✍️ نویسنده: meisamabolhasani
🏷️ دسته: 66
📊 بازدید: 2,687
«فتح خون» نام مجموعه مقالاتی است به قلم شهید سید مرتضی آوینی که به مناسبت محرم و در ده فصل منتشر شده است.
 
مشروح فصل پنجم در ادامه
 امام ایستاد و خطبه‌ای کربلایی خواند: «اما بعد... می‌بینید که کار دنیا به کجا کشیده است! جهان تغییر یافتهØŒ منکÙŽر روی کرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفیØŒ خرده نانی و یا چراگاهی کم مایه باقی نمانده است.» «زنهار! آیا نمی‌بینید حق را که بدان عمل نمی‌شود و باطل را که ازآن نهی نمی‌گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شودØŸ پس اگر اینچنین استØŒ من درمرگ جز سعادت نمی‌بینم و در زندگی با ظالمان جز ملالت. مردم بندگان حلقه به گوش دنیا هستند و دین جز بر زبانشان نیستØ› آن را تا آنجا پاس می‌دارند که معایش ایشان از قِبÙŽل آن می‌رسدØŒ اگر نهØŒ چون به بلا امتحان شوندØŒ چه کم هستند دینداران.»

راوی

 آه از رنجی که دراین گفته نهفته است! و اما سرÙ‘الاسرار این خطبه در این عبارت است که «لِیÙŽرغÙŽبÙŽ المؤمن فی لقاØ¡ رÙŽبِّه Ù€ تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود. ‌» یعنی دهر بر مراد سفلگان می‌چرخد تا تو در کشاکش بلا امتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می‌رسد تا رغبت تو در لقای خدا افزون شود... پس‌ای دلØŒ شتاب کن تا خود را به کربلا برسانیم! می‌گویی: مگر سر امام عشق را برنیزه ندیده‌ای و مگر بوی خون را نمی‌شنویØŸ کار از کار گذشته است. قرن هاست که کار ازکار گذشته است... اما‌ای دلØŒ نیک بنگر که زبان رمزØŒ چه رازی را با تو باز می‌گوید: ‌کلÙ‘ ارض کربلا و کلÙ‘ یوم عاشورا. یعنی اگرچه قبله در کعبه استØŒ اما فÙŽاÙŽینÙŽما تُوÙŽلÙ‘وا فÙŽثÙŽمÙŽÙ‘ وÙŽجهُ اللهِ. یعنی هر جا که پیکر صد پاره تو بر زمین افتدØŒ آنجا کربلاستØ› نه به اعتبار لفظ و استعارهØŒ که در حقیقت. و هر‌گاه که عÙŽلÙŽم قیام تو بلند شود عاشوراستØ› باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره. و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخØŒ یعنی همین.

 لیرغب المؤمن فی لقاØ¡ ربه... عجب رازی در این رمز نهفته است! کربلا آمیزه کرب است و بلا... و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است. و آن تشنگی که کربلاییان کشیده‌اندØŒ تشنگی راز است. و اگر کربلاییان تا اوج آن تشنگی Ù€ که می‌دانی Ù€ نرسندØŒ چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شودØŸ آن شراب طهور که شنیده‌ای بهشتیان را می‌خورانندØŒ ‌میکده‌اش کربلاست و خراباتیانش این مستانند که اینچنین بی‌سرودست و پا افتاده‌اند. آن شراب طهور را که شنیده‌ایØŒ تنها تشنگان راز را می‌نوشانند و ساقی‌اش حسین استØ› حسین از دست یار می‌نوشد و ما از دست حسین.

