✍️ نویسنده: meisamabolhasani
🏷️ دسته: 66
📊 بازدید: 1,374
«فتح خون» نام مجموعه مقالاتی است به قلم شهید سید مرتضی آوینی که به مناسبت محرم و در ده فصل منتشر شده است.
مشروح فصل ششم در ادامه
راوی
اینک زمین در سفر آسمانی خویش به عصر تاسوعا رسیده است و خورشید از امام اذن گرفته که غروب کند. دیگر تا آن نبØ£ عظیمØŒ اندک فاصلهای بیش نمانده است و زمین و آسمان در انتظارند. فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنهتر و امام از هر دو تشنهتر. فرات تشنه مشکهای اهل حرم است و بیابان تشنه خون امام و امام از هر دو تشنهتر استØ› اما نه آن تشنگی که با آب سیراب شود... او سرچشمه تشنگی استØŒ و میدانیØŒ رازها را همهØŒ در خزانه مکتومی نهادهاند که جز با مفتاح تشنگی گشوده نمیشود. امام سرچشمه راز است و بیابان طفØŒ عرصهای که مکنونات حجاب تکوین را بیپرده مینماید. مگر نه اینکه اینجا را عالم شهادت مینامندØŸ و مگر از این فاشتر هم میتوان گفتØŸ
غروب تاسوعا نزدیک استو امام بر مدخل سراپرده رازØŒ تکیه بر شمشیر زده و در ملکوت مینگرد. عمرسعد فرمان داده است: «یاخیل الله بر مرکبها سوار شویدØ› بشارت باد شما را به بهشت!...» و آن گمگشتگان برهوت وهمØŒ سپاه شیطانØŒ بر اسبها نشستهاند تا به اردوی آل الله حمله برندØŒ و هیاهوی آنان بادیه را سراسر از هول آکنده است. زینب کبری خود را به خیمه امام رساند و او را دید بر در خیمهØŒ تکیه بر شمشیر زدهØŒ چشم بر هم نهاده است. رسول الله آمده بود تا او را بشارت دیدار دهد. امام سربرداشت و به گنجینه دار عالم رنج نگریست: «رسول الله (ص) را به خواب دیدم که میگفت: زود است که به ما الحاق خواهی یافت.»... و طور قلب زینب از این تجلی در خود فرو ریخت.
راوی
آل کسا در انتظار خامس خویشندØŒ تا روز بعثت به غروب عاشورا پایان گیرد و خورشید رحمت نبوی در افق خونین تاریخ غروب کند و شب آغاز شود... شب نقمتی که درباطن رحمت حق پنهان بودØ› شبی دراز و دیجورØ› شب ظلمتی که نور تنها از اختران امامت میگیردØŒ و چقدر این اختران از کره زمین دورند! و ماییم اینجاØŒ بر این سفینه سرگردان آسمانیØŒ در سفری دراز و دشوار... در سفری هزار و چهارصد ساله. اختران نورندØŒ نور مطلقØ› این تویی که اینجاØŒ بر کرانه آسمانØŒ در شب دریغ نورØŒ و اماندهای و بال شکستهØŒ و جز سوسویی دور به تو نمیرسد. اما در باطنØŒ این نقمت نیز فرزند رحمتی است که از میان رنج و خون پای بر سیاره زمین مینهد... سیاره رنج! و این تویی اکنونØŒ مسافر سفر بلند شب که در اشتیاق روزØŒ چشم به افق طلوع دوختهای و انتظار میکشی. اگر شب نبودو اگرشبØŒ آن همه بلند و ژرف نبودØŒ این اشتیاق نبود. گل وجود آدمی خاک فقر است که با اشک آمیختهاند و در کوره رنج پختهاند. زینب کبری گنجینه دار عالم رنج است. او را اینچنین بشناس! او محمل گرانبارترین رنجهایی است که در این مبارکه نهفته: لقد خلقنا الانسان فی کبد. او وارث بیت الاحزان فاطمه است و بیت الاحزان قبله رنج آدمی است.
امام چون دریافت که عمرسعد قصد دارد حمله را آغاز کندØŒ عباس بن علی را فرستاد که آن شب را از آنان مهلت بخواهد. عمرسعد پاسخی نگفت و ایستاد. «عمروبن حجاج زÙبیدی» روی به آنان کرد و گفت: «سبحان الله! والله اگر اینان از ترکان و یا دیلمیان بودند و چنین میخواستندØŒ بیتردید میپذیرفتیم. اکنون چگونه رواست که این مهلت را از خاندان محمد دریغ داریمØŸ» مشهور است که میگویند امام حسین (ع) به عباس بن علی فرموده است: «اگر میتوانیØŒ یک امشبی را از آنان مهلت بگیر... خدا میداند که من چقدر نماز راØŒ و کثرت دعا و استغفار را دوست میدارم.»
