✍️ نویسنده: meisamabolhasani
🏷️ دسته: 66
📊 بازدید: 1,182
«فتح خون» نام کتابی است به قلم شهید سید مرتضی آوینی که به روایت محرم و عاشورا می پردازد. در ده فصل تنظیم شده است و هر فصل مربوط به یکی از وقایع قیام اباعبدالله الحسین (ع) اختصاص دارد.
 
مشروح فصل اول در ادامه
راوی

در سنه چهل و نهم هجرتØŒ ‌هنگام شهادت امام حسن مجتبیØŒ ‌دیگر رویای صادقه پیامبر صدق به تمامی تعبیر یافته بود و منبر رسول خداØŒ یعنی کرسی خلافت انسان کاملØŒ اریکه‌ای بود که بوزینگان بر آن بالا و پایین می‌رفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بنی امیه پایان می‌گرفت و غشوه تاریک شبØŒ پهنه‌ای بود تا نور اختران امامت را ظاهر کندØŒ و این است رسم جهان: روز به شب می‌رسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی که روز را به شب می‌رساند!

بخوان قل اعوذ برب الفلقØŒ که این سرخی ازخون فرزند رسول خداØŒ حسین بن علی علیه السلام رنگ گرفته است و امام حسن مجتبی نیز با زهری به شهادت رسید که از انبان دغل بازی معاویØ© بن ابوسفیان بیرون آمده بودØŒ اگر چه به دست «جعده» دختر «اشعث بی‌قیس»

آه از شفقی که روز را به شب می‌رساند وآه از دهر آنگاه که بر مراد سِفلگان می‌چرخد!

نیم قرنی بیش از حجØ© الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده‌ها تن از صحابه‌ای که در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده‌اند و سخن او را شنیدهØŒ که: من کنت مولاه فهذا علی مولاه...

اما چشمه‌ها کور شده‌اند و آینه‌ها راغبار گرفته است. بادهای مسموم نهال‌ها را شکسته‌اند وشکوفه‌ها را فروریخته‌اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده‌اند. آفتابØŒ محجوب ابرهای سیاه است وآن دود سنگینی که آسمان را از چشم زمین پوشانده... و دشتØŒ ‌جولانگاه گرگ‌های گرسنه‌ای است که رمه را بی‌چوپان یافته‌اند. عجب تمثیلی است اینکه علی مولود کعبه است... یعنی باطن قبله را در امام پیداکن! اما ظاهرگرایان از کعبه نیز تنها سنگ‌هایش را می‌پرستند. تمامیت دین به امامت استØŒ اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از کرسی خلافت انسان کامل تختی برای پادشاهی خود ساخته‌اند. نیم قرنی بیش از حجØ©‌الوداع و شهادت آخرین رسول خدا نگذشتهØŒ آتش جاهلیت که د رزیر خاکس‌تر ظواهر پنهان مانده بود بار دیگر زبانه کشید و جنات بهشتی لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بی‌روح جمعه و جماعت همه آن چیزی بود که از حقیقت دین برجای مانده بودØŒ اگرچه امام جماعت این مساجد «ولید»ØŒ ‌ برادر مادری خلیفه سوم باشد که از جانب وی حاکم کوفه بودØ› بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح راسه رکعت بخواند و سپس به مردم بگوید: «اگر می‌خواهید رکعتی چند نیز بر آن بیفزایم!»... اما عدالت که باطن شریعت است و زمین و زمان بدان پابرجاستØŒ گوشه انزوا گرفته باشد. نه عجب اگر در شهر کوران خورشید را دشنام دهند وتاریکی را پرستش کنند! آنگاه که دنیا پرستان کور والی حکومت اسلام شوندØŒ کاربدینجا می‌رسد که در مسجد‌هایی که ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرایان آراسته‌اندØŒ درتعقیب فرایضØŒ علی را دشنام می‌دهندØ› واین رسم فریبکاران است: ‌نام محمد را بر مØ£ذنه‌ها می‌برندØŒ اما جان او را که علی استØŒ دشنام می‌دهند. تقدیر اینچنین رفته بود که شب حاکمیت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخی این شفقØŒ خون فرزندان رسول خدا باشد. جاهلیت بلد می‌تی است که درخاک آن جز شجره زقÙ‘وم ریشه نمی‌گیرد. اگرنبود کویر مرده دلهای جاهلیØŒ شجره خبیثه امویان کجا می‌توانست سایه جهنمی حاکمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراندØŸ

جاهلیت ریشه در درون دارد واگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است ایمان نیاوردØŒ ‌ چه سود که بر زبان لا اله الاالله براندØŸ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را‌‌ رها می‌کند و خانه کعبه را عوض از صنمی سنگی می‌گیرد که روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف کند... آیا فرزندان ابوسفیان که به حقیقت ایمان نیاورده بودندØŒ همواره فرصتی می‌جستند که انتقام «بدر» را از تیره بنی هاشم باز ستانندØŸ اگر اینچنین باشد چه زود آن فرصت بدست آمد! آیا خلافتØŒ ‌مسند خلیفØ© اللهی انسان کامل است در خدمت اقامه عدل و استقرار حقØŒ یا اریکه قدرت دنیاپرستان دغل باز است که چون میراثی از پدران به فرزندان منتقل شودØŸ چه رفته بود برامت محمد (ص) ‌که نیم قرن بعد از رحلت اوØŒ زنازاده دغل باز ملحدی چون یزید بن معاویه برآنان حاکم شودØŸ مگر نه اینکه خدا فرموده است: ‌ان الله لایغیر ما بقوم حیت یغیروا ما بانفسهم ØŸ چه بود آن تغییر انفسی که این امت را سزاوار چنین فرجامی ساخته بودØŸ... معاویØ© بن ابی سفیان که این رجعت انفسی را با عقل شیطانی خویش به خوبی دریافته بودØŒ آنچه را که در نهان داشت آشکار کرد و یزید رابه جانشینی خویش برگزید و از آن دیار مردگانØŒ جولانگاه کفتار‌ها و لاشخورهای مرده خوارØŒ سخنی به اعتراض برنخاست. اینجا دیگر سخن از خلیفØ© اللهی و حکومت عدل نیستØŒ سخن از شیخوخیت موروثی قبیله‌ای است که بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد می‌رسد. از کوخ کاهگلی پیامبر اکرم‌ (ص) تا کاخ خضرای معاویهØŒ ‌از دنیا تا آخرت فاصله بود... با این همهØŒ اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعدهØŒ این بدعت تازه پدید نمی‌آمدØŒ کار هرگز بدانجا نمی‌رسید که خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب کند وخون خدا بریزد.... اما دل به تقدیر بسپار که رسم جهان این است! ساحل را دیده‌ای که چگونه در آیینه آب وارونه انعکاس یافته استØŸ سر آنکه دهر بر مراد سفلگان می‌چرخد این است که دنیا وارونه آخرت است.

عجبا! «مروان بن حکم بن عاص» که پیامبر خدا درباره پدرش فرمود: لعنک الله ولعن ما فی صلبک Ù€ لعنت خدا بر تو و آنکه در صلب توست Ù€ اکنون به امر معاویه از مردم مدینه برای یزید بیعت می‌گیرد. عجباØŒ کار امت محمد به کجا کشیده است! مروان بن حکم به دروغ می‌گوید: ‌ «معاویه در این کار بر سنت ابوبکر رفته است» ‌. و تنها واکنشی که این سخن در مسجد مدینه بر می‌انگیزد این است که «عبدالرحمن بن ابی بکر» فریاد می‌کند: «دروغ می‌گویی! ابوبکر فرزندان و خویشاوندان خود را کنار گذاشت و مردی از بنی عدی را به زمامداری مسلمانان برگزید.».... ودیگر هیچ. مروان بن حکم در برابراین سخن چه بگویدØŸ

مورخی که این سخن را از او نقل کرده‌ایم نوشته است:

نه عجب اگر مروان بن حکم بن عاص در آنچنان جمعی دروغی اینچنین بگویدØŒ چرا که در آن روز چهل سال بیش از مرگ ابوبکر می‌گذشت و مردمی که مروان برای آنان سخن می‌گفت در آن روز یا به دنیا نیامده و یا کودکانی نوخاسته بودند که در این باره چیزی به خاطر نداشتند...