 الا یا ای‌ها الساقی ادر کØ£ساÙ‹ و ناول‌ها

 که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 عمر بن سعد ابی وقاص نخست مایل نبود که امر میان او و امام حسین (ع) به پیکار کشد... هر کسی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر ازانتخاب خواهد شد وعمر سعد را نیز ساعتی اینچنین فراخواهد رسید. اما اکنون او می‌گریزد و دهر نیز در کمینشØŒ که او را به این لیله القدر بکشاند. عمربن سعد فرزند سعد ابی وقاص استØŒ فاتح قادسیهØŒ و یکی از آن ده تنی که می‌گویند رسول خدا هنگام مرگ از آنان رضایت داشته است. هنوز نیم قرن از رحلت رسول خدا نگذشتهØŒ این پسر سعد ابی وقاص است که در برابر فرزند رسول الله (ص) و وصی او ایستاده است. ابن سعد تلاشی بسیار کرد تا کارش به پیکار با حسین بن علی (ع) نکشدØŒ اما دهر هیچ کس را نا‌آزموده‌‌ رها نمی‌کندØ› صبورانه در کمین می‌نشیند تا تو را به دام امتحان درآرد و کارت را یکسره کند که ان ربک لبالمرصاد. از گفت‌و‌گوهایی که پیش از تاسوعا بین ابی سعد و امام گذشته است خوب می‌توان دریافت که او کیست. امام می‌فرماید: «مگر از خدای پروا نداریØŸ خدایی که معادت به سوی اوست. عزم پیکار بامن کرده‌ای حال آنکه مرا نیک می‌‌شناسی و می‌دانی که فرزند کیستم. بیا و این قوم را واگذار و با من همراه شو تا به خدا نزدیک شوی.» ابن سعد گاهی مایملکش را بهانه کرد و گاهی خانواده‌اش را... تا اینکه امام امید از او بازگرفت و برخاست که بازگردد در حالی که می‌گفت: «چه می‌اندیشیØŸ آیا نمی‌دانی که به زودی تو را در بستر خواهند کشت و در قیامت نیز رحمت خدا از تو دریغ خواهد شدØŸ امیدوارم که از گندم عراق جز اندک زمانی بهره مجویی.» و این سخن دامی است که دهر در کمین ابن سعد گسترده است تا لب به تمسخر بگشاید که: «اگر به گندم دست نیافتمØŒ جو که هست!» و با این سخن به پرتگاه لعنت خدا در افتد. آیا هنوز عمرسعد را امید نجاتی هستØŸ تلاش امام برای آنکه عمرسعد را از ورطه‌ای که در آن گرفتار افتاده بود نجات بخشد به جایی نرسید. در تاریخ‌ها آمده است که امام تا پیش از عصر تاسوعا بار‌ها با او به گفت‌و‌گو نشست و اگر چه از آنچه دراین دیدار‌ها گذشته است جز‌‌ همان مختصر که ذکر شد هیچ چیز نمی‌دانیمØŒ اما سیره سیاسی امام حسین (ع) از آنچنان روشنایی و صفایی برخوردار است که هیچ جای شبهه‌ای باقی نمی‌گذارد.

راوی

 پر روشن است که امام حسین (ع) در مرداب وجود عمر سعد به جست‌و‌جوی کدام گوهر نابی آمد است: شاید در این مرداب که روزگاری با اقیانوس‌های آزاد پیوند داشته است هنوز نشانی از حیات باشدØŒ شاید در این مدفن تاریکی که عمرسعد فطرت الهی خویش را در آن به خاک سپرده است هنوز روزنه‌ای رو به آفتاب گشوده باشد. امام آفتاب کرامتی است که خود را از ویرانه‌ها نیز دریغ نمی‌کند. آسمان را دیده‌ای که چگونه در گودال‌های حقیر آب نیز می‌نگردØŸ آب را دیده‌ای که چگونه پست‌ترین دره‌ها را نیز از یاد نمی‌بردØŸ چگونه می‌توان کار پاکان را قیاس از خود گرفتØŸ ‌ امام رابا خداوند عهدی است که غیر او را در آن راهی نیستØŒ و بر همین پیمان است که امام پای می‌فشارد. نهØŒ این راز نه رازی است که با من و تو درمیان نهند. ولایت امام بر مخلوقات ولایت خداستØŒ یعنی همه ذرات عالمØŒ از پای تا سرØŒ بقایشان به جذبه عشقی است که آنان را به سوی امام می‌کشدØŒ اما خود از این جذبه بی‌خبرند. اگر او کشکشانه ما را به کوی دوست نکشد و بر پای خویش ر‌هایمان کندØŒ یارانØŒ همه از راه باز می‌مانیم. آسمان را دیده‌ای که از او بلند‌تر هیچ نیستØŒ اما درگودال‌های حقیر آب نیز می‌نگردØŸ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست‌و‌جوی نشانی از دریاستØŒ دریای آزادØŒ دریایی که به اقیانوس راه دارد. زهیر بن قین هر چند خود نمی‌خواستØŒ اما امام آن عهد فراموش شده را با او تازه کرد.