راوی
مگر امام را به این یک شب چه نیازی است که اینچنین میگویدØŸ کیست که این راز را بر ما بگشایدØŸ... اصحاب عشق را رنجی عظیم در پیش است. پای بر مسلخ عشق نهادنØŒ گردن به تیغ جفا سپردنØŒ با خون کویر تشنه را سیراب کردن و... دم بر نیاوردن! اگر ناشئه لیل نباشدØŒ این رنج عظیم را چگونه تاب میتوان آوردØŸ یا ایها المزمل Ù€ قم الیل... Ù€ انا سنلقی علیک قولا ثقیلا. رسول نیز آن قول ثقیل برگرده قیام لیل نهاد. با این همهØŒ بار روحی بر آن جلوه اعظم خدا نیز سنگین مینشست. سÙŽبحÙ طویل روز ناشئه لیل میخواهدØŒ اگرنهØŒ انسان را کجا آن طاقت است که این رنج عظیم را تحمل کندØŸ اما چرا شبØŸ و مگردر شب چه سرÙ‘ی نهفته است که درروز نیست و خراباتیان چگونه بر این راز آگاهی یافتهاندØŸ شب سراپرده راز و حرم سرÙ‘ عرفاست و رمز آن را بر لوح آسمانÙ شب نگاشتهاند Ù€ اگر بتوانی خواند. جلوه ملکوتی ایمان نوراست و با این چشم که چشم اهل آسمان استØŒ زمین آسمان دیگری است که به مصابیح وجود مؤمنین زینت یافته است. شب عرصه تجلای روح عارف استØŒ اگر چه روزها را مÙظهÙر غیر است و خود مخفی استØŒ و دراین صفتØŒ عارف اختران را ماند.
امامØŒ نزدیک غروف آفتابØŒ اصحاب خویش را گرد آورد تا با آنان سخن بگوید. حضرت علی بن الحسینØŒ با آن همه که بیمار بوده استØŒ خود را به نزدیکی جمع یاران کشاند تا سخنان امام را بشنود:
«اما بعد... به راستی من نه اصحابی را بهتر و وفادارتر ازاصحاب خویش میشناسم و نه خانوادهای را که بیش از خانوادهام بر بÙرÙ‘ و نیکوکاری و حفظ پیوند خانوادگی استوار باشند. خداوند شما را از جانب من بهترین جزای خیر عنایت فرماید. آگاه باشید که من پیمان خویش را از ذمه شما برداشتم و اذن دادم که بروید و از این پس مرا بر گرده شما حقی نیست. اینک این شب است که سر میرسد و شما را در حجاب خویش فرو میپوشدØ› شب را شتر رهوار خویش بگیرید و پراکنده شوید که این جماعت مرا میجویند و اگر بر من دست یابندØŒ به غیر من نپردازند.» سخن چو بدینجا رسیدØŒ یاران را دل از دست رفت و به زبان اعتراض و اعتذار گفتند: «چرا برویمØŸ تا آنکه چند روزی بیش از تو زندگی کنیمØŸ نهØŒ خداوند این ننگ را ازما دور کند. کاش ما را صد جان بود که همه را یکایک در راه تو میدادیم.» نخستین کسی که بدین کلام ابتدا کرد عباس بن علی بود و دیگران از او پیروی کردند. امام روی به فرزندان مسلم کرد و آنان را رخصت داد که بروند: «آیا شهادت پدرتان مسلم بن عقیل کافی نیست که میخواهید مصیبتی دیگر نیز برآن بیفزاییدØŸ» غÙŽلÙŽیان آتش درون زلزالی شد که کوههای بلند را به لرزه انداخت و صخرههای سخت را شکافت و راه آتش را باز کرد. مسلم بن عوسجه برپا ایستادهØŒ گفت: «یا بن رسول الله! آیا ما آن کسانیم که دست از تو برداریم و پیرامون تو را رها کنیم در هنگامهای که دشمن اینچنین تو را درمحاصره گرفته استØŸ مگر ما را در پیشگاه حق عذری در این کار باقی استØŸ نه! والله تا آنگاه که این نیزه را در سینه دشمن نشکستهام و شمشیرم را بر فرق دشمن خرد نکردهامØŒ دل از تو بر نخواهم کند و اگر مرا سلاحی نباشدØŒ با سنگ به جنگ آنان خواهم آمد تا با تو کشته شوم.» و «سعید بن عبدالله حنفی» به پا خاست و گفت: «قسم به ذات خداوند که واگذارت نخواهیم کرد تا او بداند و ببیند که ما حرمت پیامبرش را در حق تو که فرزند و وصیÙ‘ او هستیØŒ حفظ کردهایم. واللهØŒ اگر بدانم که کشته خواهم شدØŒ آنگاه جان دوباره خواهم یافت تا پیکرم را زنده بسوزانند و خاکسترم را برباد دهند و این کردار را هفتاد بار مکرر خواهند کرد تا از تو جدا شومØŒ دست از تو بر نخواهم داشت تا مرگ را در خدمت تو ملاقات کنم. و اگر اینچنین استØŒ چرا الحال از شهادت در راه تو روی برتابم با آنکه جز یک بار کشته شدن بیش نیست و کرامتی جاودانه را نیز به دنبال داردØŸ»
راوی
نازک دلی آزادگان چشمهای زلال است که از دل صخرهای سخت جوشد. دل مؤمن را که میشناسی: مجمع اضداد استØŒ رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نیز با هم. زلزلهای که در شانههای ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون استØ› چشمه اشک نیز از کنار این آتش میجوشد که این همه داغ است اماماØŒ مرا نیز با تو سخنی است که اگر اذن میدهی بگویم: «من در صحرای کربلا نبودهام و اکنون هزار وسیصد وچهل و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگرنه اینکه آن صحرا بادیه هول ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازمودهاند از دنیا نخواهند بردØŸ آنان را که این لیاقت نیست رها کردهامØŒ مرادم آن کسانند که یا لیتنا کنا معکم گفتهاند. پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو کنم.» خورشید سرخ تاسوعا در افق نخلستانهای کرانه فرات غروب کرده است و زمین ملتهب کربلا را به ستاره جÙدÙŽی سپرده و مؤذن آسمانی اذن حضور داده است ودروازههای عالم قرب را گشوده... زمین از دل ذرات به آسمان پیوسته است و نسیمی خنک از جانب شمال وزیدن گرفته... و اصحابØŒ نماز گریه میگزارند.
«سید بن طاووس» روایت کرده است که در آن حالØŒ «محمد بن بشیر حضرمی» را گفتند که پسرت را در سر حدات مملکت ری به اسارت گرفتهاند و او گفت: «عوض جان او و جان خویشØŒ از خالقØŒ جانها خواهم گرفت. دوست نمیداشتم که او را اسیر کنندو من بمانم.»... یعنی چه خوب است که اسیری او زمانی رخ نموده است که من نیز دیری در جهان نخواهم پایید. امام که مقال او شنید گفت: «خدایت رحمت کندØŒ من بیعت خویش را از تو برداشتم. برو و فرزند خویش را از اسارت برهان.» او جواب داد: «درندگان بیابان مرا زنده بدرند اگر از تو جدا شوم و تو را در غربت بگذارم و بگذرمØ› آنگاه خبرت را از شتر سواران راهگذر باز پرسمØŸ نه هرگز اینچنین نخواهد شد!»
راوی
سفینه اجل به سرمنزل خویش رسیده است و این آخرین شبی است که امام در سیاره زمین به سر میبرد. سیاره زمین سفینه اجل استØ› سفینهای که در دل بحر معلÙ‘ق آسمان لایتناهیØŒ همسفر خورشیدØŒ رو به سوی مستقر خویش دارد و مسافرانش را نیز ناخواسته با خود میبرد.ای همسفرØŒ نیک بنگر که درکجایی! مباد که از سر غفلت این سفینه اجل را مØ£منی جاودان بینگاری و دراین توهمØŒ از سفرآسمانی خویش غافل شوی. نیک بنگر! فراز سرت آسمان است و زیر پایت سفینهای که در دریای حیرت به امان عشق رها شده است. اینجاذبه عشق است که او را با عنان توکل به خورشید بسته است و خورشید نیز در طواف شمسی دیگر است و آن شمس نیز در طواف شمسی دیگرو... و همه در طواف شمس الشموس عشقØŒ حسین بن علی (ع)... مگرنه اینکه او خود مسافر این سفینه اجل استØŸ یاران! اینجا حیرتکده عقل است... و تا «خود» باقی استØŒ این «حیرت» باقی است. پس کار را باید به «مÙی» واگذاشتØ› آن مÙی که تو را از «خویش» میرهاند و من وما را درمسلخ او به قتل میرساند. آه! ان الله شاØ¡ ان یراک قتیلا.
گاه هست که کس از «خویشتن» رستهØŒ اما هنوز در بند «تن خویش» است... تن هم که مقهور دهر است. آنگاه از دهر مینالد که:
یا دهر اف لک من خلیل
کم لک بالاشراق و الاصیل
من صاحب او طالب قتیل
و الدهر لا یقنع بالبدیل
و انما الامر الی الجلیل
و کل حی سالک السبیل
این آوای حسین است که ازخیمه همسایه میآیدØŒ آنجا که «جون» شمشیر او را برای پیکار فردا صیقل میدهد. شعر و شمشیرØŸ عشق و پیکارØŸ آری! شعر و شمشیرØŒ عشق و پیکار. این حسین استØŒ سر سلسله عشاقØŒ که عÙŽلÙŽم جنگ برداشته است تا خون خویش را همچون کهکشانی از نور بر آسمان دنیا بپاشد و راه قبله را به قبله جویان بنمایاند. آنجا که قبله نیز در سیطره حرامیان خون ریز استØŒ عشاق را جز این چارهای نیست. شعر نیز ترنم موزون آن مستی و بیخودی است و شاعر تا از خویش نرهدØŒ شعرش شعر نخواهد شد. شعرØŒ تا شاعر از خویش نرسته استØŒ حدیث نفس است و اگر شاعر از خود رها شودØŒ حدیث عشق استØŒ پس نه عجب اگر شعر و شمشیر و عشق و پیکار با هم جمع شود... که کار عشقØŒ یارانØŒ لاجرم کربلایی است. پس دیگر سخن از منصور و بایزید و جنید و فلان و بهمان مگو که عشاق حقیقیØŒ تذکره الاولیا را بر خیابانهای خرمشهر و آبادان و سوسنگرد و بر دشتهای پرشقایق خوزستان و بر سفیدی برفهای ارتفاعات بلند کردستان باخون مینویسندØŒ با خون.