راوی

آیا آنان نمی‌دانستند که خلافت امتیازی موروثی نیست که از پدر به فرزند ارشد انتقال یابدØŸ غبار غفلت بر همه چیز فرو می‌نشیند و آیینه‌های طلعت نور کور می‌شوند و رفته رفته یاد خورشید نیز از خاطره‌ها می‌رودØŒ ونه عجب اگر در دیار کوران بوزینگان را انسان بینگارند! اکثریت کامل مردم سنه شصت و یکم هجری قمری کسانی بودند که در دوره عثمان به دنیا آمدهØŒ در پایان عهد علی رشد یافته بودند. اکنون در دوره معاویهØŒ اینان حتی ازتاریخچه زمامداری معاویه در دمشق خاطره‌ای روشن نداشتند. معاویØ©‌ ابن ابی سفیان ولایت شام را از خلیفه اول گرفته بود واکنون نزدیک به چهل سال ازآن روز‌ها می‌گذشت.

درکتاب «پس از پنجاه سال» در این باره آمده است:

پنجاه ساله‌های این نسل پیغمبر را ندیده بودند و شصت ساله‌ها هنگام مرگ وی ده ساله بودند. از آنان که پیامبر را دیده و صحبت او را دریافته بودندØŒ چند تنی باقی بود که درکوفهØŒ مدینهØŒ مکه و یا دمشق به سر می‌بردند... اکثریت مردمØŒ به خصوص طبقه جوان که چرخ فعالیت اجتماع را به حرکت درمی آورد یعنی آنان که سال عمرشان بین بیست و پنج تا سی و پنج بودØŒ آنچه از نظام اسلامی پیش چشم داشتندØŒ ‌حکومتی بود که «مغیرØ© بن شعبه» ‌ØŒ «سعید بن عاص»ØŒ «‌ولید»ØŒ «عمروبن سعید» و دیگر اشراف زاده‌های قریش اداره می‌کردندØŒ ‌مردمانی فاسقØŒ ‌ ستمکارØŒ مال اندوزØŒ تجمل دوست و از همه بد‌تر نژادپرست. این نسل تاخود و محیط خود را شناخته بودØŒ حاکمان بی‌رحمی برخود می‌دید که هر مخالفی را می‌کشتند و یا به زندان می‌افکندند... آشنایی مردم این سرزمین با طرز تفکر همسایگان و راه یافتن بحثهای فلسفی در حلقه‌های مسجد‌ها راه را برای گریز از مسئولیتهای دینی فراختر می‌کرد... {و بالاخرهØŒ} هر اندازه مسلمانان از عصر پیامبر دور می‌شدندØŒ خوی‌ها و خصلتهای مسلمانی را بیشتر فراموش می‌کردند و سیرتهای عصر جاهلی به تدریج بین آنان زنده می‌شد: ‌برتری فروشی نژادیØŒ گذشته خود را فرایاد رقیبان خود آوردنØŒ روی در روی ایستادن تیره‌ها و قبیله‌ها به خاطر تعصب‌های نژادی و کینه کشی از یکدیگر...

یک سال پیش از آنکه معاویه بمیردØŒ حضرت حسین بی‌علی علیه السلام در ایام حج بنی هاشم را از مردان و زنان و موالیان آن‌هاØŒ ‌پسر خواندگان و هم پیمانانشان و نیز آشنایانØŒ ‌انصار و اهل بیت خویش را گرد آوردند و آنگاه رسولانی اعزام داشتند که: «یک نفر از اصحاب رسول خدا را که معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذاریدØŒ مگر آنکه همه آن‌ها را در سرزمین مِنی نزد من گرد آورید.» در سرزمین مِنیØŒ در خیمه بزرگ وافراشته آن حضرتØŒ دویست نفر از اصحاب رسول خدا که هنوز حیات داشتند و پانصد نفر از تابعین گرد آمدند. پس حسین بن علی در میان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثنای خدا فرمود: «این طاغی با ما و شیعیان ما آن کرد که شما دیده‌اید ودانسته‌اید و شاهدید... اینک من با شما سخنی دارم که اگر بر صدق آن باور دارید مرا تصدیق کنید واگر نهØŒ تکذیبØ› واز شما به حقی که خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتی که با رسول شما دارمØŒ می‌خواهم که این مقام و مجلس را و آنچه از من شنیده‌ایدØŒ به شهرهای خویش بازبرید ودر میان قبایل و عشایر وامانتداران و موثقین خویش بازگو کنید و آنان را به حقی که برای ما اهل بیت می‌شناسید دعوت کنید که من می‌ترسم این امر فراموش شود وحق از میان برود و باطل غلبه یابد... و الله متم نوره و لو کره الکافرون Ù€ اگر چه خداوند تحقق نور خویش را هر چند کافران نخواهندØŒ ‌به اتمام می‌رساند.»

