✍️ نویسنده: meisamabolhasani
🏷️ دسته: 66
📊 بازدید: 1,757
«فتح خون» نام مجموعه مقالاتی است به قلم شهید سید مرتضی آوینی که به مناسبت محرم و در ده فصل منتشر شده است.
 
مشروح کامل فصل چهارم در ادامه
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده‌اند: کل یوم عاشورا و کل ارضٍ کربلا... این سخنی است که پشت شیطان را می‌لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می‌سازد.

... و توØŒ‌ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده‌ای و اکنونØŒ در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریتØŒ پای به سیاره زمین نهاده‌ایØŒ نومید مشوØŒ که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می‌کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده‌ات بگشایی و از خود و دلبستگی‌هایش هجرت کنی و به کهف حÙŽصینِ لازمان و لامکان ولایت ملحق شوی و فرا‌تر از زمان و مکانØŒ خود را به قافله سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب کنیدØŒ قافله در راه است. می‌گویند که گناهکاران را نمی‌پذیرندØŸ آریØŒ گناهکاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را می‌پذیرند. آدم نیز در این قافله ملازم رکاب حسین استØŒ که او سرسلسله خیل پشیمانان استØŒ و اگر نبود باب توبه‌ای که خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده استØŒ آدم نیز دهشت زده و‌‌ رها شده و سرگردانØŒ در این برهوت گمگشتگی وا می‌ماند. «زهیر بن قÙŽین بÙŽجلی» را که می‌شناسید! مردانی از قبیله «بنی فزاره» و «بجیله» گویند: «آنگاه که ما همراه با زهیربن قین بجلی از مکه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با کاروان حسین بن علی همسفر شدیم.» آن‌ها می‌گویند که: «ما را ناگوار‌تر از آنکه با او در جایی هم منزل شویمØŒ هیچ چیز نبود... چرا که زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود.» «ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم. برسفره غذا نشسته بودیم که فرستاده‌ای از جانب حسین (ع) آمد و سلام کرد و با زهیرگفت: ‌ابا عبدالله الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت کنم و ما هر آنچه را که در دست داشتیمØŒ ‌انداختیم و خموش نشستیمØŒ ‌ آنچنان که گویا پرنده‌ای بر سر ما لانه ساخته است.» «ابی مخنف» گوید: از «دÙŽلهم» دختر «عمرو» که همسر زهیر بودØŒ اینچنین روایت شده است: ‌ «من به زهیر گفتم: ‌آیا فرزند رسول (ص) خدا تو را دعوت می‌کند و تو از رفتن امتناع می‌ورزیØŸ سبحان الله! بهتر نیست که به خدمتش برویØŒ سخنش را بشنوی و سپس بازگردیØŸ زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفتØŒ اما دیری نگذشت که با چهره‌ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه‌اش را بکنند و راحله‌اش را نزدیک امام حسین (ع) برند. آنگاه مرا گفت که تو را طلاق می‌گویمØ› ازاین پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیستØŒ ‌چرا که نمی‌خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم کرده‌ام که به حسین (ع) بپیوندم و با دشمنانش نبرد کنم و جان در راهش ببازم. سپس مÙŽهر مرا پرداخت و به یکی از عموزاده‌هایش واگذاشت تا مرا به خانواده‌ام برساند... آنگاه به یارانش گفت: از شما هر که می‌خواهدØŒ مرا پیروی کندØŒ ‌و اگر نهØŒ این آخرین دیدار ماست. بگذارید تا حدیثی را از سال‌ها پیشØŒ آنگاه که در سرزمین «بÙŽلÙŽنجÙŽر» از بلاد خزر نبرد می‌کردیم برای شما نقل کنم... از سلمان فارسیØŒ ‌که چون ما را از کثرت غنایمی که به چنگ آورده بودیم خشنود دیدØŒ فرمود: اگر امروز اینچنین خشنود شده‌ایØŒ آن روز که سرور جوانان آل محمد (ص) را درک کنی و در رکاب او شمشیر زنیØŒ تا کجا خشنود خواهی شدØŸ یاران! اکنون آن تقدیر محتومی که انتظار می‌کشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم.» و از آن پسØŒ زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست. «عبدالله» پسر «سلیم» و «مذری» پسر «مشمعل» که هر د و از طایفه «بنی اسد» بوده‌اندØŒ گفته‌اند که ما چون از مناسک حج فارغ شدیم در این اندیشه بودیم که هر چه سریع‌تر خود را به کاروان حسین برسانیم و بنگریم که سرانجام کارش به کجا خواهد کشید. شتاب کردیم و چون در منزل «زÙŽرود» خود را به آن حضرت رساندیمØŒ مردی از اهالی کوفه را دیدیم که با دیدن کاروان حسین بن علی (ع) به بیراهه زد تا با او رودر رو نشود. امام که ایستاده بود تا او را ببیندØŒ دل از او برید و به راه افتاد. ولکن ما خود را به او رساندیم تا از اخبار کوفه جویا شویم. از قبیله‌اش پرسیدیم و چون دانستیم که او نیز از بنی اسد است سؤال کردیم: «در کوفه چه خبر بودØŸ» و او پاسخ داد: «من کوفه را ترک نکردم مگر آنکه دیدم کشته‌های مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را که در بازار بر زمین می‌کشند.» بازگشتیم وهمپای کاروان امام آمدیم تا شامگاهی که درمنزل «ثعلبیه» فرود آمد. فرصتی شد که به خدمت او رسیدیم و عرض کردیم: «رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبری است که اگر بخواهی آشکارا و یا پنهانی بر تو بازگو کنیم.»