 عمرسعد نمی‌خواست که کار او با امام به پیکار بینجامد. این حقیقت از مÙŽطلع نامه‌ای که برای ابن زیاد نگاشته معلوم است: «خداوند آتش را خاموش کرد و اتفاق برقرار شد و کار امت به صلاح آمد.»... با این همه قصد دارد که باطن خویش را از ابن زیاد کتمان کند. اما ابن زیاد زیرک‌تر از آن بود که فریب عمرسعد را بخورد و گفت: «این نامه مرد خیرخواهی است که امیر خویش را اندرز گفته و دل بر قوم خویش سوزانده است.» دست تقدیر همه لوازم را یکجا گرد آورده است تا آنچه بایدØŒ به انجام رسد. «شمر بن ذی الجوشن» نیز حاضر است تا ابن زیاد را با سخنان خویش در آنچه قصد کرده است تشجیع کند... اگر خداوند انسان را‌‌ رها کندØŒ ‌دهر نیز با او همداستان می‌شود. اما به راستی مگر تا کجا می‌توان شرور بود که خداوند انسان را در کاری اینچنین زشت یاری کندØŸ شمر از جانب ابن زیاد مØ£مور شد تا امریه او را به عمر سعد برساند و اگر آن شوربخت از جنگ با حسین سرباز زدØŒ خود به جای او بنشیند و عمرسعد را گردن بزند و سرش را برای ابن زیاد بفرستد. او نامه ابن زیاد را به عمرسعد رساند و منتظر ماند تا جواب آن را دریافت کند. ابن زیاد نوشته بود: «من تو را به جانب حسین نفرستاده‌ام که دست از او برداری و وقت را بیهوده بگذرانی. بنگر که اگر حسین و اصحابش تسلیم رØ£ی من شدندØŒ آنان را به مسالمت نزد من گسیل دار و اگر نه... برآنان حمله بر و خونشان را بریز و پیکرشان را مُثله کن که حق آن‌ها این است. آنگاه که حسین کشته شدØŒ او را زیر سم ستوران بینداز و بر سینه و پشتش اسب بتازØŒ که ناسپاس است و مخالف. من می‌دانم که این کار پس ازمرگ او را زیانی نخواهد رساندØŒ اما عهد کرده‌ام که با او اینچنین کنم. چنان که به امرما عمل کنیØŒ پاداشت پاداش کسی است که مطیع فرمان بوده استØŒ و اگر نهØŒ از مقام خود کناره گیر و امر لشکر را به شمر بن ذی الجوشن بسپار که باقی را او خود می‌داند.»

 عمر بن سعد به روشنی دریافت که شمربن ذی الجوشن در این میانه چه کرده است. او می‌دانست که حسین بن علی تسلیم نخواهد شد. این جمله‌ای است که از او در وصف حسین نقل کرده‌اند که خطاب به شمر گفته است: «والله‌‌ همان دلی را که علی داشت در میان دو پهلوی پسرش نهاده‌اند.» آنگاه فرماندهی لشکر پیاده را به او سپرد و آماده جنگ شد.» شامگاه تاسوعا عمربن سعد چون قصد کرد که حمله آغاز کند فریاد کرد: «یا خیل اللهØŒ ارکبی و ابشری! Ù€ لشکرخدا سوار شویدØ› ‌ مژده باد شما را به بهشت.» و عجبا! این‌‌ همان کلامی است که پدرش سعد ابی وقاص در جنگ قادسیه بر زبان آورده بود. آیا به راستی عمر بن سعد نمی‌داند که چه می‌کند‌ØŒ یا خود را به نادانی زده استØŸ

راوی

 هنوز نیم قرن از حجه الوداع نگذشتهØŒ امت محمد (ص) تیغ بر اوصای او کشیده‌اند و با نام اسلامØŒ قلب اسلام را که امام استØŒ می‌درند! اجسامشان به جانب قبله نماز می‌گزارندØŒ اما ارواحشان هنوز‌‌ همان اصنامی را می‌پرستند که ابراهیم شکسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز می‌گزارندØŒ اما ارواحشان با باطن قبله که امامت استØŒ پیکار می‌کنند. جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است ایمان نیاوردØŒ چه سود که بر زبان لااله الا الله براندØŸ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را‌‌ رها می‌کندو خانه کعبه را عوض از صنمی سنگی می‌گیرد که روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف کند. و‌ای کاش تا همین جا بسنده می‌کرد و قلب قبله را با تیغ نمی‌درید! عجبا! جهان را ببین که چه سان وارونه می‌شود! افمن یمشی مکبا علی وجهه اهدی امن یمشی سویا علی صراط مستقیمØŸ