✍️ نویسنده: 4

نودیها : «مناجات ناشنوایان»

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی هر چند بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی ‌ ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم با آنکه بی‌نشانیمØŒ ما را تو می‌شناسی ‌ با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش بیگانه با کسانیم ما را تو می‌شناسی ‌ آیینه‌ایم و هرچند لب بسته‌ایم از خلق بس رازها که دانیم ما را تو می‌شناسی ‌ از قیل و قال بستندØŒ گوش و زبان ما را فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی ‌ از ظن خویش هرکسØŒ از ما فسانه‌ها گفت چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی ‌ در ما صفای طفلیØŒ نفÙ’سُرد از هیاهو گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی ‌ آیینه‌سان برابر گوییم هرچه گوییم یک‌رو و یک‌زبانیم ما را تو می‌شناسی ‌ خط نگه نویسد حال درون ما را در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی ‌ لب بسته چون حکیمانØŒ سرخوش چو کودکانیم هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی ‌ با دُرد و صافِ گیتیØŒ گه سرخوشی است گه غم ما دُرد غم کشانیم ما را تو می‌شناسی ‌ از وادی خموشی راهی به نیک‌روزی است ما روزبهØŒ از آنیم ما را تو می‌شناسی ‌ کس راز غیر از ماØŒ نشنید بس «امینیم» بهر کسان امانیم ما را تو می‌شناسی

‌ ۷۵/۱/۱۴