راز قربت راØŒ یارانØŒ در قربانگاه بر سرهای بریده فاش میکنند و میان ما و حسین همین خون فاصله است. میان حسین و یار نیز همان خون فاصله بود و جز خون... بگذار بگویم که طلسم شیطان ترس از مرگ است و این طلسم نیز جز در میدان جنگ نمیشکند. مردان حق را خوفی از غیر خدا نیست و این سخن را اگر در میدان کربلایی جنگ نیازمایندØŒ چیست جز لعقی بر زبانØŸ... اماای دهر! اگر رسم بر این است که صبر را جز در برابر رنج نمیبخشند و رضای او نیز در صبر استØŒ پس این سرÙ ما و تیغÙ جفای تو... شمر بن ذی الجوشن را بیاور و بر سینه ما بنشان تا سرمان را ازقفا ببرد و زینب رانیز بدین تماشاگه راز بکشان. دیگرØŒ آنان که ماندهاند همه اصحاب عاشورایی امامند و اینان را من دون الله هیچ پیوندی با دنیا نیستØ› واگر بودØŒ با آن سخن که امام فرمودØŒ بریده شد و از آن پسØŒ دیگر هیچ حجابی آنان را از خدا نمیپوشاند. امام فرموده بود: «شب را شتر رهواری برگیرید و پراکنده شوید»ØŒ نه برای آنکه آنان را در رنج اندازدØŒ بل تا آنان دل به مرگ بسپارند و اینچنینØŒ دیگر هیچ پیوندی من دون الله بین آنان و دنیا باقی نماندØ› که اگر پیوندها بریده شدØŒ حجابها نیز دریده خواهد شد. وای همسفران معراج حسینØŒ چه مبارک شبی است! تا اینجا جبرائیل را نیز در التزام رکاب داشتیدØŒ اما از این پس... بال د سÙبÙحاتی گشودهاید که جبرائیل را نیز در آن بار نمیدهند. شما برگزیدگان دشوارترین ابتلائات تاریخ خلقت انسانید و از این است که حسین شما را به همسفری درمعراج خویشتن پذیرفته است. راز این شب را کسی خواهد گشود که بال در بال شما بیفکند و این عطیه را جز به کبوتران حرم انس نبخشیدهاند. کیانند این کبوتران حرم انسØŸ چگونه است که سینههایتان نمیشکافد و قلبهایتان تاب این حالات ناب را میآورد و از هم نمیدردØŸ اگر نمیدانستم که «کلام» چیستØŒ میخواستم ازشما که ما را باز گویید ازآنچه در این شب بر شما رفته استØŒای غوطه ورانÙ سبحاتÙ جلال!...ای مستانÙ جبروتیØŒای حاجبین سراپردههای انسØŒای قبله دارانÙ دایره طواف!ای... چه بگویمØŸ یا لیتنی کنت معکم. اما کلام را برای بیان این رازها نیافریدهاند و مفتاح این گنجینه رازØŒ سکوت است نه کلام.
در ساعات آغاز شبØŒ «نافع بن هلال» که به پاسداری ازحرم خیمهها ایستاده بودØŒ امام را دید که در تاریکی ازخیمهها دور میشود. اوکه آمده بود تا پستیها و بلندیهای زمین پیرامون خیمهگاه را بسنجدØŒ دست نافع که را شتاب زده خود را به او رسانده بود در دست گرفت و فرمود: «والله امشب همان شب میعاد تخلف ناپذیر است. آیا نمیخواهی در دل شب به درØ© میان این دو کوه پناهنده شوی و خود را از مرگ برهانیØŸ» امام بار دیگر نافع بن هلال را آزموده بودØŒ نه برای آنکه از حال دل او خبر بگیردØŒ بل تا او را به مرز یقین بکشاند و از شرک و شک و خوف برهاند.
راوی
الماس اگر چه از همه جوهرها شفافتر استØŒ سختتر نیز هست. ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است... وای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست. نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بالا آزمودهاند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است.
نافع بن هلال خود را به پاهای امام انداخت و گفت: «مادرم بر من بگرید! من این شمشیر را به هزار درهم خریدهامØŒ آن اسب را نیز به هزار درهم دیگر. قسم به آن خدایی که با حب شما برمن منت نهاده استØŒ بین من و شما جدایی نخواهد افتاد مگر آنوقت که این شمشیر کÙند شود و آن اسب خسته.» از نافع بن هلال روایت کردهاند که گفته است: «آنگاه امام بازگشت و به خیمه زینب کبری رفت و من نگاهبانی میدادم و شنیدم که زینب کبری میگوید: برادرØŒ آیا اصحاب خویش را آزمودهای! مبادا هنگام دشواری دست از تو بردارند و در میان دشمن تنهایت بگذارند!... و امام در پاسخ او فرمود: والله آنان را آزمودهام و نیافتم در آنان جز جنگجویانی دلاور و استوار که با مرگ در راه من آنچنان انس گرفتهاند که طفلی به پستانهای مادرش.» امام عشقØŒ خود یارانش را اینچنین ستوده است: «جنگجویانی دلاور و استوار که با مرگ در راه حق آنچنان انس گرفتهاند که طفلی به پستانهای مادرش.»
راوی
صحرای بلا به وسعت تاریخ است و کار به یک یا لیتنی کنت معکم ختم نمیشود. اگر مرد میدان صداقتیØŒ نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! اگر هست که هیچØŒ تو نیز از قبله داران دایره طوافیØŒ و اگر نه... دیگر به جای آنکه با زبان «زیارت عاشورا» بخوانیØŒ در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین با دل به زیارت عاشورا برو. «ضحاک بن عبدالله مشرقی» را که میشناسی! عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از آنکه صبح تا شام را در رکاب امام شمشیر زده بود. خوفØŒ فرزند شک است و شکØŒ زاییده شرک و این هرسهØŒ خوف و شک و شرکØŒ راهزنان طریق حقند... که اگر با مرگ انس نگیریØŒ خوفØŒ راهÙ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد. شب هر چه در خویش عمیق ترمی شودØŒ اختران را نیز جلوهای بیشتر میبخشد و اینØŒ سرالاسرار شب زنده داران است. اگر ناشئه لیل نباشدØŒ رنج عظیم روز را چگونه تاب آوریمØŸ
حضرت علی اکبر با پنجاه تن از یاران برای آخرین بار راه فرات را گشودند و با چند مشکی آب بازگشتند. یاران غسل شهادت کردند و وضو ساختند و به نماز وداع ایستادند.
