✍️ نویسنده: meisamabolhasani
🏷️ دسته: 66
📊 بازدید: 1,376
«فتح خون» نام مجموعه مقالاتی است به قلم شهید سید مرتضی آوینی که به مناسبت محرم و در ده فصل منتشر شده است.
 
مشروح فصل هفتم در ادامه

 

فصل هفتم: فصل تمییز خبیث از طیب (اتمام حجت)

راوی

 فجر صادق دمید و مؤذن آسمانی در میان زمین و آسمان ندا در داد: سبوح قدوس رب الملائکه و الروح. امام به نماز فجر ایستاد و اصحاب به او اقتدا کردند و ظاهر و باطن و اول و آخر به هم پیوست.

 میان ظاهر و باطنØŒ وادی حیرتی است که عقل درآن سرگردان است. تن در دنیاست و جان در آخرت: این یک به سوی خاک می‌کشاند و آن یک به سوی آسمانØŒ و چشم حس ظاهربین است. درمیان لشکر عمرسعد نیز بسیارند کسانی که به نماز ایستاده‌اند. وا اسفا! چگونه باید به آنان فهماند که این نماز را سودی نیست اکنون که تو با باطن قبله سر جنگ گرفته‌ایØŸ وا اسفا! چگونه باید این جماعت را از بادیه وهم میان ظاهر و باطن رهاندØŸ امامØŒ باطن قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد. آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می‌گزاردØŸ نماز آنگاه نماز است که میان ظاهر و باطن جمع شود و اگر نهØŒ مقتدای آن نماز که در لشکر یزید بخوانند شیطان است. اسلام لباسی نیست که باپیکر جاهلیت جفت بیایدØŒ اما اینجا دنیاست و بادیه وهم میان ظاهر و باطن فاصله انداخته است. شیطان جاهلان متنسک را با نماز می‌فریبد. در اینجاست که ائمه کفر همواره از پیراهن عثمان عÙŽلÙŽم جنگ با علی (ع) می‌سازند. اگر آنان پرده از مطامع دنیایی خویش بر می‌داشتند که این خیل انبوه با آنان همراه نمی‌شد. جاهلیت ریشه در باطن دارد و اگر نبود کویر مرده دل‌های جاهلیØŒ شجره خبیثه بنی امیه کجا می‌توانست سایه جهنمی حاکمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراندØŸ

 امام (ع) بعد از اقامه نمازØŒ روی به اصحاب خویش کرد و فرمود: «ان الله تعالی اذن فی قتلکم و قتلی فی هذا الیوم فعلیکم بالصبر و القتال... Ù€ امروز خداوند به قتل شما و من اذن داده استØ› پس بر شماست صبر و قتال... صبرØŒ‌ای بزرگ زادگانØŒ {چرا} که مرگ نیست جز گذرگاهی که شما را از سختی و شدÙ‘ت و رنجØŒ به بهشت‌های وسیع و نعمت‌های دائم می‌رساند. کیست که نخواهد از زندانی تنگ به کاخی بزرگ منتقل شودØŸ و اگر چه مرگ بر دشمنان شما آن گونه است که کسی ازکاخی وسیع به زندانی تنگ انتقال یابد. پدرم از رسول الله مرا حدیث گفته است که:... الدنیا سجن المؤمن و جنه الکافرÙ€ دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر استØŒ و مرگ پلی است که آنان را به بهشتشان می‌رساند و اینان را به جهنمشان.» صبحگاهØŒ چون شب به تمامی برچیده شد و انبوه لشکریان عمرسعد که نظم گرفته بودند تا به سراپرده آل الله حمله برند ظاهر شدØŒ امام دست به آسمان برداشت و گفت: «الهیØŒ تویی که در دلتنگی‌ها تنها به تو روی می‌آورم و تویی که در شداید تنها به تو امید می‌بندم و تویی که در آنچه بر من نازل می‌شودØŒ پشتوانه و سلاح من بوده‌ای. چه بسیار روی نمود همومی که قلب در آن به ضعف می‌گراید و حیله بریده می‌شود و دوست کناره می‌گیرد و دشمن زبان به شماتت می‌گشایدØŒ و من با اشتیاقی که مرا از غیر تو باز می‌داشتØŒ کار را به تو واگذار کردم و شکوِه پیش تو آوردم و تو آن غصه‌ها را زدودی و گره از کار فروبسته من گشودی و مرا کفایت کردی. پس تویی ولیÙ‘ همه نعمت‌ها و منتهای همه رغبت‌ها.» سخنان امام و یارانشØŒ پیش از آغاز جنگØŒ نسیمی بهاری است که بر دیار مردگان می‌وزدØŒ شاید در آن میان هنوز هم باشند خفتگان نیمه جانی که به خواب زمستانی فرورفته‌اند: «ای مردم! گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا شما را موعظه کنمØŒ که این حق شما بر عهده من استØŒ و تا آنکه عذر خویش را بیان کنم. پس اگر درباره من جانب انصاف گرفتید که سعادتمند شده‌اید و اگر نهØŒ رØ£ی خود و شرکای خویش را برهم نهید و آنگاه که دیگرنشانی از تردید درخود نیافتیدØŒ بی‌درنگ به من بپردازید و کار را یکسره کنید و بدانید که ولی من خدایی است که قرآن را نازل کرده و صالحین را در کÙŽنÙŽف ولایت خویش می‌گیرد.» و چون سخن امام به اینجا رسیدØŒ صدای اهل حرم که گوش سپرده بودندØŒ به شیون بلند شد...

