✍️ نویسنده: 4
فردا صبح بعد از جلسه خانوادگی ØŒ پدر زنگ زد به آقا باقر و همه چیز و بهش گفت و مامان مهناز هم به شماره ی خونه مهناز خانم که از آقا باقر گرفته بود زنگ زد و برای همون شب جلسه ی صحبتی هماهنگ شد. شب بعد از کار آماده شدیم و من و مامان مهناز رفتیم خونه ی مهناز. خونه بزرگ ویلایی ای داشتن و معلوم بود وضع مالشون خیلی عالیه. مادر مهناز خیلی راحت گفت :"مهناز خانم من و شما اینجا زیر این آلاچیق بشینیم صحبت کنیم آقا کاظم و مهناز هم برن زیر اون یکی آلاچیق" حیاط خونشون ÛµÛ°Û° متری میشد ما با فاصله ی Û²Û°Û° متری از مادرهامون رفتیم برای صحبت. اصلا متوجه نشدم چجوری این قدر سریع همه چیز جلو رفت و حالا من جلوی عشقم نشسته بودم. گفتم :"سلام خوب هستینØŸ چون وقت نیست بهتره بریم سر اصل مطلب !" گفت :"سلام بله شما بفرمایید" گفتم:"خوب شما ملاکتون برای زندگی مشترک چیه من ملاکم عشق و علاقه هستش با بودنش همه چیز درست میشه" گفت:"بله درسته عشق و علاقه بسیار مهمه اما از نظر من ایمان از اون هم مهم تره و اگر ایمان باشه اون عشق و علاقه هم قابل اعتماد و همیشگی میشه" گفتم:"ایمان که هممون داریم!" گفت:"بله اما آدمها توی تعریفشون از ایمان و تقوا و خدا تفاوتهایی دارن بذارید مصداقی بحث کنیم مثلا شما عروسیتون و چجوری برگزار می کنیدØŸ!" خیلی از این حرفش و نوع رفتارش تعجب کردم. گفتم:"مثل همه دیگه یه تالار ØŒ ارکست یک ساعتی همه شادی می کنن و بعدش تموم میشه میره دیگه به همین راحتی" گفت:"من حتی تحمل یک ثانیه از گناهش رو ندارم نمیتونم قبول کنم توی عروسی من بزن و برقص باشه! ببخشید این قدر راحت و ساده میگم" گفتم:"خواهش میکنم! نگاهمون خیلی متفاوته به عروسی!"   مرتضی حیدری