✍️ نویسنده: meisamabolhasani
🏷️ دسته: 66
📊 بازدید: 2,188
«فتح خون» نام کتابی استبه قلم شهید سید مرتضی آوینی که به روایت محرم و عاشورا می پردازد. در ده فصل تنظیم شده است و هرفصل مربوط به یکی ازوقایع قیام اباعبدالله الحسین (ع) دارد.
 
مشروح فصل دوم در ادامه
ای تشنگان کوثر ولایت! بیایید... من سرچشمه را یافته‌ام. وا اسفا! باطن قبله را‌‌ رها کرده‌اید و بر گرد دیوارهایی سنگی می‌چرخیدØŸ بیایید... باطن قبله اینجاست. به خداØŒ اگر نبود که خداوند خود اینچنین خواستهØŒ می‌دیدی کعبه را که به طواف امام آمده است و حجرالاسود را می‌دیدی که با او بیعت می‌کند. مگر نه اینکه انسان کاملØŒ غایت تکامل عالم استØŸ...‌ای امت آخر! بر شما چه رفته استØŸ مگر تا کجا می‌توان درمحاق غفلت و کوری فرو شد که خورشید را نشناختØŸ معاویه مرده است و یزید بر خلافت خویش از مردم بیعت می‌گیرد. آیا می‌توان دست بیعت به یزید داد و آنگاه باز هم به جانب قبله نماز گزاردØŸ یزید که قبله نمی‌شناسدØŒ یزید که نماز نمی‌گزارد. چه رفته است شما را‌ای امت آخرØŸ... مکهØŒ مدینهØŒ بصره... دمشق. آیا در این دیار خاموشان زنده‌ای باقی نمانده است که سحر شیطان او را از خویشتن نربوده باشدØŸ آیا کسی هست که روح خویش را به شیطان نفروخته باشدØŸ وامحمدا! چرا هیچ دستی و عÙŽلÙŽمی ازهیچ جا به یاری حق بلند نمی‌شودØŸ آیا همه دست‌ها را بریده‌اندØŸ زبان‌ها را نیزØŸ ‌پس چرا هیچ فریادی به دادخواهی برنخاسته استØŸ حضرت امام حسین از روز جمعه سوم شعبان که قافله عشق به مکه رسیده است تا هشتم ذی الحجه که مکه را ترک خواهد کردØŒ چهارماه و چند روز در این شهر توقف داشته است... چهار ماه و چند روز. نهØŒ واقعه آن همه شتاب زده روی نداده است که کسی فرصت اندیشیدن در آن را نیافته باشد... و اب این همهØŒ ازهیچ شهری جز کوفه ندایی برنخاست. ما کوفیان را بی‌وفامی دانیمØŒ مظهر بی‌وفاییØŒ و این حق استØ› اما آیا نباید پرسید که از کوفه گذشتهØŒ چرا ازمکه و مدینه و بصره و دمشق نیز دستی به یاری حق از آستین بیرون نیامد جز آن هفتادو چند تن که شنیده‌اید و شنیده‌ایمØŸ اگر نیک بیندیشیمØŒ شاید انصاف این باشد که بگوییم باز هم کوفیان! که در آن سرزمین امواتØŒ جز ازکوفه جنبشی برنخاستØ› بازهم کوفیان! فصل انجماد رسیده و قلب‌ها نیز یخ زده بود. حیات قلب در گریه است و آن «قتیل العÙŽرÙŽبات» کشته شد تا ما بگرییم و... خورشید عشق را به دیار مرده قلب‌هایمان دعوت کنیم و برف‌ها آب شوند و فصل انجماد سپری شود. مدینهØŒ سرزمین انصار مقصد هجرت رسول اکرمØŒ رضا به هجرت فرزند و رسول خدا داد و خاموش ماند. آیا راست است که چون مرکز خلافت از مدینه به کوفه انتقال یافتØŒ مدینه الرسول آسوده از دغدغه خاطرØŒ تن به تن آسایی و عافیت طلبی سپردØŸ و اگر حق جز این استØŒ چرا آنگاه که حسین مدینه را به قصد مکه ترک گفتØŒ واکنشی آنچنان که شایسته است از مردم دیده نشدØŸ... مکه نیز خود را به تغافل سپرد و کناره گرفت و منتظر ماند تا کار به پایان رسد. در بصره نیز جز دو قبیله ازقبایل پنجگانه شهرØŒ امام را پاسخی شایسته نگفتند و آن دو قبیله نیز تا خود را به صحرای کربلا برسانندØŒ کار از کار گذشته بود. اما دمشقØŒ از آغازØŒ قلمرو معاویه بن ابی سفیان و والیانی از زمره او بود و آنان درطول این سال‌ها با دغل بازی کار را بدانجا کشیده بودند که عداوت مردم شام با علی بن ابی طالب صبغه‌ای دینی یافته بود... و بالاخره کوفه Ù€ چه آهنگ ناخوشایندی دارد این نامØŒ و چه بار سنگینی از رنج با خود می‌آورد! باری به سنگینی همه رنج‌هایی که علی (ع) ازکوفیان کشید... بگذار رنج‌های زهرا و حسن و حسین را نیز بر آن بیفزاییمØ› باری به سنگینی همه رنجی که دراین آیه مبارکه نهفته است: لقد خلقنا الانسان فی کبد. آه چه رنجی!