راوی
و آن خیمه و خرگاهØŒ کهکشانی شد که از آن پسØŒ آن را «مطاف عشق» میخوانند.
اینک زمین در سفر آسمانی خویش به عصر تاسوعا رسیده است و خورشید از امام اذن گرفته که غروب کند. دیگر تا آن نبØ£ عظیمØŒ اندک فاصلهای بیش نمانده است و زمین و آسمان در انتظارند. فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنهتر و امام از هر دو تشنهتر. فرات تشنه مشکهای اهل حرم است و بیابان تشنه خون امام و امام از هر دو تشنهتر استØ› اما نه آن تشنگی که با آب سیراب شود... او سرچشمه تشنگی استØŒ و میدانیØŒ رازها را همهØŒ در خزانه مکتومی نهادهاند که جز با مفتاح تشنگی گشوده نمیشود. امام سرچشمه راز است و بیابان طفØŒ عرصهای که مکنونات حجاب تکوین را بیپرده مینماید. مگر نه اینکه اینجا را عالم شهادت مینامندØŸ و مگر از این فاشتر هم میتوان گفتØŸ
غروب تاسوعا نزدیک استو امام بر مدخل سراپرده رازØŒ تکیه بر شمشیر زده و در ملکوت مینگرد. عمرسعد فرمان داده است: «یاخیل الله بر مرکبها سوار شویدØ› بشارت باد شما را به بهشت!...» و آن گمگشتگان برهوت وهمØŒ سپاه شیطانØŒ بر اسبها نشستهاند تا به اردوی آل الله حمله برندØŒ و هیاهوی آنان بادیه را سراسر از هول آکنده است. زینب کبری خود را به خیمه امام رساند و او را دید بر در خیمهØŒ تکیه بر شمشیر زدهØŒ چشم بر هم نهاده است. رسول الله آمده بود تا او را بشارت دیدار دهد. امام سربرداشت و به گنجینه دار عالم رنج نگریست: «رسول الله (ص) را به خواب دیدم که میگفت: زود است که به ما الحاق خواهی یافت.»... و طور قلب زینب از این تجلی در خود فرو ریخت.
راوی
آل کسا در انتظار خامس خویشندØŒ تا روز بعثت به غروب عاشورا پایان گیرد و خورشید رحمت نبوی در افق خونین تاریخ غروب کند و شب آغاز شود... شب نقمتی که درباطن رحمت حق پنهان بودØ› شبی دراز و دیجورØ› شب ظلمتی که نور تنها از اختران امامت میگیردØŒ و چقدر این اختران از کره زمین دورند! و ماییم اینجاØŒ بر این سفینه سرگردان آسمانیØŒ در سفری دراز و دشوار... در سفری هزار و چهارصد ساله. اختران نورندØŒ نور مطلقØ› این تویی که اینجاØŒ بر کرانه آسمانØŒ در شب دریغ نورØŒ و اماندهای و بال شکستهØŒ و جز سوسویی دور به تو نمیرسد. اما در باطنØŒ این نقمت نیز فرزند رحمتی است که از میان رنج و خون پای بر سیاره زمین مینهد... سیاره رنج! و این تویی اکنونØŒ مسافر سفر بلند شب که در اشتیاق روزØŒ چشم به افق طلوع دوختهای و انتظار میکشی. اگر شب نبودو اگرشبØŒ آن همه بلند و ژرف نبودØŒ این اشتیاق نبود. گل وجود آدمی خاک فقر است که با اشک آمیختهاند و در کوره رنج پختهاند. زینب کبری گنجینه دار عالم رنج است. او را اینچنین بشناس! او محمل گرانبارترین رنجهایی است که در این مبارکه نهفته: لقد خلقنا الانسان فی کبد. او وارث بیت الاحزان فاطمه است و بیت الاحزان قبله رنج آدمی است.
امام چون دریافت که عمرسعد قصد دارد حمله را آغاز کندØŒ عباس بن علی را فرستاد که آن شب را از آنان مهلت بخواهد. عمرسعد پاسخی نگفت و ایستاد. «عمروبن حجاج زÙبیدی» روی به آنان کرد و گفت: «سبحان الله! والله اگر اینان از ترکان و یا دیلمیان بودند و چنین میخواستندØŒ بیتردید میپذیرفتیم. اکنون چگونه رواست که این مهلت را از خاندان محمد دریغ داریمØŸ» مشهور است که میگویند امام حسین (ع) به عباس بن علی فرموده است: «اگر میتوانیØŒ یک امشبی را از آنان مهلت بگیر... خدا میداند که من چقدر نماز راØŒ و کثرت دعا و استغفار را دوست میدارم.»
راوی
مگر امام را به این یک شب چه نیازی است که اینچنین میگویدØŸ کیست که این راز را بر ما بگشایدØŸ... اصحاب عشق را رنجی عظیم در پیش است. پای بر مسلخ عشق نهادنØŒ گردن به تیغ جفا سپردنØŒ با خون کویر تشنه را سیراب کردن و... دم بر نیاوردن! اگر ناشئه لیل نباشدØŒ این رنج عظیم را چگونه تاب میتوان آوردØŸ یا ایها المزمل Ù€ قم الیل... Ù€ انا سنلقی علیک قولا ثقیلا. رسول نیز آن قول ثقیل برگرده قیام لیل نهاد. با این همهØŒ بار روحی بر آن جلوه اعظم خدا نیز سنگین مینشست. سÙŽبحÙ طویل روز ناشئه لیل میخواهدØŒ اگرنهØŒ انسان را کجا آن طاقت است که این رنج عظیم را تحمل کندØŸ اما چرا شبØŸ و مگردر شب چه سرÙ‘ی نهفته است که درروز نیست و خراباتیان چگونه بر این راز آگاهی یافتهاندØŸ شب سراپرده راز و حرم سرÙ‘ عرفاست و رمز آن را بر لوح آسمانÙ شب نگاشتهاند Ù€ اگر بتوانی خواند. جلوه ملکوتی ایمان نوراست و با این چشم که چشم اهل آسمان استØŒ زمین آسمان دیگری است که به مصابیح وجود مؤمنین زینت یافته است. شب عرصه تجلای روح عارف استØŒ اگر چه روزها را مÙظهÙر غیر است و خود مخفی استØŒ و دراین صفتØŒ عارف اختران را ماند.
