✍️ نویسنده: 4
نگاهی به کتاب خاطرات خود نوشت شهید قاسم سلیمانی + قسمتهای کوتاهی از کتاب
نودیها _ صادق وفایی: کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم»، خاطرات خود نوشت سردار شهید حاج‌قاسم سلیمانی را شامل می‌شود که طی چندسال پایانی عمر اوØŒ نوشته و ثبت و ضبط شده‌اند. این خاطرات از مقطع تولد تا Û²Û² سالگی این شخصیت یعنی از سال Û±Û³Û³Ûµ تا ÛµÛ· را در بر می‌گیرند. «از چیزی نمی‌ترسیدم» که همزمان با اولین‌سالگرد شهادت سردار سلیمانی در دی‌ماه امسال رونمایی شدØŒ با مقدمه‌ای از زینب سلیمانی دختر سردار سلیمانی همراه است. او در این مقدمه به برخی عادات شخصی سردار سلیمانی ازجمله مطالعه زیاد اشاره کرده است. زینب سلیمانی می‌گوید پدرش فرمانده‌ای نظامی و دقیق بود و صفات یک‌فرد نظامی را داشته اما آن‌چه در شخصیتش استثنا بودهØŒ مطالعه و نوشتن است. سردار سلیمانی هم خود اهل مطالعه زیاد بوده و هم اعضای خانواده‌اش را موظف به خواندن کتاب می‌دانسته است. دایره مطالعاتی‌اش هم طبق روایت دخترشØŒ از شعر فارسی و زمان خارجی و کتاب‌های تاریخی تا کتاب‌های سیاسیØŒ خاطراتØŒ شرح‌حال‌ها و عناوین نظامی را شامل می‌شده است. سردار سلیمانی عادت به حاشیه‌نویسی در کتاب‌ها داشته و طی چندسال پایانی زندگی خودØŒ تلاش کرد خاطراتش را ثبت کند و موفق شد خاطرات اجمالی‌اش را از سال‌های کودکی تا Û²Û² سالگی بنویسد که این خاطرات پس از شهادتشØŒ با تایپ و حروفچینی از روی دستخط ویØŒ توسط انتشارات مکتب حاج قاسم در قالب کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» چاپ شدند. نوشته‌های سردار سلیمانی در این کتاب از چندجهتØŒ قابل توجه هستند. اگر بخواهیم به‌طور خلاصه به این موضوعات اشاره کنیم باید ابتداØŒ به زندگی در محرومیت و سختی که باعث ساخته‌شدن شخصیت محکم و بااستقامت قاسم سلیمانی شده اشاره کنیم. رسم و رسومات عشیرهØŒ اعتقادات و باورهای پدر و مادرØŒ ورود به شهر و شروع مبارزات انقلابی هم از دیگر موارد موضوعی مهم و محتوایی هستند که در خاطرات سردار سلیمانی جلب توجه می‌کنند. نکته دیگرØŒ جملات و ادبیات است. در این خاطرات عبارات لهجه کرمانی و همچنین جملاتی وجود دارند که از نظر دستوری نیاز به ویرایش دارند اما با روایت ساده و صمیمی راوی‌شانØŒ می‌توان آن‌ها را به‌عنوان خاطرات بدون رتوش و دست‌اول سردار سلیمانی مطالعه کرد. نکته مهم دیگر هم درباره خاطرات این کتاب این است که راوی‌شان در هیچ‌یک از مراحل زندگی نترسیده است. قاسم سلیمانیØŒ ریشه در ایل بزرگ سلیمانی از ایلات عشایر و کوچ‌نشین ایران دارد. او در خاطراتش به این مساله اشاره کرده که در دوره حیات خودØŒ فساد خاصی از خوانین محل زندگی‌اش ندیده و آن‌ها عموماÙ‹ کارهایی مثل حل اختلافات‌، رسیدگی به شکایات مردمØŒ حمایت عمومی از طایفه و رابطه با حکومت را به عهده داشته‌اند. سردار سلیمانی در ابتدای خاطراتشØŒ مطالبی درباره عاطفه مادر و فرزندی و پیوند خود با مادرش دارد. به‌عنوان مثال درباره روزگار خردسالی که مادرش هنگام کار یا دروی محصولØŒ او را با چادر به کمر خود می‌بستهØŒ چنین جمله‌ای دارد: «به‌نظرمØŒ مادرم هم از حرارت من آرامش داشت.» (صفحه Û²Û²) قاسمÙ خردسالØŒ بین اهالی ایل متولد می‌شود و به زندگی عشایری خو می‌گیرد. به روایت او در مقام راوی کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم»، از وقتی شروع به راه‌رفتن کردهØŒ کار و تلاش را شروع کرده است. برای کودکانی مثل قاسم سلیمانی که بین مردم کوچ‌نشین و عشایر با محرومیت زندگی می‌کردندØŒ پایان زمستان به‌خاطر سرما و سختی‌های زیادشØŒ و فرارسیدن بهار به‌خاطر طراوت و فروانی نعمتشØŒ بسیار خواستنی و لذت‌بخش بوده است. بهار برای قاسم کوچکØŒ فصل نعمت و کوچ بوده است. به این ترتیب او و خانواده‌اش پس از روز Û±Û³ فروردین کوچ کرده و سپس با پایان تابستانØŒ خانه‌های ده را برای بازگشت به گمبه‌های خشتی خود جمع می‌کرده‌اند. پیش‌تر کتاب «ذوالفقار» شامل خاطرات شفاهی و سخنرانی‌های سردار سلیمانی را را که برهه زمانی‌شان مربوط به سال‌های جنگ تا شهادت وی می‌شدØŒ در مطلب «وقتی حاج قاسم به یک پاسدار ظلم کرد / کربلای Û´ شکست نبود» نقد و بررسی کرده‌ایم. اینک قصد داریم برهه‌ای از زندگی سردار سلیمانی را که کمتر مورد توجه قرار گرفته و در کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» به آن پرداخته شدهØŒ مورد بررسی قرار دهیم. * زندگی در محرومیت و نترس‌شدن یک‌کودک یکی از دلایل داشتن سر نترس و شجاعت زیاد قاسم سلیمانیØŒ زندگی در محرومیت و تحمل سختی‌های زیاد در سنین کودکی بوده است. او در سال‌های کودکی به روایت خودØŒ در کل دو دست لباس و یک‌کفش پینه‌کرده لاستیکی داشته که به‌مدد آن گوسفندان را به چرا می‌برده است. با وضعیت اقتصادی خانواده‌اش هم سالی دو تا سه‌بار برنج می‌خورده است. راوی خاطرات «از چیزی نمی‌ترسیدم» در چند فراز از خاطراتش اشاره و تکرار کرده از چیزی نمی‌ترسیده است. اولین‌مرتبه در صفحه Û²Û· است که می‌گوید از همان ابتدای کودکی و سن Û±Û° سالگی حالتی از نترسی داشته است. مرتبه دوم هم مربوط به فرازهایی است که قاسم نوجوان هنوز به شهر نرفته و در سن Û±Û³ سالگی زمانی که در زمستانØŒ برف تا شکم گوسفندان می‌رسیدهØŒ آن‌ها را برای چرا به بیرون ده می‌برده است. او در این‌باره می‌گوید: «بدون ترس از گرگ‌ها که در فصل زمستان در کمین گوسفندان بودندØŒ به جنگل بدام‌های کوهی می‌رفتم.» (صفحه ÛµÛ±) قاسم سلیمانی اولین‌بار خوردن بیسکوئیت را در مدرسه و به‌واسطه طرحÙ دادن بیسکوئیت به دانش‌آموزان تجربه می‌کند و در خاطرات خود هم به این نکته اشاره کرده که هنوز شیرینی طعم آن بیسکوئیت را در کام خود دارد پیراهن‌های بشور و بپوش و سهمیه سالانه دو کفش لاستیکیØŒ امکاناتی بوده که قاسم سلیمانی در کودکی و