 در کتاب «پس از پنجاه سال» درباره کوفه و کوفیان آمده است:

 چون معاویه از ابن کوا پرسید مردم شهرهای اسلامی چگونه خلق و خویی دارندØŒ وی درباره مردم کوفه گفت: «آنان با هم در کاری متفق می‌شوندØŒ سپس دسته دسته خود را از آن بیرون می‌کشند.» از سال سی و ششم هجری تاسال هفتاد و پنجم که عبدالملک بن مروانØŒ حجاج را بر این شهر ولایت داد و او با سیاست خشن و بلکه وحشتناک خود نفس‌ها را در سینه صاحبان آن خفه کردØŒ سالهای اندکی را می‌توان دید که کوفه از آشوب و درگیری و دسته بندی برکنار بوده است. به خاطر همین تلون مزاج وتغییر حال آنی است که معاویه به یزید سفارش کرد اگر عراقیان هر روز عزل عاملی را از تو بخواهند بپذیرØŒ زیرا برداشتن یک حاکمØŒ آسان‌تر از روبه رو شدن با صدهزار شمشیر است و گویا پایان کار این مردم را به روشنی تمام می‌دید که وقتی درباره حسین (ع) به او وصیت می‌کردØŒ گفت: «امیدوارم آنان که پدر تو را کشتند و برادر او را خوار ساختند گزند وی را از تو بازدارند.» می‌توان گفت: بیشتر مردم کوفه که علی را در جنگ بصره یاری کردندØŒ سپس در نبرد صفین در کنار او ایستادند برای آن بود که می‌خواستند مرکز خلافت اسلامی از حجاز به عراق منتقل شود تا با بدست آوردن این امتیاز بتوانند ضرب شستی به شام نشان دهند. رقابت شامی و عراقی تازگی نداشت... همین که معاویه مردØŒ کوفه دانست که فرصتی مناسب برای اقدامی تازه بدست آمده است. بدون شک دراین هنگام گروهی نه چندان اندک از مسلمانان پاکدل در این شهر زندگی می‌کردند که از دگرگون شدن سنت پیامبر به ستوه آمده بودند و در دل رنج می‌بردند و می‌خواستند امامی عادل برخیزد و بدعتهای چندین ساله را بزدایدØŒ اما اکثریت قوی اگر هم چنین ادعایی داشتند سرپوشی بود برای انتقام از شکستهای گذشته و از جمله شکست در نبرد صفینØŒ و کینه کشی یمانی از مضری...

