✍️ نویسنده: 2
 
ز خوابØŒ نرگس مست تو سر گران برخاست
خروش و ولوله از جان عاشقان برخاست
چه سحر کرد ندانم دو چشم جادوی توØŸ
که از نظارگیان ناله و فغان برخاست
به تیر غمزهØŒ ازین بیشØŒ خون خلق مریز
که رستخیز به یکباره از جهان برخاست
بدین صفت که تو آغاز کرده‌ای خونریز
چه سیل خواهد ازین تیره خاکدان برخاست!
بیا و آب رخ از تشنگان دریغ مدار
طریق مردمی آخر نه از جهان برخاستØŸ
چنین که من ز فراق تو بر سر آمده‌ام
گرم تو دست نگیری کجا توان برخاستØŸ
تو در کنار من آØŒ تا من از میان بروم
که هر کجا که برآید یقین گمان برخاست
به بوی آنکه به دامان تو درآویزد
دل من از سر جان آستین‌فشان برخاست
عراقی از دل و جان آن زمان امید پرید
که چشم مست تو از خواب سرگران برخاست
 منبع : گنجور