دوران چوپانی گوسفندان از آن‌ها برخوردار بوده است. او در روایتی از یکی از چوپانی‌های خودØŒ تعریف کرده که یک‌بار کفش‌های لاستیکی‌اش کاملاÙ‹ پاره و همه انگشتان پایش به‌دلیل برخورد با سنگØŒ شکسته و خونی شده بوده است. این جمله نیز از جملات سردار سلیمانی از خاطرات کودکی‌اش است: «روزی نبود که خار در پایمان نرود.» در عین محرومیت و شرایط مربوط به آنØŒ خانه‌ای که قاسم سلیمانی در آن رشد کردØŒ یک‌روز هم از مهمان خالی نبوده است. او در فرازی از کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» درباره مهمان‌نوازی‌های پدر و مادر خودØŒ ضمن تکرار این واقعیت که سالی چندبار بیشتر برنج نمی‌خورده‌اندØŒ به این موضوع اشاره دارد که زمان حضور مهمان در خانهØŒ زمان خوشحالی بچه‌ها بودهØŒ چون بهترین غذا را به‌خاطر مهمان طبخ می‌کرده‌اند. قاسم سلیمانی اولین‌بار خوردن بیسکوئیت را در مدرسه و به‌واسطه طرحÙ دادن بیسکوئیت به دانش‌آموزان تجربه می‌کند و در خاطرات خود هم به این نکته اشاره کرده که هنوز شیرینی طعم آن بیسکوئیت را در کام خود دارد. * رسوم عشیره حاج‌قاسم سلیمانی در خاطرات خودØŒ به برخی از رسوم جالب عشیره بزرگش اشاره کرده است. برخی از این رسوم قدیمی هنوز هم در اهالی ایل مذکور رعایت می‌شوندØ› به‌عنوان مثال در این عشیره رسم بوده و هست که اولین‌گوسفندی که بره نری به دنیا می‌آوردØŒ نذر امام حسین (ع) می‌شد. راوی کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» می‌گوید ایام روضه‌خوانیØŒ روزهایÙ خوشی او و هم‌سن‌وسالانش بوده و در این برنامه‌های آیینیØŒ از غذاهای نذری سیر می‌شده‌اند. در سنین کودکیØŒ قاسم کوچک شب‌های جمعه با حضور در خانه همسایه‌ها و اقوامØŒ قصه مشکل‌گشا را می‌خوانده و پس از قصه‌خوانیØŒ با نخودچیØŒ کشمش و قندÙ اهدایی صاحب‌خانه جیب خود را پر می‌کرده است. در این رسمØŒ ابتدا آجیل مشکل‌گشا نذر می‌کردند و وقتی مشکل موردنظر حل می‌شدØŒ با گردهم آوردن چندنفر در شب جمعهØŒ قصه پیرمرد خارکنی را نقل می‌کردند که برای حل مشکل خود به امام علی (ع) متوسل شد و جواب گرفت. * شخصیت پدرØ› مشدی حسن پدر حاج‌قاسم سلیمانیØŒ معروف به مشدی حسنØŒ به‌شدت به نماز اول وقت تقیÙ‘د داشته و در حالی‌که در روزگار کودکی فرزندش قاسمØŒ فقط چند نفر در خانه‌های اطراف و همسایگان نماز می‌خواندندØŒ او اهل نماز بوده است. راوی کتاب نیز می‌گوید از دوران کودکیØŒ در حالی که خیلی از قواعد نماز را نمی‌دانستهØŒ نماز می‌خوانده است. مشدی حسن همچنین نسبت به مسائل حرام و حلال دقیق بوده و زکات مال خود را چه درباره گندمØŒ چه جو و چه گوسفندØŒ به‌موقع پرداخت می‌کرده است. با بروز مشکل مالی برای مشدی حسنØŒ حسینØŒ برادر بزرگ‌تر قاسم برای کار و تهیه مقداری پول برای ادای قرض پدر که مبلغش Û¹Û°Û° تومان بودهØŒ به شهر می‌رود اما پس از دو هفته تلاشØŒ بدون پیدا کردن شغلØŒ به ده