✍️ نویسنده: 3
روزی بهلول از کوچه ای میگذشتØŒ شخصی بالایش صدا زده گفت: ای بهلول دانا! مبلغی پول دارمØŒ امسال چه بخرم که فایده کنمØŸ بهلول :  بروØŒ تمباکو بخر! مردک تمباکو خریدØŒ وقتیکه زمستان شدØŒ تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماندØŒ هر چند که از عمر تمباکو میگذشتØŒ چون تمباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشتØŒ لهذا به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد وسرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد. یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک بالایش صد ا زده و گفت: ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادیØŒ بسیار فاید ه کردمØŒ بگو امسال چه خریداری کنمØŸ بهلول : بروØŒ پیاز بخر! مردک که از گفته پارسال بهلول فایدهØŒ خوبی برداشته بودØŒ با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید و به خانه ها گدام کرده منتظر زمستان نشست تا در هنگام قلت پیازØŒ فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانستØŒ پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها از کار برامده خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خساره مند شد. مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسیدØŒ گفت: ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شومØŸ بهلول در جوابش گفت: ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردیØŒ از روی دانایی گفتم«بروØŒ تمباکو بخر» این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتیØŒ از روی دیوانگی گفتم Ù€ «بروØŒ پیاز بخر» و این جزای عمل خود تست. مردک خجل شده راه خود را پیش گرفته رفت و خود را ملامت میکرد که براستیØŒ گناه از او بوده..   منبع:shahredastanha.blogfa.com