 امام نگاهی به اصحاب خویش انداخت و جواب داد: «من چیزی از ایشان پنهان ندارم.» گفتیم: «آن سوار را که دیروز غروب هنگام در منزل زرود از شما کناره گرفت به یاد می‌آوریدØŸ... او مردی بود از قبیله بنی اسدØŒ خردمند و راستگوØŒ که ما را از آنچه در کوفه گذشته است خبر داد... می‌گفت که هنوز از کوفه خارج نشدهØŒ دیده است جنازه‌های مسلم و هانی را که در بازار بر زمین می‌کشیده‌اند.» امام فرمود: «انا لله وانا الیه راجعونØŒ رحمت خدا بر ایشان باد!» و این سخن را چند بار تکرار کرد.

 گفتیم: «از همین منزل بازگردید. ما در کوفیان نمی‌بینیم که به یاری شما قیام کنند و چه بسا که شمشیر‌هایشان را به سوی شما بگردانند.» امام (ع) نگاهی به پسران عقیل کرد و از آنان پرسید که رØ£ی شما در شهادت پدرتان مسلم چیست. آنان گفتند: «والله ما بازنگردیم مگر انتقام خون او را بازگیریم و یا همچون او به شهادت رسیم.» امام رو به ما کرده و فرمود: «بعد از آن‌ها خیری در حیات نیست.»... و ما دانستیم که امام هرگز از قصد خویش باز نخواهد گشت. کاروان عشق شب را در آن منزل بیتوته کردند. سحرگاهان به فرموده امام آب بسیار برداشتند و کوچ کردند تا منزلگاه «زُباله»ØŒ که درآنجا امام را خبر رسید که قیس بن مسهر نیز به شهادت رسیده است. در بعضی ازمقاتل تردید کرده‌اند که آیا نام این فرستاده امامØŒ قیس بن مسهÙ‘ر بوده است و یا «عبدالله بن یÙŽقطُر» (برادر رضایی امام)ØŒ لکن درنحوه شهادت این مظلوم اختلافی در مقاتل وجود ندارد. او را از طÙŽمار قصر به زیر افکنده‌اند و سرش را «عبدالملک بن عُمÙŽیر»ØŒ قاضی کوفه از تن جدا کرده است.

راوی

 اکنون هنگام آن است که در قافله امامØŒ صف اصحاب عاشورایی از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرایان جدا شودØŒ چرا که دیگر همه می‌دانند کوفه در تسخیر ابن زیاد است. از کوفه نسیم مرگ می‌وزدØŒ نسیمی که بوی خون گرفته است... اما هنوز راه‌های بازگشت مسدود نیست و بیابانØŒ وادی حیرتی است که از اختیار انسان تا جبروت حق گسترده است. برای آنان که دل به امام نسپرده‌اندØŒ این وادیØŒ عرصه بی‌فردای دهشتی طاقت فرساست. اما برای اصحاب عاشورایی امام عشق... آن‌ها درکوی دوست منزل گرفته‌اند واینچنینØŒ از زمان و مکان و جبر واختیار گذشته‌اند... این باد نیست که بر آنان می‌وزدØ› آن‌ها هستند که برباد می‌وزند. آن‌ها از اختیار خویش گذشته‌اند تا جز آنچه او می‌فرماید اراده‌ای نکنند و چون اینچنین شدØŒ جبروت حق از آیینه اختیار تو ساطع می‌شود. آیینه را رسم این است که «انا الشمس» بگویدØŒ اما تو او را اذن مده تا این «انا» را حجاب «هو» کند.

 درمنزلگاه زبالهØŒ امام حسین (ع) کاروان را گردآورد و عهد خویش را از آنان برداشت و آنان را به اختیارخویش واگذاشت که بروند یا بمانند. آمده است که در اینجا مردم با شتاب از کنار او پراکنده شدند و رفتند و جز‌‌ همان اصحاب عاشورایی Ù€ که می‌‌شناسی Ù€ دیگر کسی با او نماند.

راوی

‌ای دل! تو چه می‌کنیØŸ می‌مانی یا می‌رویØŸ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند! این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهادØŸ‌ای دل! نیک بنگر تا قلاÙ‘ده دنیا ا برگردنشان ببینی و سررشته قلاÙ‘ده راØŒ که در دست شیطان است. آنان می‌انگارند که این راه را به اختیار خویش می‌روندØŒ غافل که شیطان اصحاب دنیا را با‌‌ همان غرایزی که در نفس خویش دارند می‌فریبد. قافله عشق ازمنزلگاه «شÙŽراف» نیز گذشت. اولِ روز را که آزار گرما کمتر استØŒ همچنان رفتند. نزدیک ظهرØŒ امام شنید که یکی از یارانش تکبیر می‌گوید. فرمود: «الله اکبرØŒ اما تو برای چه تکبیر گفتیØŸ» گفت: «نخلستانی به چشمم رسیده است.»... اما آنچه او دیده بودØŒ نخلستان نبودØ› «حر بن یزید ریاحی» بود همراه به هزار سوار که می‌آمد تا راه بر کاروان ببندد. چیزی نگذشت که گردن اسبان نمودار شد. نیزه‌هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخØŒ و پرچم‌هایشان گویی بال سیاه غُراب بود.

راوی

 از این سویØŒ آنکØŒ سپاه فاجعه نزدیک می‌شود... اما از دیگر سویØŒ این سیاره سرگردان حُر است که در مدار کهکشانی‌اش با شمس وجود حسین اقتران می‌یابد و لاجرمØŒ جاذبه عشق او را به مدار یار می‌کشاند. امام کاروان خویش را به جانب کوه «ذوحُسُم» کشاند تا از راه آنان کناره گیرد و چون به دامنه کوه ذوحُسُم رسیدند و خیمه‌ها را برافراشتندØŒ ‌حربن یزید نیز با هزار سوار از راه رسیدØŒ سراپا پوشیده در سلاحØŒ تا آنجا که جز چشمانش دیده نمی‌شد. امام پرسید: «کیستیØŸ» و حر پاسخ گفت: «حُربن یزید» امام دیگر باره پرسید: «با مایی یا بر ماØŸ» و حر پاسخ گفت: «بل علیکم» آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دیدØŒ بنی هاشم را فرمود که سیرابشان کنندØ› خود و اسبانشان را. «علی بن طعان محاربی» گوید: «من آخرین نفر از لشکر حُر بودم که از راه رسیدمØŒ ‌ هنگامی که راویه‌ها بسته بودند و امام بر در خیمه نشسته بود. مرا گفت: راویه را بخوابان. چون من مراد او را در نیافتم بار دیگر فرمود: شتررا بخوابان. ش‌تر را خوابانیدمØŒ اما از شدت عطش نتوانستم که آب بیاشامم. امام فرمود: دÙŽرِ مشک را برگردان. و چون من باز کلام او را درنیافتمØŒ خود برخاست و لب مشک را برگرداند و مرا سیراب کرد...»