آنگاه همه آیاتی را که در شØ£ن اهل بیت نازل شده است فرا خواند و تفسیرکرد و از گفتار رسول خدا نیز آنچه را که در شØ£ن ایشان بود سخنی فرو مگذاشت مگر آنکه روایت کرد و بر این همهØŒ سخنی نبود مگر آنکه صحابه رسول خدا می‌گفتند: «اللهم نعمØŒ آری خدایا ما این همه را شنیده‌ایم و بر آن شهادت می‌دهیم.» و تابعین نیز می‌گفتندØŒ «‌آفریدگاراØŒ ما نیز این سخنان را از صحابه‌ای که مورد وثوق و مؤتمن ما بوده‌اند شنیده‌ایم.»

 «سلیم بن قیس هلالی کوفی» می‌گوید: «واز جمله آن مناشدات این بود که پرسید: خدا راØŒ مگر نه اینکه علی بن ابی طالب برادر رسول خدا بود و آنگاه که او بین اصحابش عقد اخوت می‌بستØŒ ‌او را برادر خویش قرار داد و گفت: انت اخی و انا اخوک فی الدنیا و الاخرةـ تو برادر من هستی و من نیز برادر تو در دنیا و آخرت. آنان حسین بن علی را تصدیق کردند و گفتند: ‌اللهم نعم.»...

 «خدا راØŒ مگر نه اینکه رسول خدا او را در روز غدیر خم نصب فرمود و بر ولایت امر ندا درداد و گفت که این سخن مرا شاهدین برای غایبین بازگو کنندØŸ گفتند: اللهم نعم. آفریدگاراØŒ ‌آری.»

 «و باز حسین بن علی پرسید: خدا راØŒ مگر نه اینکه رسول خدا می‌گفت هر که می‌پندارد که مرا دوست می‌دارد وعلی را مبغوضØŒ بداند که دروغ می‌گویدØŸ ‌ و از میان جمع کسی پرسید: ‌یا رسول الله و کیف ذلک Ù€ چگونه این تلازم وجود داردØŸ ‌Ù€ و رسول خدا جواب گفت: زیرا که علی از من است و من از او هستمØ› هر آنکه حبÙ‘ او را در دل داردØŒ ‌به حقیقت من را دوست می‌دارد و آنکه مرا دوست می‌داردØŒ به حقیقت حبÙ‘ خدا در دل اوست و آنکه با علی بغض می‌ورزدØŒ به حقیقت مرا مبغوض داشته است و آنکه بامن بغض ورزدØŒ به حقیقت بغض خدا راست که در دل دارد. و آن‌ها گفتند: ‌آری آفریدگاراØŒ شنیده‌ایم و بر آن شهادت می‌دهیم. و بر همین پیمانØŒ ‌پیمانی که با حسین بن علی بسته بودند پراکنده شدند تا این همه را در میان قبایل و عشایر و امانتداران وموثقین خویش بازگوکنند.»

یک سال بعد معاویه مرد و یزید سلطنت خویش را از مردم بیعت گرفت.