 «ای زنان و دختران بنی الهاشمØŒ آرام باشید که گریه بسیاری در پیش خواهید داشتØŒ تا آنجا که چشمه‌های اشک بخشکد و جز خون در حدقه چشمØŒ نگردد.» «ای بندگان خداØŒ تقوا پیشه کنید و از دنیا برحذر باشید که اگر دنیا به کسی وفا کند و یا کسی در آن باقی بماندØŒ انبیا برای بقا سزاوارترند Ù€ شایسته‌تر برای رضایت و راضی‌تر به قضا. اما هرگز! که خداوند دنیا را برای فنا آفریده استØ› تازه‌هایش به کهنگی می‌گراید و نعمت‌هایش به زوالØŒ و شادی‌هایش به تیرگیØ› منزلگاهی است پر فراز و نشیب و خانه‌ای است ناپایدار... و چون اینچنین استØŒ زادراه سفر برگیرید و بهترین زادراه تقواست: واتقوا الله لعلکم تفلحون.» «ای مردمØŒ آفریدگار تعالی دنیا را آفرید تا خانه فنا و زوال باشد و دم به دم بر اهلش دیگرگون شود. اینچنینØŒ مغرور و فریفته است آنکه بدان غره شود و شقی است آنکه مفتون آن گردد. زنهار! نفریبد شما راØŒ که می‌بُرد رشته امید آن را که به اوتکیه کرده است و دست طمع آن را که در او طمع ورزیده. و اکنون شما برکاری گرد آمده‌اید که خشم خدا را بر شما برانگیخته و چهره کÙŽرÙŽمش را ازشما بازگردانده و شما را سزاوار انتقامش ساخته است. چه خوب ربی است آفریدگار ما و چه بد بندگانی هستید شما که اقرار به طاعت کرده‌اید و ایمان به رسالت محمد آورده‌ایدØŒ اما اینک‌‌ همان شماØŒ به سوی اهل بیت و عترت او خزیده‌اید تا آنان را به قتل برسانید. این شیطان است که بر شما سیطره یافته است و ذکر خداوند عظیم را از خاطرتان برده. پس ننگ بر شما و برآنچه اراده کرده‌اید! انا لله و انا الیه راجعون. هولاØ¡ قوم کفروا بعد ایمانهم فبعدا للقوم الظالمین.» «ای مردمØŒ نخست مرا بشناسید که کیستمØŒ آنگاه به خود آیید و خویشتن را ملامت کنیدØŒ و بیندیشید که آیا بر شما رواست قتل من و هتک حرمت منØŸ آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستمØŸ آیا من فرزند وصی و پسر عم او نیستم که پیش از همه به خدا ایمان آورد و پیش از همه رسولش را درآنچه ازجانب آفریدگار آمد تصدیق کردØŸ آیا حمزه سیدالشهدا عموی پدر من نیستØŸ آیا جعفر طیار عم من نیستØŸ آیا این گفته رسول خدا درباره من و برادرم به شما نرسیده است که این دوØŒ سرور جوانان بهشتی‌اندØŸ اگر هستØŒ بدانید من درآنچه می‌گویم بر حقم و به خدا سوگند دروغ نگفته‌ام از آن روز که دانسته‌ام خشم خداوند اهل دروغ را می‌گیرد و آنان را به تازیانه‌‌ همان دروغ می‌زند. و اگر مرا تکذیب می‌کنیدØŒ هستند هنوز کسانی که می‌توانند شما را ازآنچه گفتم خبر دهند. از جابر بن عبدالله انصاری بپرسیدØŒ از اباسعید الخدریØŒ از سهل بن سعدالساعدیØŒ از زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا با شما بازگویند که این حدیث را درباره من و برادرم از رسول خدا شنیده‌اند. آنگاهØŒ در این گفته حاجزی است که شما را از قتل من باز می‌دارد.»