راوی

 این حسین استØŒ سرسلسله تشنگانØŒ که دشمن راسیراب می‌کند... اما هنوزØŒ‌گاه آن نرسیده است که غزل تشنه کامی کربلاییان را بسراییم... حربن یزید نشان داده است که دروغگو نیست. او در جواب امام که خورجین آکنده از نامه‌های مردم کوفه را در برابر او ریخته بودØŒ می‌گوید: «ما از زمره آنان نیستیم که این نامه‌ها را نوشته‌اند!» حُر را در همه روایات مربوط به واقعه کربلا باصفاتی چون صداقتØŒ شجاعتØŒ ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاÙ‹ فاطمه زهرا (س) ستوده‌اند... و اصلاÙ‹ وقایع کربلا خود شاهدی است برآنکه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حرØŒ محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده. اما هنوز جای این پرسش باقی است که انسانی اینچنین را با دستگاه حکومتی ارباب جور چه کارØŸ چگونه می‌توان به منصبی که حُر در دارالاماره کوفه داشت راه یافت وباز آنچنان ماند که حُر مانده بود‌ØŸ «آزادگی» که با پذیرش ولایت ظالمان در یک جا جمع نمی‌شود!

راوی

 راستی را که تحلیل وقایع تاریخ سخت دشوار است. سرÙ‘ دشواری کارØŒ در پیچیدگی‌های روح آدمی است. وقتی که مه در عمق دره‌ها فرو می‌نشیندØŒ اگر چه تاریکی کامل نیستØŒ اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پیش پای خویش را نمی‌بیند. اگر نباشد اینکه آفریدگارØŒ ما را در کشاکش ابتلائات می‌آزمایدØŒ عاداتمان را متبدÙ‘ل می‌سازد و شیاطین پنهان در زوایای تاریک درون را در پیشگاه عقل رسوا می‌داردØŒ چه بسا که دراین غفلت پنهان همه عمر را سر می‌کردیم و حتی لحظه‌ای به خود نمی‌آمدیم. آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشتهØŒ غفلت است... غفلتی پنهان. شاید تعبیر «غفلت در غفلت» بهتر باشدØŒ چرا که تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است که انسان نسبت به غفلت خویش تذکر پیدا کند. هر انسانی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می‌شود و حُر رانیز شب قدری اینچنین پیش آمد... «عمربن سعد» را نیز... من و تو را هم پیش خواهد آمد. اگر باب یا لیتنی کنت معکم هنوز گشوده استØŒ چرا آن باب دیگر باز نباشد که: لعن الله امه سمعت بذلک فرضیت بهØŸ حرگفت: «من از آنان که برای شما نامه نوشته‌اند نیستم. ما مØ£موریم که از شما جدا نشویم مگر آنکه شما را به کوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم.» امام فرمود: «مرگ از این آرزو به تو نزدیک‌تر است.» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب‌ها نهند و زنان و کودکان را در محمل‌ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند. این سخن در بسیاری از تواریخ آمده استØŒ اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته‌اندØŸ هر چه هستØŒ در اینکه لشکریان حر تاخته‌اند وبر سر راه او صف بسته‌اندØŒ تردید نیست. امام می‌فرماید: «ثکلتک امک! ما ترید مِنÙ‘یØŸ Ù€ مادرت در عزای تو بگریدØŒ از من چه می‌خواهیØŸ» آنچه حر بن یزید در جواب امام گفتهØŒ سخنی است جاودانه که او را استحقاق توبه بخشیده است. روزنه‌ای از نور است که به سینه حُر گشوده می‌شود و سفره ضیافتی است که عشق را به نهانخانه دل او می‌ه‌مان می‌کند. حُر گفت: «هان والله! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می‌آوردØŒ در هر حالØŒ دهان به پاسخی سزاوار می‌گشودم. کائناÙ‹ ما کان: هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست که نام مادر تو را جز به نیکو‌ترین وجه بر زبان بیاورم.» جمله ارباب مقاتل و مورخین حُربن یزید را بر این سخن ستوده‌اند وحق نیز همین است. سخنØŒ ثمره گلبوته دل است و حُر را ببین که از دهانش یاس و یاسمن می‌ریزد. این سخن ریحانی از ریاحین بهشت است که ازگلبوته ادب حُر برآمده.