راوی

 کجا رفتند آن تابعین و صحابه‌ای که با حسین بن علی در مِنی علیه السلام بر ادای امانتØŒ ‌ پیمان تبلیغ بستندØŸ آیا این هفتصد تن حق این مناشدات را آنگونه که با حسین علیه السلام عهد بسته بودندØŒ در شهر‌ها و در میان قبایل خویش ادا کرده‌اندØŸ اگر اینچنین بودهØŒ ‌ پس آن احرار حق پرست کجا رفته‌اندØŸ آیا در میان آن فراموشیان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تنØŒ زنده‌ای نمانده است که امام را پاسخ دهدØŸ ‌ آیا جز آن هفتاد وچند تن در آن دیارØŒ ‌مردی که مردانه بر حق پای فشرد باقی نمانده استØŸ

معاویه در شب نیمه رجب سال شصتم هجری مرد و خلافت مسلمین همچون میراثی قبیله‌ای به فرزند ارشدش یزید بن معاویه انتقال یافت. او «ولید بن عتبه بن ابی سفیان» را که از جانب معاویه حاکم مدینه بود مØ£مور داشت تا برای او از حسین بن علی «عبدالله بن عمر» و «عبد الله بن زبیر» بیعت بگیرد. «ابن شهرآشوب» ‌ نام «عبدالرحمن بن ابی بکر» ‌ را نیز بر این نام‌ها افزوده است. حال آنکه در منابع دیگرØŒ نامی از او به میان نیامده.

عمربن خطاب و زبیر دو تن از مشهور‌ترین صحابه رسول خدا بودندØŒ اما سرپیچی فرزندان آنان از بیعت با یزید نه از آن جهت بود که دو داعیه دار حق و عدالت باشندØ› اگر اینچنین بودØŒ ‌می بایست که در وقایع بعدØŒ آن دو را درکنار حسین بن علی بیابیم. اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر هیچ یک نگران عدالت و انحراف خلافت از مسیر حقه خویش نبودندØ› آن دو داعیه دار نفس خویش بودندØŒ و امام نیز با آگاهی از این حقیقتØŒ حتی برای لحظه‌ای با آنان در یک جبهه واحد قرار نگرفتØŒ حال آنکه عقل ظاهری اینچنین حکم می‌کند که امام حسین برای مبارزه با یزیدØŒ مخالفین سیاسی او را در خیمه حمایت خویش گرد‌آورد... و آنان که عقل شیطانی معاویه و شیوه‌های سیاسی او را می‌ستودندØŒ پر روشن است که حسین بن علی رانیز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت. اما چه باکØŒ سرزنش و یا ستایش اصحاب زمانه ما را به چه کار می‌آیدØŸ اگر راه روشن سید الشهدا به اینچنین شائبه‌هایی ازشرک آلوده می‌شدØŒ چگونه می‌توانست باز هم طلایه دار همه مبارزات حق طلبی در طول تاریخ باقی بماندØŸ ولید بن عتبه که از جانب فرزند خلیفه دوم اضطرابی نداشتØŒ کار را بر او چندان سخت نگرفت. تقاعد عبدالله بن عمر نمی‌توانست خطرناک باشدØŒ چرا که او با علی بن ابی طالب نیز بیعت نکرده بود... اما عبدالله پسر زبیرØŒ او از آن جربزه شیطانی که برای فتنه انگیزی لازم است بهره‌مند بودØŒ ‌اگر چه او هم داعیه دار حق و عدالت نبود و برای کسب قدرت مبارزه می‌کرد. مورخین درباره ولید بن عتبه گفته‌اند که او دوستدار عافیت و سلامت بود و از جنگ پرهیز داشت و بر مقام و منزلت امام حسین بیش از آن واقف بود که بتواند با ایشان آنچنان رفتار کند که یزید بن معاویه می‌خواستØŒ یزید نیز ولایت مدینه را به جای او به «عمرو بن سعید بن عاص» سپرد. عبدالله بن زبیر شب شنبهØŒ بیست و هفتم رجبØŒ از مدینه گریخت و هر چند ولید مردی از بنی امیه راهمراه با هشتاد سوار درتعقیب او گسیل داشتØŒ اما عبد الله توانست که از راه‌های غیر متعارف خود را به مکه برساند و از بیعت با یزید سر باز زند.