برمی‌گردد. در نتیجهØŒ قاسم با اصرار خود راهی شهر می‌شود تا با پیدا کردن کارØŒ قرض مشدی حسن را پرداخت کند نکته دیگری که حاج‌قاسم سلیمانی درباره پدر خود مطرح کردهØŒ این است که او متخلÙ‘ق به اخلاقی بوده که در عشایر و اطرافیانشان در دهØŒ نایاب بوده و آن‌، رعایت شرعیاتی مانند غسل بوده که باعث می‌شده در سرمای زمستانØŒ در قنات ده غسل کند. یکی از نکات تربیتی مشدی حسن این بوده که مصرف خوراکی‌های اعتیادآور را برای فرزندانش ممنوع کرده بوده است. به همین‌خاطر فرزندش قاسم همØŒ حق نوشیدن چای و سیگار کشیدن نداشته است که البته یک‌بار با شیطنت کودکیØŒ خارج از خانه چایی خورده است. یکی از واقعیت‌های مهم زندگی قاسم سلیمانی در ده و سنین انتقال کودکی به نوجوانیØŒ مربوط به قرض پدرش به بانک تعاون روستایی است که موجب رفتن او به شهر و تحوÙ‘ل بزرگ زندگی‌اش شد. با بروز مشکل مالی برای مشدی حسنØŒ حسینØŒ برادر بزرگ‌تر قاسم برای کار و تهیه مقداری پول برای ادای قرض پدر که مبلغش Û¹Û°Û° تومان بودهØŒ به شهر می‌رود اما پس از دو هفته تلاشØŒ بدون پیدا کردن شغلØŒ به ده برمی‌گردد. در نتیجهØŒ قاسم با اصرار خود راهی شهر می‌شود تا با پیدا کردن کارØŒ قرض مشدی حسن را پرداخت کند تا طبق کابوسی که آن زمان داشتهØŒ پدرش را دستبند نزده و به زندان نبرند. * رفتن به شهرØ› دیدن اتومبیل‌ها و ساختمان‌ها قاسم سلیمانی در سن Û±Û´ سالگی برای اولین‌بار با اتوبوس از روستا به شهر کرمان رفته و برای اولین‌بار اتومبیل‌هایی چون پیکان و فولکس‌واگن می‌بیند. او پس از ورود به کرمانØŒ به خانه عبداللهØŒ از اهالی فامیل و عشیره خود می‌رود و جستجو برای پیدا کردن کار را آغاز می‌کند. روزهای ابتدایی این جستجو هم به ناامیدی ختم می‌شده‌اند: «در هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاه را می‌زدم و سوال می‌کردم: "آیا کارگر نمی‌خوایدØŸ " همه یک نگاهی به قد کوچک و جثه نحیف من می‌کردند و جواب رد می‌دادند.» (صفحه Û´Û³) او در ادامه با التماس از یک اوستاکار ساختمانیØŒ موفق می‌شود شغل انتقال آجر را در ازای روزی Û² تومان مزد به دست بیاورد. شغل جابه‌جایی آجر برای نوجوان کوچکی چون قاسم سلیمانی سخت و دشوار بوده و باعث می‌شود دستانش زخمی و خونی شوند. اما پس از یک‌هفته با گردآوری مزدهای روزانه و Û²Û° تومانی که اوستا به‌عنوان تشویق به او دادهØŒ خستگی و زخم‌های ناشی از جابه‌جایی آجرها را از یاد می‌برد: «با دو ریالØŒ بیسکویت مینوی کوچک خریدم و پنج‌ریال هم دادم چهار تا دانه موز خریدم. خیلی کیف کردم. همه خستگی از تنم بیرون رفت. اولین‌بار بود که موز می‌خوردم.» (صفحه Û´Ûµ) پس از کار ساختمانØŒ قاسم نوجوان موفق می‌شود در هتل کسری که متعلق به حاج‌محمد یزدان‌پناه بودهØŒ کاری با مزد روزی Ûµ تومان پیدا کند. به‌این‌ترتیب پس از Û¶ ماه از ورودش به شهر کرمانØŒ از خانه عبدالله به هتل نقل مکان کرده و