✍️ نویسنده: 4
مجله نودیها :  روایت  عزت‌الشریعه مدرس‌مطلقØŒ همسر شهید بهشتی درباره روزی که شهید بهشتی به شهادت رسدند را از نظر می گذرانید. «اول انقلاب بود که ایشان وصیتنامه‌ای نوشتند و به من دادند و گفتندØŒ چون شما فعلا سرپرست بچه‌های من هستید و من برادری ندارمØŒ از شما می‌خواهم که شما این سرپرستی را بکنید و خودتان را از همین حالا آماده کنید که خودکفا باشید و هم زن باشید و هم مرد باشید. ما هم خودمان را مهیا کرده بودیم و از توطئه‌ها و تهمت‌ها و ناسزاگویی‌ها و تلفن‌هایی که در طول هفته به ما می‌زدند و به دروغ می‌گفتند آقای بهشتی شهید شدندØŒ ترور شدند و ... ما همیشه آماده شهادت ایشان بودیم تا آن شبی که این حادثه اتفاق افتاد. ما در شب پیش از هفتم تیر قرار بود به منزلی که گرفته بودندØŒ بیاییم. ایشان یک ماه آخر وقتی از منزل می‌خواستند بیرون بروند غسل می‌کردند و وضو می‌گرفتند. روز هفتم تیر که آمدند لباس بپوشند به من گفتند که قبای نو (که خودم برده بودم داده بودم و برایشان دوخته بودند) را بدهید بپوشم. خودشان را مرتب کردند و بعد گفتند شما بیایید توی اتاقØŒ من نمی‌خواهم جلوی بچه‌ها حرف بزنم. ایشان به من گفتند که من دیگر بعد از اینکه شما Û±Û¶ تا Û±Û· سال خانه‌به‌دوش بودیدØŒ ناراحتم از اینکه شما می‌خواهید اثاث‌کشی کنید. من گفتم هیچ مهم نیست و فکر می‌کنم که تازه اول زندگی من استØŒ بعد دیدم که ایشان خیلی ناراحت هستند و گفتند که من به خاطر اینکه شما دست تنها باز دوباره می‌خواهید این کار‌ها را بکنید ناراحت هستم. گفتم هیچ مساله‌ای نیست. بعد ایشان گفتند که خانم شما از دست من راضی باش. من ناراحت شدم و گفتم که من نمی‌خواهم هیچ‌وقت چنین حرفی را از شما بشنوم. من نارضایتی از دست شما ندارم. ایشان گفتند Û²Û¹ سال است زندگی مرا با سختی و تنگدستیØŒ شما دنبال کردید و مثل یک برادر و دوست پشت سر من همه جا در خارج و ایرانØŒ شما بودید و مرا حلال کنید. من که دیدم خیلی ایشان ناراحت هستندØŒ گفتم آقا ما که چیزی نداریمØŒ می‌خواهید این منزلی که ما داریم با یک منزل توی شهر معاوضه کنیم که شما ناراحت نباشید از اینکه ما منزل مردم می‌رویمØŸ ایشان گفتند نه دیگر حوصله‌اش را ندارمØŒ آخر عمری دیگر به این کار‌ها نمی‌کشد. یک‌دفعه من گفتم چرا آقا آخر عمر استØŸ گفتند دیگر آخر عمر استØŒ شما خودتان بایستی بفهمید که دیگر آخر عمر من دارد شروع می‌شود و ایشان موقعی که از منزل ببرون رفتندØŒ حتی بعدازظهر هم به همان منزل تلفن زدند و به پسرم گفتند که می‌خواهم با مادرت حرف بزنم. گفته بود نیست و دکتر گفته بود فکر می‌کنم که دیگر من نرسم با مادرت حرف بزنم و همین هم بود .... بعد از شهادت دکتر بهشتی مرتب منافقین به خانه ما می‌آمدند و مرتب آن‌ها که با بنی‌صدر بودندØŒ به ما می‌گفتند که بنی‌صدر گفته اول زنش و بعد بچه‌های دکتر بهشتیرا از بین خواهم برد و وقتی این حرف را به من زدندØŒ بلند شدم و گفتم خانم‌ها بیایند جلو تا بهتان بگویمØŒ شما بگویید تا بنی‌صدر هرچه زودتر ما را از بین ببرد. شهادت برای ما افتخار است. بعد بنی‌صدر پیام داده بود که خانم دکتر را می‌خواهیم از بین ببریم تا به او زجر دهیمØŒ گفتم برای ما هیچ زجری نیست.» منبع: باشگاه خبرنگاران از  فرهیختگان