امامØŒ نزدیک غروف آفتابØŒ اصحاب خویش را گرد آورد تا با آنان سخن بگوید. حضرت علی بن الحسینØŒ با آن همه که بیمار بوده استØŒ خود را به نزدیکی جمع یاران کشاند تا سخنان امام را بشنود:
«اما بعد... به راستی من نه اصحابی را بهتر و وفادارتر ازاصحاب خویش میشناسم و نه خانوادهای را که بیش از خانوادهام بر بÙرÙ‘ و نیکوکاری و حفظ پیوند خانوادگی استوار باشند. خداوند شما را از جانب من بهترین جزای خیر عنایت فرماید. آگاه باشید که من پیمان خویش را از ذمه شما برداشتم و اذن دادم که بروید و از این پس مرا بر گرده شما حقی نیست. اینک این شب است که سر میرسد و شما را در حجاب خویش فرو میپوشدØ› شب را شتر رهوار خویش بگیرید و پراکنده شوید که این جماعت مرا میجویند و اگر بر من دست یابندØŒ به غیر من نپردازند.» سخن چو بدینجا رسیدØŒ یاران را دل از دست رفت و به زبان اعتراض و اعتذار گفتند: «چرا برویمØŸ تا آنکه چند روزی بیش از تو زندگی کنیمØŸ نهØŒ خداوند این ننگ را ازما دور کند. کاش ما را صد جان بود که همه را یکایک در راه تو میدادیم.» نخستین کسی که بدین کلام ابتدا کرد عباس بن علی بود و دیگران از او پیروی کردند. امام روی به فرزندان مسلم کرد و آنان را رخصت داد که بروند: «آیا شهادت پدرتان مسلم بن عقیل کافی نیست که میخواهید مصیبتی دیگر نیز برآن بیفزاییدØŸ» غÙŽلÙŽیان آتش درون زلزالی شد که کوههای بلند را به لرزه انداخت و صخرههای سخت را شکافت و راه آتش را باز کرد. مسلم بن عوسجه برپا ایستادهØŒ گفت: «یا بن رسول الله! آیا ما آن کسانیم که دست از تو برداریم و پیرامون تو را رها کنیم در هنگامهای که دشمن اینچنین تو را درمحاصره گرفته استØŸ مگر ما را در پیشگاه حق عذری در این کار باقی استØŸ نه! والله تا آنگاه که این نیزه را در سینه دشمن نشکستهام و شمشیرم را بر فرق دشمن خرد نکردهامØŒ دل از تو بر نخواهم کند و اگر مرا سلاحی نباشدØŒ با سنگ به جنگ آنان خواهم آمد تا با تو کشته شوم.» و «سعید بن عبدالله حنفی» به پا خاست و گفت: «قسم به ذات خداوند که واگذارت نخواهیم کرد تا او بداند و ببیند که ما حرمت پیامبرش را در حق تو که فرزند و وصیÙ‘ او هستیØŒ حفظ کردهایم. واللهØŒ اگر بدانم که کشته خواهم شدØŒ آنگاه جان دوباره خواهم یافت تا پیکرم را زنده بسوزانند و خاکسترم را برباد دهند و این کردار را هفتاد بار مکرر خواهند کرد تا از تو جدا شومØŒ دست از تو بر نخواهم داشت تا مرگ را در خدمت تو ملاقات کنم. و اگر اینچنین استØŒ چرا الحال از شهادت در راه تو روی برتابم با آنکه جز یک بار کشته شدن بیش نیست و کرامتی جاودانه را نیز به دنبال داردØŸ»
راوی
نازک دلی آزادگان چشمهای زلال است که از دل صخرهای سخت جوشد. دل مؤمن را که میشناسی: مجمع اضداد استØŒ رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نیز با هم. زلزلهای که در شانههای ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون استØ› چشمه اشک نیز از کنار این آتش میجوشد که این همه داغ است اماماØŒ مرا نیز با تو سخنی است که اگر اذن میدهی بگویم: «من در صحرای کربلا نبودهام و اکنون هزار وسیصد وچهل و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگرنه اینکه آن صحرا بادیه هول ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازمودهاند از دنیا نخواهند بردØŸ آنان را که این لیاقت نیست رها کردهامØŒ مرادم آن کسانند که یا لیتنا کنا معکم گفتهاند. پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو کنم.» خورشید سرخ تاسوعا در افق نخلستانهای کرانه فرات غروب کرده است و زمین ملتهب کربلا را به ستاره جÙدÙŽی سپرده و مؤذن آسمانی اذن حضور داده است ودروازههای عالم قرب را گشوده... زمین از دل ذرات به آسمان پیوسته است و نسیمی خنک از جانب شمال وزیدن گرفته... و اصحابØŒ نماز گریه میگزارند.