برای کسب درآمد بیشترØŒ با خرید یک‌دستگاه آبمیوه‌گیریØŒ به فروش آبمیوه در پیاده‌روهای شهر می‌پردازد. به این ترتیب موفق می‌شود مبلغ هزار تومان برای پدرش در ده ارسال کند. او پس از Û¹ ماهØŒ برای دیدار با خانواده به ده برمی‌گردد و مدت Û±Û° روزØŒ کنار خانواده می‌ماند. قاسم سلیمانیÙ نوجوانØŒ دیگر از شهر وحشت نداشته و احساس غربت نمی‌کرده است. او در این مقطع ورزش را به‌طور حرفه‌ای در چهار شاخه زورخانهØŒ کاراتهØŒ وزنه‌برداری و زیبایی‌اندام شروع می‌کند و از اولین‌جوان‌هایی بوده که در اولین‌کلاس کاراته کرمان شرکت می‌کند در بازگشت به شهرØŒ قاسم سلیمانیÙ نوجوانØŒ دیگر از شهر وحشت نداشته و احساس غربت نمی‌کرده است. او در این مقطع ورزش را به‌طور حرفه‌ای در چهار شاخه زورخانهØŒ کاراتهØŒ وزنه‌برداری و زیبایی‌اندام شروع می‌کند و از اولین جوان‌هایی بوده که در اولین کلاس کاراته کرمان شرکت می‌کند. راوی خاطرات کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم»، خود می‌گوید ورزش و اعتقادی که از پدر و مادرش به ارث برده بودهØŒ باعث شد در جوانی به فساد کشیده نشود. او در مقطع بعدیØŒ تصمیم به اجاره‌کردن یک‌خانه برای زندگی با دیگر دوستان مهاجرش از ده می‌گیرد. سال ÛµÛ´ هم برای کمک به پدرØŒ برادر کوچک‌ترش را به شهر نزد خود می‌آورد. قاسم سلیمانی Û²Û± سالهØŒ سال Û±Û³ÛµÛ¶ØŒ برای اولین‌بار با اتوبوس به مشهد و زیارت امام رضا (ع) می‌رود. این سفر مربوط به زمانی است که او دیگر یک‌ورزشکار و صاحب بدنی ورزیده و تربیت‌شده بوده است. سردار سلیمانی دوباره در صفحه Û¶Û² کتاب خاطراتشØŒ به اهمیت ورزش در سالم‌ماندن و دوری‌اش از مفاسد جوانی اشاره کرده و می‌نویسد: «ورزش تاثیر زیادی بر اخلاق دینی من داشت و یکی از مهم‌ترین عواملی که مانع مهمی در کشیده نشدنم به مفاسد اخلاقی بودØŒ به رغم جوان بودنØŒ ورزش بودØ› خصوصاÙ‹ ورزش باستانی که پایه و اصول اخلاقی و دینی دارد.» * شروع مبارزات ضد شاه قاسم هجده‌ساله برای اولین‌بار سال ۱۳۵۳، سخنان ضد شاه می‌شنود و جالب است که تا آن مقطعØŒ شاه و حکومت پهلوی در نگاه او ارزشمند بوده‌اند. سخنان ضدشاه و تلنگر ناشی از آن‌ها هم توسط علی یزدان‌پناه فرزند حاج‌محمد صاحب هتل و کارفرمای قاسمÙ نوجوان زده می‌شود: «حرف‌های او مرا ساکت کرد. آن‌وقت شاه در ذهنم خیلی ارزشمند بود. این حرف‌ها مثل پتکی بود بر افکار من!» (صفحه ÛµÛ´) به این ترتیب قاسم نوجوان به‌تعبیر خود دچار یک دوگانگی می‌شود. این دوگانگی هم باعث می‌شود برای یافتن پاسخ سوالاتش و آگاهی بیشتر وارد فاز مخالفت با رژیم شاه و مبارزات مردمی شود. قاسم هجده‌ساله برای اولین‌بار سال ۱۳۵۳، سخنان ضد شاه می‌شنود و جالب است که تا آن مقطعØŒ شاه و حکومت پهلوی در نگاه او ارزشمند بوده‌اند. سخنان ضدشاه و تلنگر ناشی از آن‌ها هم توسط علی یزدان‌پناه فرزند حاج‌محمد صاحب هتل و کارفرمای قاسمÙ نوجوان زده می‌شود: «حرف‌های او مرا ساکت کرد. آن‌وقت شاه در ذهنم خیلی ارزشمند بود. این حرف‌ها مثل پتکی بود بر افکار من!» (صفحه ÛµÛ´) پای راوی خاطرات «از چیزی نمی‌ترسیدم» از سال ÛµÛ³ تا سال ۵۵، به‌مرور به مسجد قائم و سپس تکیه فاطمیه کرمان باز می‌شود. از آن‌جا هم به سمت مسجد امام (مسجد ملک) راهنمایی می‌شود که یک‌فرد روحانی به‌نام محمودی در آن منبر می‌رفته و قاسم جوانØŒ به‌شدت تحت تاثیر او قرار می‌گیرد: «به شدت تحت تاثیر صحبت‌های او بودم. آرام آرام روح و تعصب مذهبی در وجودم در حال شکل‌گرفتن بود.» (صفحه ÛµÛ¶) مسجد جامع کرمان همØŒ پاتوق بعدی او برای جنب‌وجوش‌های انقلابی بوده است. یکی از خاطرات جالب جوانی سردار سلیمانیØŒ مربوط به تابستان ÛµÛµ است که برنامه‌های «گاردن پارتی» به شهر کرمان آورده شد که برای مردم این شهرØŒ برنامه‌ای عجیب و تازه محسوب می‌شده است. این برنامه و مراسم‌های مرتبط با آنØŒ انتهای خیابان ابوحامد (صمصام آن زمان) برگزار می‌شد و به‌روایت راوی کتابØŒ خواننده‌ها و رقاصه‌های معروف عصر پهلوی دومØŒ در خیمه بزرگی که برای این برنامه به پا شده بودØŒ برنامه اجرا می‌کردند. قاسم جوان همراه با علی یزدان‌پناه و دوست دیگرش فتحعلیØŒ برای مقابله و خرابکاری در این جشن‌هاØŒ Û±ÛµÛ° موتورسیکلت و دوچرخه را پنچر می‌کنند. راوی خاطرات می‌گوید: «این نوع مبارزه با فساد را با افتخار انجام می‌دادیم و هیچ ترسی از کسی هم نداشتیم.» (صفحه ÛµÛ·) سردار سلیمانی روایت می‌کند در آن برههØŒ بارها اسم ساواک را شنیده و خوف از ساواک را در دیگران حس می‌کرده اما از چیزی نمی‌ترسیده است. سال ۱۳۵۳، زمان خروج قاسم سلیمانی از کار هتل است. او با دو جوان سرامیک‌کار تهرانی آشنا می‌شود که به روایت او به‌شدت مذهبی و ضد شاهØ› و البته بعدها متوجه می‌شود عضو سازمان مجاهدین خلق بوده‌اند. مدت دوستی سلیمانی با این دو جوانØŒ Û¶ ماه بوده و آن‌ها تلاش داشته‌اند در این بازه زمانی او را با خود همراه کنند اما او مبتلا به تب مالت می‌شود که در نتیجه دو هفته در بیمارستان راضیه فیروز (نخستین بیمارستان تخصصی کرمان) بستری می‌شود و دو جوان یادشده هم در دو هفته مذکور به تهران برمی‌گردند. یکی از اشارات معنادار سردار سلیمانی در کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» درباره همین‌دو جوان و خط مشی غلط و پایه‌گذاری‌های اشتباه اعتقادیÙ سازمان مجاهدین خلق است. او در فرازی از کتاب که حوادث سال ÛµÛ¶ را روایت می‌کندØŒ می‌گوید در این سال برای اولین‌بار نام دکتر علی شریعتی و آیت‌الله روح‌الله خمینی را می‌شنود و در ادامه نوشته است: «شریعتی و خمینی دو نام جدیدی بود که می‌شنیدم. برایم سوال بود که چطور آن دو جوان تهرانی سرامیک‌کار در طول آن شش‌ماه که با آن‌ها کار می‌کردم و دوست صمیمی بودیم و این‌همه بر ضد شاه با من حرف زدندØŒ اسمی از این دو نفر نبردند!» (صفحه