 شمر بن ذی الجوشن که امیر لشکر چپ بودØŒ فریاد زد: «خداوند را با شک پرستیده است آنکه بداند تو چه می‌گوییØŸ» حبیب بن مظاهر پاسخ گفت: «تو خداوند را بر هفتاد جانب شک و شبهه پرستیده‌ای و من گواهم که تو در آنچه گفتی صادقی و هیچ از سخنان او در نمی‌یابیØŒ چرا که خداوند بر قلب تو مهر زده است.» امام حسین ادامه داد: «و اگر در آن گفته تردید داریدØŒ ‌ آیا در اینکه من فرزند رسول الله هستم نیز شکی هستØŸ که به خدا در فاصله میان مشرق و مغرب عالمØŒ جز منØŒ نه در میان شما و نه در میان غیر شما کسی نیست که فرزند دختر پیامبر باشد. وای برشما! آیا مرا به طلب قتلی که از شما کرده‌ام گرفته‌ایدØŸ و یا به تلافی مالی که از شما هدر داده‌امØŸ و یا به قصاص جراحتی که بر شما وارد کرده‌امØŸ کدام یکØŸ»

 امام لحظه‌ای سکوت کردو آنگاه ادامه داد: «ای شÙŽبÙŽث بن رِبعیØŒ‌ای حÙŽجÙ‘ار بن اÙŽبجÙŽرØŒ‌ای قیس بن اشعثØŒ‌ای یزید بن حارث! آیا این شما نبودید که برای من نوشتید بیا که هنگام درو رسیده استØŒ میوه‌ها سرخ شده است و باغ‌ها سبز و کِیل‌ها لبریز و تو بر لشکریانی وارد خواهی شد که برای تو تجهیز شده‌اندØŸ» آن‌ها پاسخی نداشتند جز آنکه به دروغ انکارکنند. و قیس بن اشعث برای آنکه رسوایی خویش را در برابر عمرسعد بپوشاند فریادکرد: «چرا به حکم پسر عمت یزید گردن نمی‌نهیØŒ که ازآنان به تو جز آنچه دلخواه توست نخواهد رسید...» وامام او را پاسخ گفت: «تو برادر‌‌ همان کسی هستی که مسلم را به دارالاماره عبیدالله بن زیاد کشاند. آیا از بنی هاشم خون مسلم بن عقیل تو را بس نیست که بیشتر از آن می‌خواهیØŸ لا واللهØŒ من نه آنم که دست ذلت در دست بیعت آنان بگذارد و نه آنکه چون بردگان از مصاف آنان بگریزد.»

 لاوالله! و این «لا والله» منشور آزادگی حزب الله است. آنگاه امام‌‌ همان مبارکه‌ای را تلاوت فرمود که موسی در برابر فرعونیان: و انی عذت بربی و ربکم ان ترجمونØ› عذت بربی و ربکم من کل متکبر لایومن بیوم الحساب...

راوی

 اکنون امام در برابر تاریخ ایستاده است و به صفوف لشکریان دشمن که همچون سیل مواج شب تا افق گسترده استØŒ می‌نگرد. به عمرسعد درحلقه صنادید کوفه چه باید گفتØŸ وا اسفا که کلام را از حقیقت جز نصیبی اندک نیستØŒ ‌ واز آن بد‌ترØŒ سیمرغ بلند پرواز دل رابگو که اسیر این قفس تنگ و بال‌های شکسته است. چه روزگار شگفتی! مردی با بار عظیم مظهریت حقØŒ اما... با چهره‌ای انسانی چون چهره دیگران و جثه‌ای که از دیگران بزرگ‌تر نیست.

