✍️ نویسنده: ghaderyaser
🏷️ دسته: 124
📊 بازدید: 2,304
یکی از دانشمندانØŒ آرزوی زیارت حضرت بقیØ© اللÙ‘ه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خودØŒ رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور استØŒ شبهای چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت و به عبادت می پرداختØŒ تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان نصیبش گردد.
بقیه داستان در ادامه
منبع : سایت پایگاه حوزه
مدتها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شدØŒ چله ها نشست و ریاضتها کشیدØŒ اما باز هم نتیجه ای نگرفت. ولی شب بیداریهای فراوان و مناجاتهای سحرگاهانØŒ صفای باطنی در او ایجاد کرده بودØŒ گاهی نوری بر دلش می تابید و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید.
روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان(ع) برای تو ممکن نیستØŒ مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی». به عشق دیدارØŒ رنج این مسافرت توانفرسا را بر خود هموار کرد و پس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم و یا سی و هشتم به او گفتند: «الان حضرت بقیØ© اللÙ‘ه ØŒ ارواحنافداهØŒ در بازار آهنگرانØŒ در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اندØŒ هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو!» با اشتیاق ازجا برخاست. به دکان پیرمرد رفت. وقتی رسید دید حضرت ولی عصر(ع) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند. همین که سلام کردØŒ حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند.
در این حالØŒ دید پیرزنی ناتوان و قد خمیدهØŒ عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم استØŒ گفت: خواهرم! این قفل دو عباسی (هشت شاهی) ارزش داردØ› زیرا پول کلید آنØŒ بیش از ده دینار نیستØŒ شما اگر ده دینار (دو شاهی) به من بدهیدØŒ من کلید این قفل را می سازم و ده شاهیØŒ قیمت آن خواهد بود!
پیرزن گفت: نهØŒ به آن نیازی ندارمØŒ شما این قفل را سه شاهی از من بخریدØŒ شما را دعا می کنم.
پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانیØŒ من هم که مسلمانمØŒ چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنمØŸ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش داردØŒ من اگر بخواهم منفعت ببرمØŒ به هفت شاهی می خرمØŒ زیرا در معامله دو عباسیØŒ بیش از یک شاهی منفعت بردنØŒ بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشیØŒ من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم: قیمت واقعی آن دو عباسی استØŒ چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرمØŒ یک شاهی ارزانتر می خرم!
شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گویدØŒ ناراحت شده بود و با خود می گفت: من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده استØŒ التماس کردم که سه شاهی خریداری کنندØŒ قبول نکردندØ› زیرا مقصود من با ده دینار (دو شاهی) انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است.
پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خریدØ› همین که پیرزن رفت امام(ع) به من فرمودند: «آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردیØŸ! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیستØŒ به جفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهرØŒ من این پیرمرد را انتخاب کرده امØŒ زیرا این مردØŒ دیندار است و خدا را می شناسدØŒ این هم امتحانی که داد. از اول بازارØŒ این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدندØŒ همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذردØŒ مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی می کنم.
یادمان باشد که در معاملات خدا را در نظر داشته باشیم
ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه
خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده
سوره مبارکه توبه آیه 111

💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.