Û¶Û´) به‌هرحال آشنایی با شریعتی و امام خمینی (ره) باعث روشن‌تر شدن ذهن قاسم سلیمانی جوان و شیفتگی‌اش نسبت به امام خمینی (ره) می‌شود. اما در ادامه روایت‌های مربوط به سال ۵۳، پس از ابتلا به تب مالت و ترخیص از بیمارستان راضیه فیروزØŒ قاسم سلیمانی موفق می‌شود در بخش کنتورخوانی سازمان آبØŒ شغلی به دست آوÙŽرÙŽد. همزمان با محرم سال ۵۵، قاسم سلیمانی در سن Û²Û° سالگیØŒ اولین‌درگیری خود را با پلیس تجربه می‌کند. این ماجرا به‌خاطر بی‌احترامی یک‌پاسبان به دختری جوان رخ می‌دهد. به‌روایت سردار سلیمانی آن زمان که زنان و دختران باحجابØŒ کم بوده‌اند روز عاشورای ۵۵، مرد پاسبانی به دختری بی‌حجاب با موهای بلند بی‌احترامی می‌کند که جسارت پاسبان موجب خشم و برآشفته‌شدن قاسم جوان می‌شود و با حمله به پاسبان و چند ضربه از فنون کاراته او را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد. سلیمانی سپس با حمله پاسبانان دیگر و ماموران راهنمایی و رانندگی فرار کرده و در هتل کسری مخفی می‌شود. او درباره جسارت و حال و هوای دوران جوانی خود نوشته است: «آن‌قدر وجودم مملو از نشاط جوانی بود که ترسی از چیزی نداشتم.» (صفحه Û¶Û´) همچنین به این مساله اشاره کرده که روحیه ورزشی و سلحشوری ذاتی عشایری باعث شده بود در کنار نشاط جوانی و کم‌تجربگیØŒ در محیط‌های مختلف با بی‌پروایی درباره شاه و حکومتش صحبت کند. او که اواخر سال ÛµÛ¶ در گیرودار گرفتن گواهینامه رانندگی خود بودهØŒ با ورود به مرکز راهنمایی و رانندگیØŒ به داخل اتاقی خالی هدایت شده و با افتادن در تله ماموران آگاهی به‌شدت مورد ضرب‌وشتم قرار گرفته و از هوش می‌رود. اما با پادرمیانی حاج‌محمد یزدان‌پناه (صاحب‌کار قدیمی‌اش در هتل) پیش از تحویل به ساواکØŒ از اداره آگاهی خارج می‌شود شعارنویسی شبانه روی دیوارهای شهرØŒ اقدام بعدی مبارزات قاسم سلیمانی علیه رژیم شاه است که باعث دستگیری‌اش می‌شود. او که اواخر سال ÛµÛ¶ در گیرودار گرفتن گواهینامه رانندگی خود بودهØŒ با ورود به مرکز راهنمایی و رانندگیØŒ به داخل اتاقی خالی هدایت شده و با افتادن در تله ماموران آگاهی به‌شدت مورد ضرب‌وشتم قرار گرفته و از هوش می‌رود. اما با پادرمیانی حاج‌محمد یزدان‌پناه (صاحب‌کار قدیمی‌اش در هتل) پیش از تحویل به ساواکØŒ از اداره آگاهی خارج می‌شود. این دستگیری و ضرب‌وشتم شدید باعث تجدید و تقویت روحیه نترسی در قاسم جوان می‌شود. او خود در این‌باره نوشته است: «سه‌روز از شدت درد تکان نمی‌توانستم بخورمØ› اما انرژی جدیدی در خود احساس می‌کردم. ترس از کتک‌خوردن و شکنجه فرو ریخته بود. فکر می‌کردم هرچه باید بشودØŒ شد!» (صفحه Û¶Û·) ارائه تصویر گسترده‌شدن انقلاب در شهرهای بزرگی چون کرمانØŒ دهات و مناطق محرومØŒ یکی از ویژگی‌های خاطرات خود نوشت سردار سلیمانی است. او در خاطرات سال ÛµÛ¶ خود با اشاره به این‌که اهالی ده‌شان به‌طور یکپارچه انقلابی