
همچنین سناییØŒ مولویØŒ عراقیØŒ مغربیØŒ محمود شبستریØŒ قاسم انوار و شاه نعمت الله ولی درباره او بیت‌هایی سروده‌اند.
منبع: جانان
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.