 در همین روز‌ها که دمشق نگران بیعت نکردگان حجاز بودØŒ در کوفه حوادثی می‌گذشت که از طوفانی سهمگین خبر می‌داد. شیعیان علی که در مدت بیست سال حکومت معاویه صد‌ها تن کشته داده بودند و همین تعداد و یا بیشتر از آنان درزندان بسر می‌بردØŒ همین که ازمرگ معاویه آگاه شدندØŒ نفسی براحتی کشیدند. ماجراجویانی هم که ناجوانمردانه علی (ع) را کشتند و گرد پسرش را خالی کردند تا دست معاویه در آنچه می‌خواهد باز باشد Ù€ و به حکم من اعان ظالما سلطه الله علیه همین که معاویه به حکومت رسید و خود را از آنان بی‌نیاز دید به آن‌ها اعتنای درستی نکردØ› از فرصت استفاده کردند و در پی انتقام برآمدندØŒ تا کینه‌ای که از پدر در دل دارندØŒ ازپسر بگیرند. دسته بندی‌ها شروع شد. شیعیان علی در خانه سلیمان بن صرد خزاعی گرد هم آمدندØŒ سخنرانی‌ها آغاز شد. میزبان که سرد و گرم روزگار را چشیده و بار‌ها رنگ پذیری همشهریان خود را دیده بود گفت: «مردم! اگر مرد کار نیستید و بر جان خود می‌ترسیدØŒ بیهوده این مرد را مفریبید!» از گوشه و کنار فریاد‌ها بلند شد که: «ابداÙ‹‌ ابداÙ‹ ما ازجان خود گذشتیمØŒ با خون خود پیمان بستیم که یزید را سرنگون خواهیم کرد و حسین را به خلافت خواهیم رساند!» سرانجام نامه نوشتند: «سپاس خدا را که دشمن ستمکار ترا در هم شکست. دشمنی که نیکان امت محمد را کشت و بدان مردم را برسرکار آورد. بیت المال مسلمانان را میان توانگران و گردنکشان قسمت کرد. اکنون هیچ مانعی در راه زمامداری تو نیست. حاکم این شهر (نعمان بن بشیر) در کاخ حکومتی بسر می‌برد. ما نه با او انجمن می‌کنیم و نه در نماز او حاضر می‌شویم.» تنها این نامه نبود که چندین تن ازشیعیان پاک دل و یک رنگ حسین برای او فرستادند. شمار نامه‌ها را صد‌ها و بلکه هزار‌ها گفته‌اند. اما در‌‌ همان روز‌ها که پیکی از پس پیکی ازکوفه به مکه می‌رفت و چنانکه نوشته‌اند‌گاه یک پیک چند نامه با خود همراه داشتØŒ نامه برانی هم میان کوفه و دمشق در رفت و آمد بودند و نامه‌هایی با خود همراه داشتند که در آن به یزید چنین نوشته شده بود «اگر کوفه را می‌خواهی باید حاکمی توانا و با کفایت برای این شهر بفرستی چه نعمان بن بشیر مردی ناتوان استØŒ یا خود را به ناتوانی زده است.» متØ£سفانه تاریخ متن همه آن نامه‌ها را که به مکه و دمشق فرستاده شده و نیز نام امضاکنندگان آن راØŒ برای ما ضبط نکرده است. اگر چنین اسنادی را در دست داشتیم یا اگر آن نامه‌ها تا امروز مانده بودØŒ مطمئناÙ‹ می‌دیدیم که گروهی بسیار به خاطر محافظه کاری و ترس از روز مبادا زیر هر دو دسته از نامه‌ها را امضا کرده‌اند. شمار نامه‌ها تا آنجا که افزایش یافت که امام از پاسخ ناگزیر شد. امام حسین (ع) بر‌‌ همان پیمانی عمل کرد که خداوند از انبیا و اوصیای ایشان و علما در امر به معروف و نهی از منکر ستانده است. آریØŒ حضور یاران حق حجت را تمام می‌کند... اما آیا امام مردم کوفه را نمی‌شناخته استØŸ آیا او فراموش کرده بود که پدرش از مردم کوفه چه کشیده استØŸ