شده بودندØŒ در صفحه Û·Û³ (پایان خاطرات) هم به این مساله اشاره کرده که در ده محل زندگی خانواده‌اش (راه‌بÙر) اغلب خانواده‌ها ضد شاه شده بودند و می‌نویسد «بدون استثنا به جز چندنفری که وابسته به کدخدا بودندØŒ که عموماÙ‹ فرزندان طبقه پایین بودندØŒ همه روحیه انقلابی داشتند. ده یکپارچه انقلابی بود.» راوی خاطرات کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» از چهره‌های بزرگ انقلابی کرمان هم نام برده و اسامی افرادی چون هاشمی رفسنجانیØŒ باهنرØŒ حجتیØŒ فهیم کرمانیØŒ ساوهØŒ جعفری و مشارزاده‌ها و موحدی‌ها را ذکر کرده است. او همچنین می‌گوید حجم فعالیت‌های انقلابی‌های کرمان آن‌قدر زیاد بوده که می‌توان گفت کرمان در حوادث انقلابØŒ محوریت اساسی داشته است. یکی از موارد جالب در خاطرات سردار سلیمانی از حوادث انقلابØŒ اشاره‌اش به فعالیت‌های رادیو بی‌بی‌سی است. او در ارائه تصویر گسترش مبارزات انقلابØŒ می‌نویسد: «حالا رادیو بی‌بی‌سی آشنای هر انقلابی ضدشاهی شده بود.» اما یکی از موارد جالب دیگر همØŒ توصیه‌ای است که درباره شبکه رادیویی بی‌بی‌سی به برادرش می‌کند. چون برادر بزرگترش حسین به‌دلیل بی‌احترامی ژاندارمری و کدخدا به عاشورای سال ÛµÛ· و دنبال‌کردن جدی اخبار حوادث روز از بی‌بی‌سی دچار مشکل روحی شده بوده است. در نتیجه قاسم جوان به برادر بزرگترش توصیه می‌کند برای مدتیØŒ به رادیو بی‌بی‌سی گوش نکند تا از نظر روحی بهبود پیدا کند و این ترفند مفید و موثر واقع می‌شود. روایت حاج‌قاسم سلیمانی از شعارهای اولین‌تظاهرات کرمان در مبارزات انقلابØŒ از این قرار است که ابتدا شعارهایی درباره آزادی زندانیان سیاسی سر داده شد اما شعارها به‌مرور رنگ و بوی ضد شاه به خود گرفتند و تظاهرات به خشونت کشید. در نتیجه شهربانی کرمان با گردآوری کولی‌ها از اطراف شهرØŒ به مسجد جامع و شبستان آن حمله کرده و با گاز اشک‌آور مردم را متفرق کرد. در ادامه این اتفاقات کولی‌ها و نیروهای شهربانی تعداد زیادی از موتورها و وسایل نقلیه را در حوالی مسجد جامع کرمان به آتش کشیدند. وقایع این تظاهرات به‌طور مشروح‌تر در خاطرات سردار سلیمانی روایت شده است. دو روز پس از این تظاهراتØŒ مردم کرمانØŒ تنها مشروب‌فروشی این شهر را به آتش کشیدند. در کوران این حوادثØŒ قاسم سلیمانی به‌روایت خودØŒ به اسم اعتصاب و اعلام نارضایتی از رفتن به سازمان آب خودداری کرد. خاطرات کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» با روایت ناتمامÙ یکی از تظاهرات‌های کرمان به پایان می‌رسند اما پیش از روایت این تظاهراتØŒ یک‌صفحه پیش از پایان خاطراتØŒ در فرازی که راوی از تلاشش برای خرید یک کلت کمری و مسلح‌شدن می‌گویدØŒ دوباره بحث ترسیدن و نترسیدن می‌شود: «دیگر ترسی به هیچ وجه در خودم احساس نمی‌کردم…» (صفحه Û·Ûµ) باشگاه خبرنگاران جوان
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.