«سید بن طاووس» روایت کرده است که در آن حالØŒ «محمد بن بشیر حضرمی» را گفتند که پسرت را در سر حدات مملکت ری به اسارت گرفتهاند و او گفت: «عوض جان او و جان خویشØŒ از خالقØŒ جانها خواهم گرفت. دوست نمیداشتم که او را اسیر کنندو من بمانم.»... یعنی چه خوب است که اسیری او زمانی رخ نموده است که من نیز دیری در جهان نخواهم پایید. امام که مقال او شنید گفت: «خدایت رحمت کندØŒ من بیعت خویش را از تو برداشتم. برو و فرزند خویش را از اسارت برهان.» او جواب داد: «درندگان بیابان مرا زنده بدرند اگر از تو جدا شوم و تو را در غربت بگذارم و بگذرمØ› آنگاه خبرت را از شتر سواران راهگذر باز پرسمØŸ نه هرگز اینچنین نخواهد شد!»
راوی
سفینه اجل به سرمنزل خویش رسیده است و این آخرین شبی است که امام در سیاره زمین به سر میبرد. سیاره زمین سفینه اجل استØ› سفینهای که در دل بحر معلÙ‘ق آسمان لایتناهیØŒ همسفر خورشیدØŒ رو به سوی مستقر خویش دارد و مسافرانش را نیز ناخواسته با خود میبرد.ای همسفرØŒ نیک بنگر که درکجایی! مباد که از سر غفلت این سفینه اجل را مØ£منی جاودان بینگاری و دراین توهمØŒ از سفرآسمانی خویش غافل شوی. نیک بنگر! فراز سرت آسمان است و زیر پایت سفینهای که در دریای حیرت به امان عشق رها شده است. اینجاذبه عشق است که او را با عنان توکل به خورشید بسته است و خورشید نیز در طواف شمسی دیگر است و آن شمس نیز در طواف شمسی دیگرو... و همه در طواف شمس الشموس عشقØŒ حسین بن علی (ع)... مگرنه اینکه او خود مسافر این سفینه اجل استØŸ یاران! اینجا حیرتکده عقل است... و تا «خود» باقی استØŒ این «حیرت» باقی است. پس کار را باید به «مÙی» واگذاشتØ› آن مÙی که تو را از «خویش» میرهاند و من وما را درمسلخ او به قتل میرساند. آه! ان الله شاØ¡ ان یراک قتیلا.
گاه هست که کس از «خویشتن» رستهØŒ اما هنوز در بند «تن خویش» است... تن هم که مقهور دهر است. آنگاه از دهر مینالد که:
یا دهر اف لک من خلیل
کم لک بالاشراق و الاصیل
من صاحب او طالب قتیل
و الدهر لا یقنع بالبدیل
و انما الامر الی الجلیل
و کل حی سالک السبیل
این آوای حسین است که ازخیمه همسایه میآیدØŒ آنجا که «جون» شمشیر او را برای پیکار فردا صیقل میدهد. شعر و شمشیرØŸ عشق و پیکارØŸ آری! شعر و شمشیرØŒ عشق و پیکار. این حسین استØŒ سر سلسله عشاقØŒ که عÙŽلÙŽم جنگ برداشته است تا خون خویش را همچون کهکشانی از نور بر آسمان دنیا بپاشد و راه قبله را به قبله جویان بنمایاند. آنجا که قبله نیز در سیطره حرامیان خون ریز استØŒ عشاق را جز این چارهای نیست. شعر نیز ترنم موزون آن مستی و بیخودی است و شاعر تا از خویش نرهدØŒ شعرش شعر نخواهد شد. شعرØŒ تا شاعر از خویش نرسته استØŒ حدیث نفس است و اگر شاعر از خود رها شودØŒ حدیث عشق استØŒ پس نه عجب اگر شعر و شمشیر و عشق و پیکار با هم جمع شود... که کار عشقØŒ یارانØŒ لاجرم کربلایی است. پس دیگر سخن از منصور و بایزید و جنید و فلان و بهمان مگو که عشاق حقیقیØŒ تذکره الاولیا را بر خیابانهای خرمشهر و آبادان و سوسنگرد و بر دشتهای پرشقایق خوزستان و بر سفیدی برفهای ارتفاعات بلند کردستان باخون مینویسندØŒ با خون.
