✍️ نویسنده: 3

در یک شب زمستانی سرد ØŒ ملا  در رختخواش خوابیده بود که یکباره

 صدای غوغا از کوچه بلند شد .

زن ملا به او گفت که بیرون برود و ببیند که چه خبر است .

ملا گفت : به ما چه ØŒ بگیر بخواب.

 زنش گفت : یعنی چه که به ما چه ØŸ پس همسایگی به چه درد می خورد .

سرو صدا ادامه یافت و ملا که می دانست بگو مگو کردن با زنش فایده ای ندارد .

 با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به کوچه رفت .

 گویا دزدی به خانه یکی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود

 و دزد موفق نشده بود که چیزی بردارد. دزد در کوچه قایم شده بود همین که دید

 کم کم همسایه ها به خانه اشان برگشتند و کوچه خلوت شد ØŒ چشمش به ملا و

 لحافش افتاد و پیش خود فکر کرد که از هیچی بهتر است .

 بطرف ملا دوید ØŒ لحافش را کشید و به سرعت دوید و در تاریکی گم شد.

وقتی ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسید : چه خبر بود ØŸ

ملا جواب داد : هیچی ØŒ دعوا سر لحاف من بود .

 و زنش متوجه شد که لحافی که ملا رویش انداخته بود دیگر نیست .

 

این ضرب المثل را هنگامی استفاده می شود که فردی در دعوائی که به

 او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یک دعوای ساختگی  مالی را از دست داده است .