عبد الله بن زبیر که بودØŸ

عبد الله فرزند زبیر و «اسماØ¡» (دختر ابوبکر‌ØŒ خواهر‌زاده عایشه) ‌است و عایشه در میان اقوام و عشیره خویش عبدالله را بیش ازهمه دوست می‌داشت. هم او بود که در جنگ جمل عایشه را از مراجعت بازداشت و باز هم اوبود که زبیر (پدرخویش) را به وادی تاریک و نا‌امن دشمنی با علی بن ابی طالب کشاند... حسین بن علیØŒ آنچنان که می‌دانیمØŒ برای حفظ حرمت حرم امن خدا ازمکه خارج شدØŒ اما عبدالله بن زبیرØŒ بالعکسØŒ از خانه کعبه مØ£منی برای جان خویش ساخته بود. یزید بن معاویه هرچند برای کشتن عبدالله بن زبیر خانه کعبه را ویران کرد و به آتش کشاندØŒ اما نتوانست عبدالله را از بین ببرد و یا او را به بیعت باخویش وادار کند. عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجریØŒ یعنی یازده سال بعد نیز در مکه ماند. در آن سال «حجاج بن یوسف ثقفی» که از جانب خلیفه وقت (عبدالملک مروان) مØ£مور بودØŒ پس از پنج ماه محاصرهØŒ بار دیگر کعبه را مورد تهاجم قرار داد و دیوار‌ها وسقف آن را ویران کرد و به آتش کشاند و در نیمه جمادی الآخرØŒ ابن زبیر را در داخل مسجد الحرام کشت. روز شنبه بیست و هفتم رجبØŒ فردای آن شبی که ولید امام حسین را به بیعت بایزید فراخوانده بودØŒ ایشان در کوچه‌های مدینه با مروان بن حکم روبه رو شدند. مروان کیستØŸ و چرا باید به این پرسش پاسخ دهیم که مروان کیستØŸ ارزش تاریخی این دیدار درگرو شناخت مروان بن حکم و هویت سیاسی اوستØŒ و گرنهØŒ چرا باید ازاین واقعه سخنی به میان آیدØŸ مروان بن حکم به «وزغ بن وزغ» مشهور است و این شهرت به حدیثی بازمی گردد که درجلد چهارم «مستدرک» از رسول خدا نقل شده است. چشم باطن نگرِ رسول خدا در‌‌ همان دوران کودکی مروانØŒ صورت حÙŽشریه او را دیده بود که فرمود: «او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون» حکم بن عاصØŒ پدر مروانØŒ کسی است که رسول خدا درباره او فرموده است: لعنک الله و لعن ما فی صلبک. به راستی آن مهربانØŒ مظهر کامل رحمت عام و خاص خداوندØŒ چه دیده بود از حکم بن عاص و مروان که درباره آنان سخنی اینچنین می‌فرمودØŸ... چه کرده بود این وزغ منفور زشت که نبی رحمتØŒ او را و فرزندش را از مدینه به طائف تبعید نموده بودØŸ مروان تا دوران حکومت خلیفه سوم‌ درتبعید بودØŒ اما «عثمان بن عفان» او را بازگرداند و به مشاورت خاص خویش برگزید... او درجنگ جمل از‌آتش گردانان جنگ و جزو اسیران جنگی بود که مورد عفو امیر مؤمنان قرار گرفتØŒ اما پس از جنگ بصرهØŒ در شام به معاویه پیوست و بعد از آنکه معاویه بر مسلمین سلطنت یافتØŒ از جانب معاویه به حکومت مدینه و مکه و طائف دست یافت و در اواخر عمر نیز آنچه علی درباره‌اش پیش بینی کرده بود به وقوع پیوست و برای دورانی بسیار کوتاه به خلافت رسیدØ› آن همه کوتاه که سگی بینی خود را بلیسد.

 حالØŒ این مروان بن حکم است که در برابر امام حسین درکوچه‌های مدینه ایستاده واورا به سازش با یزید پند می‌دهدØŒ و چگونه می‌توان پند اینچنین کسی را پذیرفتØŸ امام حسین در جواب او فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام... وای بر اسلام آنگاه که امت به حکمروایی چون یزید مبتلا شود! و به راستی ازجدم رسول الله شنیدم که می‌فرمود خلافت بر آل ابی سفیان حرام است... پس آنگاه که معاویه را دیدید که بر منبر من تکیه زده استØŒ شکمش را بدریدØŒ اما وا اسفا که چون اهل مدینه معاویه رابر منبر جدÙ‘م دیدند و او را از خلافت بازنداشتندØŒ خداوند آنان را به یزید فاسق مبتلا کرد.»