 عجباØŒ این یوسف زمانه چه زیباست! اما این زیبایی را چه سودØŒ آنگاه که جهلا او را آیینه خویش می‌بینند و در او نیز آن گونه نظرمی کنند که درخویش... وا اسفا! یعنی هیچ راهی وجود ندارد که آنان حقیقت وجود او را دریابندØŸ شمسی است که غروب خویش را در این سیل مواج شب می‌نگرد و انتظار می‌کشد تا در شفق خون خویش غروب کند. اما کدام غروبØŒ وقتی که نور جهان هر چه هست از مصباح وجود او منشØ£ می‌گیردØŸ

 عجبا! مردی که قلب خلقت است بر سیاره‌ای که قلب آسمان است ایستاده و همه عالم تکوین را با جذبه عشق خویش به سوی کمال می‌کشاند... اما با چهره‌ای چون چهره دیگران و جثÙ‘ه‌ای که بزرگ‌تر نیست.

 عجبا! ظاهرØŒ گواه صادق باطن استØŒ اما ببین که درمیانه این نسبت‌ها چگونه حقیقت گم می‌شود! و در این گمگشتگی و حیرت زدگی نیز سری است که اهل سر می‌دانند و لاغیر.

 عجبا! شمس را ببین که در آیینه نظر کرده است و این آیینه است که انا الشمس می‌کند. وای بر شما‌ای شوربختان! این حسین استØŒ این خامس آل کساستØŒ آن کسا که کسای عصمت و رحمت استØŒ آن کسا که کسای مظهریت حق است و ببین آنجا که جبرائیل را بار نمی‌دهند کجاست! و تو‌ای خاکس‌تر گم شده در باد هلاکت! تو خود را با او برابرنهاده‌ایØŸ این حسین استØŒ سر مستودع فاطمه!‌‌ همان که خونش خون خداست و اگربریزدØŒ همه عالمِ تکوین به انتقام بر خواهد خاست. این حسین استØŒ‌‌ همان که خورشید خلافت انسان از افق خون او طالع خواهدشد.‌ای شوربختان! نیک بنگرید که چه می‌کنید و در برابر که ایستاده‌اید! مگذارید که خون خدا با دستان اختیار شما بریزد! فریب مکر لیل و نهار را مخورید! این حسین استØŒ غایت آفرینش کون ومکانØŒ اگرچه چهره‌ای دارد چون چهره شما و جثه‌ای دارد که از شما بزرگ‌تر نیست. فریب چشمان ظاهربین را مخورید و طلعت شمس را درعمق آسمان چشمانش بنگرید و کرامت خدا را در روحش بیابید. این حسین است... عمامه رسول الله را بر سر دارد و زره‌اش را بر تنØŒ ردایش را بر دوش و شمشیرش را به دست و هنوز نیم قرنی بیش از رحلت رسول خدا نگذشته است. آنگاه امام خواست تا بار دیگر با آنان سخن بگوید. رحمت اوØŒ رحمت رب العالمین است و پناه برخدا از اندیشه‌ای که درباره حسین جز این بیندیشد!... اما آنان هلهله کردند و اجازه سخن به او ندادند.

راوی

 دنیا صراط آخرت است و در آنØŒ هر کسی با رشته حب به امام خویش بسته است. یکی چون شمر بن ذی الجوشنØŒ که امام کفر استØŒ پیش می‌افتد و آنان را به دنبال خویش می‌کشاندØ› نه با رشته جبرØŒ که از سر اختیار. چه سری است درآنکه آرای اهل کفر متشتت استØŒ اما ملت واحدی دارندØŸ آن‌ها را یکایک هرگز این جرØ£ت نیستØŒ اما چون با هم شوند و جسورِ تهی مغزی چون شمر نیز می‌اندار شودØŒ بیا و ببین که چه می‌کنند! شرک همواره با تفرقه ملازم استØŒ اما جلوه‌های فریب دنیاØŒ آنان را چون لاشخورهایی که بر یک جنازه اجتماع کنندØŒ بر جیفه‌های بی‌مقدار شهوت و غضب گرد می‌آورد. اما بندگان شهوت اگر هم به امارت رسندØŒ خود کمتر امیری می‌کنند تا اطرافیان. ضعف نفس و جهالتØŒ بندگان شهوت را نیز به استخدام ارباب غضب می‌کشاند.