راوی
 
آن کدام رنج طاقت فرسایی است که چاه‌ها را رازدار ناله‌های علی (ع) کرده استØŸ هیچ دیده‌ای که نخل‌ها بگریندØŸ... هرگز غروب هنگام در نخلستان‌های کوفه بوده‌ایØŸ گویی هنوز صدای بغض آلود امام علی (ع) از فاصله قرن‌ها تاریخ به گوش می‌رسد که با مردم کوفه می‌گوید: «یا اشباه الرجال و لا رجال... Ù€‌ای نامردمان مردم نماØŒ‌ای آنان که همچون اطفال در عالم رویاهای خویش غرقه‌اید و عقلتان همچون نوعروسان تازه به حجله رفته است! دوست داشتم که شما را هرگز نمی‌دیدم و نمی‌شناختم که مرا از آن جز ندامت و اندوه نصیبی نرسیده است. خداوند مرگتان دهد که قلبم را سخت چرکین کرده‌اید و سینه‌ام را از ‎غیظ آکنده‌اید... چون در ایام تابستان شما را به جنگ فراخواندمØŒ گفتید اکنون در بحبوحه خرماپزان استØŒ بگذار تا گرما کمی پایین افتد! و چون در زمستان شما را گسیل داشتمØŒ گفتید اکنون چله زمستان استØŒ بگذار تا سوز و سرما فرو نشیند! و این بهانه‌ها همه تنها برای فرار از سرما و گرماست. شما که از سرما و گرما اینچنین می‌گریزیدØŒ از شمشیر دشمن چگونه خواهید گریختØŸ...» مگر امام فراموش کرده بود که کوفیان با برادرش امام حسن مجتبی چه کردندØŸ از یک سو گرداگرد او را گرفتند و از دیگر سو برای معاویه نامه نوشتند که اگر می‌خواهیØŒ حسن را دست بسته نزد تو می‌فرستیم! آریØŒ امام کوفیان را می‌شناختØŒ اما امامØŒ در ادای آن عهد ازلی. هرگز مØ£ذون نیست که حجت ظاهر را‌‌ رها کند. چگونه می‌توان همه آن هزاران نامه را نادیده انگاشت و حکم بر تØ£ویل کردØŸ و از آن گذشتهØŒ اگر امام به دعوت کوفیان اعتماد نکند چه کندØŸ آیا می‌توان با یزید دست بیعت داد و باز هم به جانب قبله نماز گزاردØŸ مفهوم صلح با یزید چه می‌توانست باشدØŸ معاویه بن ابی سفیان خلافت را با حکم شورای حکمیت غصب کرده بود. اما یزید چهØŸ با این بدعت تازه که خلافت را به سلطنت موروثی تبدیل می‌کرد چه باید کردØŸ آیا امام خود را به یمن برساند و آنجاØŒ ایمن از شر یزیدØŒ دل به حیات دنیا خوش دارد و امت محمد را به بنی امیه واگذاردØŸ چاره چیستØŸ معاویه بن ابی سفیان یزید را توصیه کرده است که امام حسین (ع) را به خودش وانگذارد. یا باید با یزید بیعت کرد و بر این بدعت تازه در حاکمیت اسلام مهر تØ£یید نهاد و تاریخ آینده را سراسر به بی‌راهه‌ای ظلمانی و بی‌سرانجام کشاندØŒ و یا از بیعت با یزید سرباز زدØ› ودراین صورتØŒ آیا باید رمه را به گرگی که خود را به چهره شبانان آراسته است واگذاشت و گریختØŸ

راوی

 خون حسین واصحابش کهکشانی است که بر آسمان دنیا راه قبله را می‌نمایاند. بگذار اصحاب دنیا ندانند. کِرم لجن زار چگونه بداند که بیرون از دنیایی که او تن می‌پروردØŒ چیستØŸ زمین و آسمان او‌‌ همان استØŒ و اگر او را از آن لجن زار بیرون کشندØŒ می‌میرد. امت محمد را آن روز جز حسین ملجاÙ‹ و پناهی نبود. چه خود بدانند و چه ندانندØŒ چه شکر نعمت بگزارند و چه نگزارند. واقعه عاشورا دروازه‌ای از نور است که آنان را از ظلم آباد یزیدیان به نورآباد عشق رهنمون می‌شود... اگر نبود خون حسینØŒ خورشید سرد می‌شد و دیگر در آفاق جاودانه شب نشانی از نور باقی نمی‌ماند... حسین چشمه خورشید است.