امام شب بیست و هشتم رجب چون عزم کرد که ازمدینه به جانب مکه خارج شودØŒ همه اهل بیت خویش را جز «محمد بن حنیفه» Ù€ برادرش Ù€ و «عبد الله بن جعفر بن ابی طالب» Ù€ شوی زینب کبری Ù€ باخود برداشت و پس از زیارت قبورØŒ در تاریکی شب روی به راه نهاد در حالی که این مبارکه را بر لب داشت: فخرج منها خائفاÙ‹ یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین... و این آیه در شØ£ن موسی استØŒ آنگاه که از مصر به جانب مÙŽدین هجرت می‌کرد.

راوی

و اینچنین بود که آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد قافله عشق روی به راه نهاد. آری آن قافلهØŒ قافله عشق است و این راهØŒ راهی فراخور هر مهاجر در همه تاریخ. هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست که راهی جز این در پیش گیرندØ› مردان حق را سزاوار نیست که سرو سامان اختیار کنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه که حق درزمین مغفول است و جُهÙ‘ال و فُسÙ‘اق و قدÙ‘اره بند‌ها بر آن حکومت می‌رانند. امام در جواب محمد حنیفه (رحمهُ الله) که از سر خیرخواهی راه یمن را به او می‌نمودØŒ فرمود: «اگر در سراسر این جهان ملجØ£ و مØ£وایی نیابمØŒ باز با یزید بیعت نخواهم کرد.»

 قافله عشق روز جمعه سوم شعبانØŒ بعد از پنج روز به مکه وارد شد.

راوی

گوش کن که قافله سالار چه می‌خواند: و لما توجه تلقاØ¡ مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواØ¡ السبیل... آیا تو می‌دانی که از چه امام آیاتی که در شØ£ن هجرت نخستین موسی است فرا می‌خواندØŸ عقل محجوب من که راه به جایی ندارد...‌ای رازداران خزاین غیبØŒ سکوت حجاب را بشکنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید. آه از این دلسنگی که ما را صُمُّ بُکم می‌خواهد... آه از این دلسنگی!

سرÙ‘ آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می‌شود در کجاستØŸ طبیعت بشری درجست‌و‌جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می‌طلبد. یاران! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیستØŒ سخن از آنان است که اسلام آورده‌اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند. کنج فراغتی و رزقی مکفی... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی که برزبان می‌گذرد اما ریشه‌اش در دل نیستØŒ در باد است. در جست‌و‌جوی مØ£منی که او را ازمکر خدا پناه دهدØ› در جست‌و‌جوی غفلت کده‌ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازدØŒ غافل که خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهرØŒ طوفانی است که صخره‌های بلند را نیز خرد می‌کند و در مسیر دره‌ها آن همه می‌غلتاند تا پیوسته به خاک شود. اگر کشاکش ابتلائات است که مرد می‌سازدØŒ پس یارانØŒ دل از سامان برکنیم و روی به راه نهیم. بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت کار بترساند. اگر رسم مردانگی سرباختن استØŒ ما نیز چون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت که: «ای پدر عبدالرحمنØŒ آیا ندانسته‌ای که از نشانه‌های حقارت دنیا در نزد حق این است که سر مبارک یحیی بن زکریا رابرای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشکش برندØŸ آیا نمی‌دانی که بر بنی اسرائیل زمانی گذشت که مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را می‌کشتند و آنگاه در بازار‌هایشان به خرید و فروش می‌نشستندØŒ آن سان که گویی هیچ چیز رخ نداده است! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد.» اما وای از آن مؤاخذه‌ای که خداوند خود اینچنین‌اش توصیف کرده است: اخذ عزیز مقتدر.

آه یاران! اگر در این دنیای وارونهØŒ رسم مردانگی این است که سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه کنند... بگذار اینچنین باشد. این دنیا و این سر ما!