✍️ نویسنده: 4
💬 تعداد کامنت‌ها: 1
نودیها : در اواخر یکی از شبهای زمستان آن سال Û±Û³ÛµÛ¶ در خواب بودم که در زدند. از خواب بیدار شدم و طبق عادتم بدون اینکه بپرسم پشت در کیستØŒ شخصاÙ‹ برای باز کردن در رفتم. یک ساعت به اذان صبح مانده بود و افراد خانواده در اندرونی خوابیده بودند. در را که باز کردمØŒ دیدم افرادی با مسلسل و هفت‌تیر ایستاده‌اند! به ذهنم گذشت که آنها عدÙ‘ه‌ای چپی هستند و قصد تصفیه‌ی مرا دارندØ› چون در آن زمان آقای بهشتی به من اطÙ‘لاع داده بود که چپی‌ها دست به کشتار و تصفیه‌ی اسلامگراها زده‌اندØŒ و از من خواسته بود که هشیار و مواظب باشم. چپی‌ها در کرمانشاه شبانه به منزل آقای موسوی قهدریجانی ریخته بودندØŒ دست و پای او را بسته بودند و قصد کشتنش را داشتند که در یک حادثه‌ی غیرمنتظره توانسته بود بگریزد و از مرگ نجات یابد. این مسئله هنوز در ابهام است و برای روشن شدن آن اقدامی نکرده‌ایم. به محض آنکه چنین فکری به ذهنم آمدØŒ فوری به بستن در اقدام کردم. آنها کوشیدند مانع بسته شدن در شوندØŒ امÙ‘ا ترس از مرگ به من قدرت بخشید و زورم بر آنها چربید و در را بستم. بعد به فکرم رسید که آنها ممکن است از دیوار بالا بروند یا از راه دیگری وارد خانه شوند. آنها با اسلحه‌ی خود شروع به کوبیدن به شیشه‌ی ضخیمی که روی در منزل بودØŒ کردند و آن را شکستند. در همان حال که من به راهی برای نجات می‌اندیشیدمØŒ یکی از آنها فریاد زد: «به نام قانونØŒ در را باز کن». از این حرفشان فهمیدم که از مØ£موران ساواک هستند. خدا را شکر کردم که بر‌خلاف تصوÙ‘ر منØŒ آنها از چپی‌ها نیستند. به سمت در رفتم و در را باز کردم. شش نفری حمله کردند و در میان درِ بیرونی خانه و درِ محیط اندرونیØŒ با خشونت و بیرحمی مرا به باد کتک گرفتند. در آن هنگام مصطفی که دوازده سال داشتØŒ بیدار شده بود و از پشت شیشه‌ی نازکی که میان من و آنها حایل بودØŒ با حیرت و شگفتی به صحنه‌ی کتک خوردن پدر مینگریست و فریاد میزد. ساواکیها بیرحمانه به کتک زدن من با مشت و لگد ادامه دادند و مخصوصاÙ‹ با نوک کفش خود به ساق پای من ضربه میزدند. سپس به من دستبند زدند و دستور دادند جلو بیفتم و به سمت داخل منزل بروم. به آنها گفتم: این جوانمردی نیست که خانواده‌ام مرا دست‌بسته ببینندØ› دستبند را باز کنید. دستبند را باز کردند و وارد خانه شدم. دیدم همسرم دلشکسته و ناراحت است و چهار فرزندش هم در اطرافش برخی خواب و برخی بیدارند. کوچکترینشان «میثم» بود که دو ماه داشت. به آنها گفتم: نترسیدØŒ اینها مهمانند! مØ£موران ساواک به جست‌و‌جو و بازرسی خانه پرداختند و تا آشپزخانه و توالت را هم گشتند! همسرم اقدام جالبی کرد: وارد اتاقی شد که من مردم را در آن ملاقات میکردم. این اتاق دو در داشتØ› یکی به کتابخانه‌ام باز میشدØŒ و دیگری به محیط اندرونی. همسرم اعلامیÙ‘ه‌های محرمانه‌ای را که در اتاق بودØŒ جمع کرد. و من نمیدانم چگونه متوجÙ‘ه وجود این اعلامیÙ‘ه‌ها در اتاق ملاقات شده بود و چگونه توانست بدون آنکه مØ£موران امنیÙ‘تی متوجÙ‘ه شوندØŒ وارد آن اتاق شود. حتÙ‘ی من هم متوجÙ‘ه این اقدامش نشدمØŒ تا این که بعدها خودش به من گفت. او این اعلامیÙ‘ه‌ها را جمع کرده بود و زیر فرش گذاشته بود تا ساواکیها آنها را پیدا نکنند. آنها وارد کتابخانه شدندØŒ آن را وارسی کردند و مقدار زیادی از کتابها و نوشته‌ها و اوراق مرا برداشتندØŒ که تعدادی از آن کتابهای من هنوز مفقود است. یک ساعت یا بیشترØŒ تمام گوشه‌کنارها و سوراخ‌سمبه‌های خانه را گشتندØŒ تا اینکه وقت نماز صبح فرا رسید. گفتم: میخواهم نماز بخوانم. یکی از آنها با من تا محلÙ‘ وضو آمد. وضو گرفتم و به کتابخانه برگشتم و آنجا نماز خواندم. بعد یکی از آنها هم نماز خواند. ولی بقیÙ‘ه نماز نخواندند و به بازرسی خانه ادامه دادند. حتÙ‘ی یک وجب از خانه را نکاویده نگذاشتند! به نظرم من از مادر مصطفی قدری غذا خواستم و بعد از او خواستم مجتبی و مسعود را که پس از بیدار شدنØŒ دوباره به خواب رفته بودندØŒ بیدار کند تا با آنها خداحافظی کنم. هنگام خدا‌حافظی به فرزندان گفته شد: پدرتان عازم سفر است. من گفتم لازم نیست دروغ گفته شود. و واقع امر را به بچه‌ها گفتم. منبع : khamenei.ir