 امام فریاد کرد: «وای برشما! چه بر شما رفته است که سکوت نمی‌کنید تا سخنم را بشنویدØŒ حال آنکه من شما را به سÙŽبیلِ الرÙŽÙ‘شاد می‌خوانم و آنکه مرا اطاعت کند از هدایت یافتگان است وآنکه عصیان ورزدØŒ از هلاک شدگان. واینک همه شما بر من عصیان کرده‌اید و قولم را نمی‌شنویدØŒ چراکه گناهØŒ باران عطیÙ‘ات خدا را بر شما بریده است و شکم‌هاتان ازحرام پر شده و خداوند قفل بر دل‌هاتان زده است. وای برشما! چرا سکوت نمی‌کنیدØŸ! چرا گوش نمی‌سپاریدØŸ...» سخن چون بدینجا رسیدØŒ ‌آنان یکدیگر را به ملامت گرفتند و گرداب سکوت یکباره همه صدا‌ها را درخود بلعید. جماعتی مانند آنان همچون گوسفندهایی ابله چشم به یکدیگر دارند و طعمه‌های گرگ فتنه غالباÙ‹ همینانند. برقی از غضب خدا چون صاعقه فرود آمد و زمین را لرزاند و باران سرازیرشد... اما باران را در خارستان کویری دل‌های مرده چه سودØŸ امام به خشم آمده است و سخنانش صاعقه‌ای است که زمین را به تازیانه آتش گرفته است. چه سرهایی که به زیر افتاده است و چه دلهایی که از خوف می‌لرزد! اما آنان کورموش‌هایی هستند که ازخوف رعد به اعماق تاریک سوراخ‌هایشان پناه می‌آورند و می‌گریزند. خشم امامØŒ خشم خداستØŒ اما این نه آن خشمی است که بلا را نازل کندØŒ خشمی است که پدران مهربان با فرزندان گستاخ خویش دارند آنگاه که از همه لطایف الحیل مØ£یوس شده‌اند. امام هنوز پرهیز دارد از آنکه شمشیر را در میان نهد. جنگ هنگامی درگیر می‌شود ک تمییز حق از باطل به تمامی انجام شده باشد. هنوز حُر و سعد و ابوالحتوف درمیان این جماعتند. شاید تازیانه صاعقه صخره‌های سخت قلب‌هایشان را بشکافد و چشمه‌ای از اشک بیرون بجوشد. مگر صخره‌ای هم هست که از سینه‌اش راهی به آب‌های زلال زیرزمین نباشدØŸ مگر چشمی هم هست که نگریدØŸ مگر قلبی هم هست که با گریه پاک نشودØŸ «... سیاه باد رویتان که شمایید طاغوت‌های امت! شمایید احزابی که چون شجره خبیثه ریشه درخاک ندارندØ› شمایید آنان که حبل المتین قران را‌‌ رها کرده اندو اکنون دیگر رسیمانی نمی‌یابند که آنان را از چاه گمراهی بیرون کشدØ› شمایید اخلاط سینه شیطان که بیماری‌های سیاه را در زمین پراکنده می‌داریدØ› شمایید مجمع گناهان و تحریف کنندگان قرآنØ› شمایید آنان که شعله نوربخش سنت‌ها را خاموش می‌خواهندØ› شمایید قاتلین فرزندان انبیا و هالکین عترت اوصیاØ› شمایید آنان که زنازادگان را به نسب می‌رسانند و مؤمنین را آزار می‌کنندØ› شمایید فریاد ائمه مستهزئینØŒ آنان که قرآن را تکه تکه کرده‌اند و از آیاتØŒ بعضی را پذیرفته‌اند و بعضی را‌‌ رها کرده‌اند... شمایید که معتمد ابن حرب وشیعیانش هستید و لکن ما را تنها‌‌ رها می‌کنیدØŒ که واللهØŒ خذل و بی‌وفایی در میان شما خوبی است پسندیده که عروقتان بر آن استواری یافتهØŒ ساقه‌ها و شاخه‌های شجره وجودتان آن را به ارث بردهØŒ دل‌هاتان با آن رشد کرده وسینه‌هاتان از آن مستور است. شما به شجره خبیثه‌ای می‌مانید که میوه‌اش گلوگیر باغبانØŒ اما در کام غاصبش شیرین باشد... هان! لعنت خدا بر پیمان شکنانی که سوگند پیمان خویش را بعد از توکید می‌شکنندØŒ حال آنکه شما خدا را بر کار خود کفیل گرفته بودید. و شماØŒ واللهØŒ‌‌ همان پیمان شکنانی هستید که در قرآن مذکور افتاده است. بدانید که ابن زیادØŒ آن زنازاده‌ای که پدرش نیز زنازاده استØŒ مرا به این دو راهی کشیده که یا شمشیر و یا ذلت. و هیهات منا الذلهØ› دور است از ما ذلت که خدا و رسولش و مؤمنین و نیز دامن‌های پاک و طاهر مادرانØŒ دماغ‌های غیرتمند و نفوس پدرانØŒ ابا دارند از آنکه ما طاعت لئیمان را بر قتلگاه بزرگواران ترجیح دهیم. اکنون زنهار که من از عهده همه آنچه درمقام عذر و انذار بر گرده داشتم برآمده‌ام و اکنونØŒ هر چند با قلت یاران و خÙŽذلان یاورانØŒ برای جنگ آماده‌ام.» آنگاه امام دست‌های بلند خویش را برآسمان برافراشت و گفت: «خدایاØŒ فطرت باران را برآنان حبس کن و آنان را همانند قوم یوسف به قحط سال‌هایی هم آنچنان گرفتار کن و بر سرشان آن غلام ثقفی را مسلط کن که از کاسه‌های تلخ ذلت سیرابشان کند و در میان آنان کسی را باقی نگذارد جز آنک در برابر قتلی به قتل برساند و یا در برابر ضربتیØŒ ضربتی زند و اینچنینØŒ انتقام من و دوستانم و اهل بیت و شیعیانم را از اینان بازستاندØŒ که ما را تکذیب کردند و واگذاشتندØŒ و تویی آفریدگار ما که بر تو توکل می‌کنیم و صیرورت ما به جانب توست.»