 شمار نامه‌ها تا آنجا افزایش یافت که حجت ظاهر تمام شد و امام را ناگزیر داشت که پاسخ دهد: «سخن شما این بود که ما را پیشوایی نیست و مرا انتظار می‌کشید که به سوی شما بیایمØŒ شاید که خداوند بدین سبب شما را بر حق و هدایت گرد آورد. اکنون برادر و عموزاده‌ام را که سخت مورد وثوق من است به سوی شما گسیل می‌دارمØŒ تا مرا از صدق آنچه درنامه‌های شماست بیاگاهاند و اگر اینچنین شدØŒ زود است که به جانب شما شتاب کنم. به جان خود سوگند می‌خورم که امام آن کسی است که در میان مردم بر کتاب خدا حکم کند و مجری عدالت باشدØŒ حق را بپاید و خود را برآنچه مرضی خداست حفظ کند.» امام این نامه را به «مسلم بن عقیل» سپرد و او را همراه با «قیس بن مسهر صیداوی» روانه کوفه ساخت. آیا باید همه آنچه را که بر این دو مظلوم رفت باز گوییمØŸ مسلم بن عقیل با همه دشواری‌هایی که در راه داشت و ذکر آن‌ها به درازا می‌کشد به کوفه رسیدØŒ اما با فاصله چند روز عبیدالله بن زیاد نیز خود را به کوفه رساند. نوشته‌اند: «مسلم به کوفه درآمد و درخانه مختار بن ابی عبیده ثقفی سکونت کرد. شیعیان دسته دسته به خانه مختارمی آمدند و او نامه حسین را برای آنان می‌خواند و آنان می‌گریستند و بیعت می‌کردند. مورخان شیعه و سنی در شمار بیعت کنندگان به اختلاف سخن گفته‌اند و بعضی به راه مبالغه رفته‌اند. رقم بیشترØŒ تمام مردم کوفه وکمتر از آن یکصد هزار و هشتاد هزار و کمترین رقم دوازده هزار نفر است... {مسلم} وقتی استقبال مردم شهر را دید به حسین نوشت: به راستی مردم این شهر گوش به فرمان و در انتظار رسیدن تواند.» این آغاز کار بود و اما پایان آن را شنیده‌اید! جاسوسان که عبید الله را از نهانگاه مسلم خبر دادندØŒ عبیدالله «هانی بن عروه» را به قصر کشاند و او را واداشت که مسلم را تسلیم کند. هانی استنکاف کرد و مجروح و خون آلود به زندان افتاد... مسلم دانست که دیگر درنگ جایز نیست و باید ازنهانگاه بیرون آید و جنگ را آغاز کند. جارچیان شعار «یا منصور اÙŽمِت» دادند. و یاران مسلم ازهر سوی گرد آمدند. مسلم آن‌ها را به دسته‌هایی چند تقسیم کرد و هر دسته‌ای را به یکی از بزرگان شیعه سپرد. دسته‌ای