راز قربت راØŒ یارانØŒ در قربانگاه بر سرهای بریده فاش میکنند و میان ما و حسین همین خون فاصله است. میان حسین و یار نیز همان خون فاصله بود و جز خون... بگذار بگویم که طلسم شیطان ترس از مرگ است و این طلسم نیز جز در میدان جنگ نمیشکند. مردان حق را خوفی از غیر خدا نیست و این سخن را اگر در میدان کربلایی جنگ نیازمایندØŒ چیست جز لعقی بر زبانØŸ... اماای دهر! اگر رسم بر این است که صبر را جز در برابر رنج نمیبخشند و رضای او نیز در صبر استØŒ پس این سرÙ ما و تیغÙ جفای تو... شمر بن ذی الجوشن را بیاور و بر سینه ما بنشان تا سرمان را ازقفا ببرد و زینب رانیز بدین تماشاگه راز بکشان. دیگرØŒ آنان که ماندهاند همه اصحاب عاشورایی امامند و اینان را من دون الله هیچ پیوندی با دنیا نیستØ› واگر بودØŒ با آن سخن که امام فرمودØŒ بریده شد و از آن پسØŒ دیگر هیچ حجابی آنان را از خدا نمیپوشاند. امام فرموده بود: «شب را شتر رهواری برگیرید و پراکنده شوید»ØŒ نه برای آنکه آنان را در رنج اندازدØŒ بل تا آنان دل به مرگ بسپارند و اینچنینØŒ دیگر هیچ پیوندی من دون الله بین آنان و دنیا باقی نماندØ› که اگر پیوندها بریده شدØŒ حجابها نیز دریده خواهد شد. وای همسفران معراج حسینØŒ چه مبارک شبی است! تا اینجا جبرائیل را نیز در التزام رکاب داشتیدØŒ اما از این پس... بال د سÙبÙحاتی گشودهاید که جبرائیل را نیز در آن بار نمیدهند. شما برگزیدگان دشوارترین ابتلائات تاریخ خلقت انسانید و از این است که حسین شما را به همسفری درمعراج خویشتن پذیرفته است. راز این شب را کسی خواهد گشود که بال در بال شما بیفکند و این عطیه را جز به کبوتران حرم انس نبخشیدهاند. کیانند این کبوتران حرم انسØŸ چگونه است که سینههایتان نمیشکافد و قلبهایتان تاب این حالات ناب را میآورد و از هم نمیدردØŸ اگر نمیدانستم که «کلام» چیستØŒ میخواستم ازشما که ما را باز گویید ازآنچه در این شب بر شما رفته استØŒای غوطه ورانÙ سبحاتÙ جلال!...ای مستانÙ جبروتیØŒای حاجبین سراپردههای انسØŒای قبله دارانÙ دایره طواف!ای... چه بگویمØŸ یا لیتنی کنت معکم. اما کلام را برای بیان این رازها نیافریدهاند و مفتاح این گنجینه رازØŒ سکوت است نه کلام.
در ساعات آغاز شبØŒ «نافع بن هلال» که به پاسداری ازحرم خیمهها ایستاده بودØŒ امام را دید که در تاریکی ازخیمهها دور میشود. اوکه آمده بود تا پستیها و بلندیهای زمین پیرامون خیمهگاه را بسنجدØŒ دست نافع که را شتاب زده خود را به او رسانده بود در دست گرفت و فرمود: «والله امشب همان شب میعاد تخلف ناپذیر است. آیا نمیخواهی در دل شب به درØ© میان این دو کوه پناهنده شوی و خود را از مرگ برهانیØŸ» امام بار دیگر نافع بن هلال را آزموده بودØŒ نه برای آنکه از حال دل او خبر بگیردØŒ بل تا او را به مرز یقین بکشاند و از شرک و شک و خوف برهاند.
راوی
الماس اگر چه از همه جوهرها شفافتر استØŒ سختتر نیز هست. ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است... وای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست. نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بالا آزمودهاند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است.
نافع بن هلال خود را به پاهای امام انداخت و گفت: «مادرم بر من بگرید! من این شمشیر را به هزار درهم خریدهامØŒ آن اسب را نیز به هزار درهم دیگر. قسم به آن خدایی که با حب شما برمن منت نهاده استØŒ بین من و شما جدایی نخواهد افتاد مگر آنوقت که این شمشیر کÙند شود و آن اسب خسته.» از نافع بن هلال روایت کردهاند که گفته است: «آنگاه امام بازگشت و به خیمه زینب کبری رفت و من نگاهبانی میدادم و شنیدم که زینب کبری میگوید: برادرØŒ آیا اصحاب خویش را آزمودهای! مبادا هنگام دشواری دست از تو بردارند و در میان دشمن تنهایت بگذارند!... و امام در پاسخ او فرمود: والله آنان را آزمودهام و نیافتم در آنان جز جنگجویانی دلاور و استوار که با مرگ در راه من آنچنان انس گرفتهاند که طفلی به پستانهای مادرش.» امام عشقØŒ خود یارانش را اینچنین ستوده است: «جنگجویانی دلاور و استوار که با مرگ در راه حق آنچنان انس گرفتهاند که طفلی به پستانهای مادرش.»
راوی
صحرای بلا به وسعت تاریخ است و کار به یک یا لیتنی کنت معکم ختم نمیشود. اگر مرد میدان صداقتیØŒ نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! اگر هست که هیچØŒ تو نیز از قبله داران دایره طوافیØŒ و اگر نه... دیگر به جای آنکه با زبان «زیارت عاشورا» بخوانیØŒ در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین با دل به زیارت عاشورا برو. «ضحاک بن عبدالله مشرقی» را که میشناسی! عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از آنکه صبح تا شام را در رکاب امام شمشیر زده بود. خوفØŒ فرزند شک است و شکØŒ زاییده شرک و این هرسهØŒ خوف و شک و شرکØŒ راهزنان طریق حقند... که اگر با مرگ انس نگیریØŒ خوفØŒ راهÙ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد. شب هر چه در خویش عمیق ترمی شودØŒ اختران را نیز جلوهای بیشتر میبخشد و اینØŒ سرالاسرار شب زنده داران است. اگر ناشئه لیل نباشدØŒ رنج عظیم روز را چگونه تاب آوریمØŸ
حضرت علی اکبر با پنجاه تن از یاران برای آخرین بار راه فرات را گشودند و با چند مشکی آب بازگشتند. یاران غسل شهادت کردند و وضو ساختند و به نماز وداع ایستادند.
راوی
و آن خیمه و خرگاهØŒ کهکشانی شد که از آن پسØŒ آن را «مطاف عشق» میخوانند.
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.