راوی

 بحر مسجور غضب خداوندِ منتقم در التهاب اشتعال است و هنوز خون سید الشهدا بر قتلگاه جاری نشدهØŒ بال‌های سیاه نفرینØŒ همانند سایه‌ای ضخیمØŒ آسمان مدینه و مکه و کوفه و شام را ازنگاه کرم و رحمت خدا پوشانده‌اند. آه! این خداست که چهره صبر از امت محمد (ص) پوشانده و باطن غضب خویش را آشکار می‌کند. آه از آن هنگام که عالم خلقت یکسره بر انتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام کندØŒ که او وارث خلافت انسان کامل است و انسان کاملØŒ دایره دار طواف تسبیحی عالم وجود. آه از آن هنگام که عالم خلقت یکسره برانتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام کند!...‌گاه هست که این دردØŒ آن همه گلوگیر می‌شود که دل به آرزویی محال می‌گراید که:‌ای کاش حق بی‌حجاب جلوه می‌کرد تا این فرومایگان در می‌یافتند که شب سیاه غفلتشان تا کجا گسترده است و چه جهنمی در قلبشان می‌جوشد ومی خروشد و چه گرداب موحشی آنان را به ورطه‌های عدمی هلاکت می‌کشاندØ› ‌ اما عقل نهیب می‌زند که‌ای آرزومندØŒ دل به محال مسپار! حق بی‌حجاب درجلوه استØŒ تو چرا این گونه سخن می‌گوییØŸ حجاب تویی و منم... و گرنهØŒ سبحان الله! حق درعرصه کبریایی خویش از این گمان‌ها مبرÙ‘است. تو نیز رب ارنی بگوØŒ آنچنان که موسی گفتØŒ تا بااب لن ترانی بر تو نیز گشوده شود و ببینی که عالم سراپا حجاب استØŒ اگرچه جمال حق از این حُجب مبرÙ‘است. باب لن ترانیØŒ دروازه عالم صÙŽعق است. موسی شو تا لن ترانی بشنوی و خÙŽرÙŽÙ‘ موسی صÙŽعِقاÙ‹ در شØ£ن تونازل شودØŒ اگر نهØŒ اینجا عالم آفاق است وشمس خلقت از افق این حجاب‌ها سرزده است. عقل نهیب می‌زند که‌ای آرزومندØŒ بیدار شو! دنیا صراط آخرت استØŒ و اگر تو را چشم بود می‌دیدی قیامتت را که در این عرصه برپا شده است! اگر اینجا با حسینیØŒ آنجا نیز با حسینی و اگر اینجا با یزیدØŒ نیک بنگرØŒ آنک یزید است که تو را به سوی جهنم امامت می‌کند. عقل نهیب می‌زند که‌ای آرزومندØŒ این آرزو که کاش حق بی‌حجاب در دنیا جلوه می‌کردØŒ یعنی‌ای کاش دنیا خلق نمی‌شد! نفرین امام مستجاب شدØŒ اما تحقق تکوینی آن از آن دم که خون او بر زمین کربلا بچکد آغاز خواهد شدØ› فرشتگان در انتظارند.