ازاین جمعیت به سوی قصر ابن زیاد هجوم بردند... «ابی مخنف» از «یونس بن اسحق» و او از «عباس جدلی» روایت کرده است که گفت: «ما چهار هزار نفر بودیم که همراه با مسلم بن عقیل برای دفع ابن زیاد به قصر الاماره هجوم بردیمØŒ اما هنوز بدانجا نرسیده بودیم که سیصد نفر شدیم... مردم با شتاب پراکنده می‌شدند و مسلم را وا می‌گذاشتندØŒ تا آنجاکه زن‌ها می‌آمدند و دست پسران یا برادران خویش را می‌گرفتند و به خانه می‌بردند و مردان نیز می‌آمدند و فرزندان خویش را می‌گفتند که سر خویش گیرید و بروید که فردا چون لشکر شام رسدØŒ در برابر ایشان تاب نخواهیم آورد... و کار بدینسان گذشت تا هنگام نماز شد. آنگاه که مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا کرد از آن جماعت جز سی تن با او نمانده بودند و آن سی تن نیز بعد از نماز پراکنده شدند تا آنجا که مسلم چون پای از باب کِنده بیرون نهاد هیچ کس با او نبود.» شاید در این روایتØŒ عباس جدلی کار را به اغراق کشانده باشد تا از تنهایی و غربت مسلم درکوفه تصویری هرچند دردناک‌تر بسازدØŒ چرا که ما می‌دانیم از اصحاب کربلایی امام عشق که در عاشورا با او به شهادت رسیدندØŒ بودند مردانی چون «حبیب بن مظاهر» و «مسلم بن عوسجه» که در کوفه نیز مسلم را همراهی می‌کردند... اما چه شد که چون مسلم بن عقیل از مسجد بیرون آمدØŒ هیچ کس با او نبودØŸ خدا می‌داند. روایات در این باره گویایی ندارند. اما آنچه که از پاسخ گفتن به این سؤال مهم‌تر استØŒ این است که ما بدانیم چرا مردم کوفه با آن شتاب از گرد مسلم پراکنده شدند. چنان که نوشته‌اندØŒ در آن ساعت که مردم قصرالاماره را در محاصره گرفتندØŒ تنها سی تن از قراولان و بیست تن از سران کوفه و خانوادهÙ” ابن زیاد در آنجا بودند. چه شد که این جمعیت چند هزار نفری نتوانستند کار را یکسره کنند و آن همه درنگ کردند که... گاهِ نماز مغرب رسید و آن شد که شدØŸ برای پاسخ دادن به این سؤال باید مردم کوفه را شناخت. آنچه از بازنگری تاریخ کوفه برمی آید این است که مردم کوفه همواره در برابر امیران ستمکار ناتوان بوده‌اندØŒ اما نرم خویی را همیشه با درشتی پاسخ داده‌اند:

 عاجز و مسکین هر چه ظالم و بدخواه

 ظالم و بدخواه هر چه عاجز و مسکین

 روحیه‌ای که بنیان وجود خوارج در خاک آن پا گرفته استØŒ بیش ازهمه در مردم کوفه ظهور دارد: ‌جهالتØŒ زودخشمیØŒ ظاهرگرایی و ظاهر بینیØŒ ‌تذبذب و تردید و هیجان زدگیØŒ خشوع شرک آمیز در برابر ظلمه و تکبر در برابر مظلومØŒ عجولانه و بی‌تدبیر گام پیش نهادن و تسلیم در برابر ندامت... آن همه شتاب زده پای درعمل می‌نهادند که فرصتی برای تفکر و تدبیر باقی نمی‌ماند و چه زود کارشان به پشیمانی می‌کشیدØ› و عجبا که برای جبران این پشیمانی نیز به راه‌هایی می‌افتادند که بازگشتی نداشت! عبیدالله بن زیاد چه نیک این مردم را می‌شناخت. شیوه کار او در این واقعه برای همه تاریخ بسیار عبرت انگیز است. جماعتی از اشراف را که در اطرافش بودند به میان مردم فرستاد تا آنان را از سپاه موهوم شام بترسانند:

 «مگر نمی‌دانید که سپاه شام در راه استØŸ بترسید از آنکه لشکریان شام بر شما مسلط شوند. آنان را که می‌شناسیدØ› دشمنی دیرینه آنان را که با خود می‌دانید. وای اگر آنان بر شما تسلط یابند! خشک و‌تر را می‌سوزانند و زنان و دختران شما را در میان خویش قسمت می‌کنند.» و آتش شایعه چه زود درمیان بیشه زار خشک گسترده می‌شود! وقتی مردمی اینچنین‌اندØŒ دیگر چه نیازی است که ابن زیاد دست به اسلحه بردØŸ سپاه موهوم شام! آن هم در آن هنگامه‌ای که شام هنوز از اضطراب مرگ معاویه به خود نیامدهØŒ نگرانی حجاز و مصر نیز بر آن افزون گشته است... و هیچ عاقلی نبود که بیندیشد: گیریم که اینچنین سپاهی نیز در راه باشدØŒ کِی به کوفه خواهد رسیدØŸ یک ماه دیگرØŒ بیست روز دیگرØŸ

 حیله ابن زیاد کارگر افتاد و جمعیت از گرد مسلم پراکنده شدند. مسلم تنها ماندØŒ اگر چه از اصحاب عاشورایی امام حسینØŒ بودند مردانی که آن روز در کوفه می‌زیستند و هنوز به موکب عشق الحاق نیافته بودند: عبدالله بن شداد ارحبیØŒ هانی بن هانی سبیعیØŒ سعید بن عبدالله حنفیØŒ حبیب بن مظاهرØŒ مسلم بن عوسجه و... آن‌ها بعد‌ها نشان دادند که از آن پایمردی که تا آخرین لحظه در کنار مسلم بمانند و بجنگندØŒ برخوردار بوده‌اند. چه شد که مسلم آن همه تنها وغریب ماند که گذارÙŽش به خانه «طوعه» کنیز آزاد شده اشعث بن قیس و زوجه «اسد خضرمی» بیفتدØŸ هر آن سان که بودØŒ ابن زیاد از نهانگاه مسلم آگاه شد و «محمد بن اشعث بن قیس» را که از سرهنگان معتمد او بود همراه با «عبیدالله بن عباس سُلÙŽمی» و هفتاد تن از قبیله قیس فرستاد تا مسلم را بگیرند و بیاورند. مسلم چون صدای پا و شیهه اسبان را شنیدØŒ دانست که چه روی داده است و خود شمشیر کشیده بیرون آمد تا اهل خانه را از گزند سپاهیان ابن زیاد در امان دارد و چون پای بیرون گذاشت و دید کوفیان را که از فراز بام‌هاØŒ با سنگ و رسته‌هایی آتش زده از نی بر او حمله ور شده‌اندØŒ با خود گفت: ‌ «آیا این هنگامه برای ریختن خون فرزند عقیل بر پا شده استØŸ اگر اینچنین استØŒ پس‌ای نفس بیرون شو به سوی مرگی که از او گریزگاهی نیست...» مسلم را به بام قصر بردند و گردن زدند و بدنش را به زیر افکندند. هانی بن عروه را نیز... دست بسته به بازار بردند و به قتل رساندندØŒ در حالی که می‌گفت: «الی الله المنقلب والمعاد اللهم الی رحمتک و رضوانک Ù€ بازگشت به سوی خداست... معبوداØŒ اینک به سوی رحمت و رضوان تو بال می‌گشایم.» بعد از آن به فرمان ابن زیادØŒ «عبدالاعلی کلبی» و «عارØ© بن صلخت ازدی» را نیز که از یاوران مسلم در قیام کوفه واز شجاعان شهر بودندØŒ به قتل رساندند. آنگاه جنازه مطهر مسلم و هانی را در کوچه و بازار بر زمین کشاندند و در محله گوسفند فروشان به دار کشیدند... قیام مسلم در کوفه در روزهشتم ذی الحجه بودØŒ که آن را «یوم الترویه ‌» گویندØŒ و شهادتش در روز عرفهØŒ چهارشنبه نهم ذی الحجه... امام اکنون در راه کوفه است و دو تن از فرزندان مسلم بن عقیل (عبدالله و محمد) نیز با او همراهند. آه! نزدیک بود که فراموش کنمØ› اگر روایت «اعثم کوفی» درست باشدØŒ اکنون دختر سیزده ساله مسلم نیز در راحله عشق همسفر دختران امام حسین (ع) است.