 ناگهان امام فرمود: «کجاست عمرسعدØŸ او را به نزد من بخوانید.»

راوی

 چه پیش آمدهØŸ مگر امام هنوز از این شوربخت امید نبریده استØŸ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست‌و‌جوی کدام نشانه از دریاستØŸ عمرسعد فرزند سعد ابی وقاص فاتح قادسیه است و درمکتب آنچنان پدریØŒ بیش از آن آموخته است که امام را و منزلت آسمانی او را نشناسد. اما از یک سوی... این جذبه شیطانی آمیخته با خوف! نخست عمربن سعد دل به محال سپرده است که شاید بتواند دنیا و آخرت را با هم جمع کند و این توهÙ‘م شیطانی همه آن کسانی است که دین را می‌خواهند اما نه به آن بها که دل از دنیا ببرند. آنان با خدا مکر می‌ورزند و مکر شب و روز نیز با آنان همراه می‌شود... اما مگر می‌توان با خود مکر کردØŸ پس باید زبان صدق آن مذکِّر درونی را هم برید تا در این عشرتکده غفلت گستاخی نکند. و مگر آن مذکÙŽÙ‘ر درونی کیستØŸ آیا او را نمی‌توان فریفتØŸ عقل تا آنجا عقل است که آن پیوند ازلی را نبریده باشد. اما این فانوس را که نمی‌توان در توفان خشم و جاه طلبی آویخت. آینه زنگار گرفته که دیگر آینه نیست. عقل محجوب در حجاب ظلمت گناهان که دیگر عقل نیستØŒ وهم است. از تو کبکی می‌سازد ابله که چون سر در برف‌های غفلت خویش فرو بردیØŒ بینگاری که کسی نیز تو را نمی‌بیند:... نسوا الله فانساهم انفسهم. «ولایت بلاد گرگان و ری»! شیطان جاذبه‌های دنیایی را زینت می‌دهد تا آدمی‌زاده را بفریبد... اما این فریب درنفس توست. شیطان تنها آنچه را که درنفس توست زینت می‌بخشد. سلطنت او تنها بر اغواشدگان خویش است و اغواشدگان شیطانØŒ فراموشیانِ دیار وه‌مند که اعمالشان با صورت‌هایی خیالی بر آنان جلوه می‌کندØ› سرابی با کاخ‌های خضراØŒ دژهایی هوش رباØŒ جناتی معلق بر آبگینه‌ها و پریانی غمÙ‘از... خوابی که جز با دمیدن در ناقور مرگ شکسته نمی‌شود.

 فریاد انذار امام در همه عرصات تاریخ می‌پیچد و همه اهل صدق را گرد می‌آوردØŒ اما عمرسعد دیگر خود را‌‌ رها کرده است. عمرسعد سر در گریبان غفلت فروبرده بود و از هشیاران نیز می‌گریختØŒ مبادا که او را به خود بیاورند. لاجرم امام از دور او را مخاطب گرفت و فریاد زد: «یا عمرØŒ آیا کمر به قتل من بسته‌ای به زعم آنکه ابن زیاد ولایت ری و گرگان را به تو بسپاردØŸ والله که گوارای تو نخواهد شدØ› هرگز! این عهدی است معهود در کتاب قضای الهی که با تو باز می‌گویم. هرچه می‌خواهی بکن که بعد از من نه به دنیا و نه به آخرت رنگ خرسندی نخواهی دید. گویا می‌بینم سرِ تو را که چگونه بر نیزه رفته است و بچه‌ها آن را در میان خویش هدف گرفته‌اند و بدان سنگ می‌پرانند.» اما عمرسعد مرده‌ای است که با دم مسیحا نیز زنده نمی‌شود. غضبناکØŒ روی از امام بازگرداند و به یارانش ندا درداد که: «پس معطل چه هستیدØŸ همه با هم به او حمله برید که یک لقمه بیش نیست.»

راوی

 این وای ازلقمه‌های گلوگیر دهر! دهر هرگز بر مراد سفلگان نمی‌چرخد. این مکر لیل و نهار است که ما را می‌فریبد تا در دهر طمع بندیم... امر در دست آن جلیل است که جز مشیÙ‘ت مطلقهÙ” اوØŒ اراده‌ای در جهان نیست.

 پنج سال بعدØŒ مرگ خواب سنگین عمرسعد را شکست آنگاه که در بستر چشم باز کرد و «کیسان تمÙ‘ار» (رئیس شرطه‌های مختار ثقفی) را بالای سر خویش دیدØŒ با خنجری آخته... هذا رØ£س قاتل الحسین Ù€ این سربریده قاتل حسین بن علی است که بر فراز نیزه افراشته‌اند تا طفلان کوفی آن را با سنگ نشانه بگیرند... و بعد از اینØŒ آیا هنوز هم کسی در این انگار مانده است که با خدا مکر ورزد و دنیا و آخرت را با هم گردآوردØŸ

راوی

 آریØŒ این انگاره‌ای است که شیطان دینداران را به آن می‌فریبد. روز‌ها و شب‌ها می‌گذرند و او می‌پندارد که فراموشش کرده‌اند... اما در زیر آسمان مگر جایی هم هست که از چشم مرگ پنهان باشدØŸ هذا رØ£س قاتل الحسینØ› هذا رØ£س قاتل الحسین.

 آنگاه حسین بن علی (ع) فرمود: «قوموا یا ای‌ها الکرام... Ù€ برخیزید‌ای کرامت مندان به سوی مرگی که از آن گریزی نیست. و این تیر‌ها پیک‌های مرگ است که ازجانب این قوم می‌آیند. اما واللهØŒ بین شما و بهشت رضوان و جهنم فاصله‌ای نیست مگر همین مرگØŒ که شما را به بهشتتان می‌رساند و اینان را به دوزخشان... رسول الله مرا فرموده است: پسرمØŒ روزی بر تو خواهد رسید که لاجرم به سوی عراق کشیده خواهی شدØŒ به سرزمینی که بسیاری از پیامبران واوصیای آن‌ها را به خود دیده استØŒ به سرزمینی که آن را «عمورا» می‌خوانند و درآنجا به شهادت خواهی رسیدØŒ با همراهیِ‌ جمعی از اصحابت که درخود از سوزش مÙŽس آهن نشانی نمی‌یابند... و این مبارکه را تلاوت فرمود که: قلنا یا نارکونی برداÙ‹ و سلاماÙ‹ علی ابراهیم Ù€ گفتیم‌ای آتشØŒ بر ابراهیم سرد و سلامت باش. بشارت باد شما را جنگی که سرد و سلامت خواهد شد بر شماØŒ آنچنان که آتش بر ابراهیم. والله که چون ما را بکشند بر پیامبرمان وارد خواهیم شد.»

راوی

 و از آن روزØŒ دیگر آتش بر یاران حسین سرد و سلامت است و تیر‌ها پیک‌های بشارتی هستند به بهشت. تیر‌ها می‌بارند... تا بین ما و حیات دنیا راØŒ هر چه هستØŒ ببُرند و رشته توکل ما را محکم کنند و ما را به یقین برسانند و سرÙ‘ آنکه آتش بر ابراهیم گلستان می‌شود نیز یقین است. اگر تو نیز یقین کنی که آتش بی‌اذن خالق آتش نمی‌سوزاندØŒ بر تو نیز سرد و سلامت خواهد شد.