... آنگاه حُر چون دید که امام بر قصد خویش سخت پای می‌فشارد و نزدیک است که کار به مجادله بینجامدØŒ از امام خواست که راهی را میان کوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابن زیاد کسب تکلیف کندØŒ راهی که نه به کوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد. در بعضی از تواریخ هست که حُر بن یزید در ادامه این سخن افزوده است: «همانا این نکته را نیز هشدار می‌دهم که اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز کنیدØŒ بی‌تردید کشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است: «آیا مرا از مرگ می‌ترسانیدØŒ و مگر بیش از کشتن من نیز کاری از شما ساخته استØŸ شØ£ن منØŒ شØ£ن آن کس نیست که ازمرگ می‌ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حقØŒ سبک و راحت است! مرگ در راه عزتØŒ نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلتØŒ نیست مگر موتی که نشانی از زندگانی ندارد. ‌آیا مرا از مرگ می‌ترسانیØŸ هیهاتØŒ تیرت به خطا رفت و ظنی که درباره من داشتی به یØ£س رسید. من آن کسی نیستم که ازمرگ بترسمØŒ نفس من بزرگ‌تر از آن است و همتم عالیتر از آنکه از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم ومگر بیش از کشتن من نیز کاری از شما ساخته استØŸ مرحبا برکشته شدن در راه خداØŒ اگر چه شما بر هدم مÙŽجد من و محو عزت و شرفم قادرنیستید و اینچنینØŒ مرا از کشته شدن ابایی نیست.» قافله عشق آمدØŒ تا هنگام نماز صبح به «بیضه» رسید که منزلگاهی است میان «عُذیب الهِجانات» و «واقصه»Ø› حُرÙ‘ بن یزید نیز با سپاهش... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت می‌گزارند! اگر او را در نماز به مقتدایی پذیرفته‌اندØŒ پس دیگر چه داعیه‌ای بر جای می‌ماندØŸ

راوی

 اگر کسی بینگارد که جدایی دین از سیاست تفکری است خاص این عصرØŒ دراشتباه است. بیاید و ببیند که اینجا نیزØŒ نیم قرنی پس از حجه الوداعØŒ‌‌ همان انگار باطل حاکم است. حکام جور را در همه طول تاریخ چاره‌ای نیست جز آنکه داعیه دار این اندیشه باشندØŒ اگر نهØŒ مردم فطرتاÙ‹ پیشوایان دین را به حکومت می‌پذیرند و حق هم همین است. اما در اینجا نکته ظریف دیگری نیز هست. ظاهرِ دینØŒ منفکÙ‘ ازحقیقت آنØŒ هرگز ابا ندارد که با کفر و شرک نیز جمع شود و اصلاÙ‹ وقتی که دین از باطن خویش جدا شودØŒ لاجرم به راهی اینچنین خواهد رفت.

 امام حسین (ع) بعد از ادای فریضه صبح بار دیگر فرصتی یافت تا با سپاهیان حُر به سخن بایستد: ‌ «ای‌ها الناس! همانا رسول خدا فرموده است: کسی که دیدار کند سلطان جائری را که حرام الله را حلال کرده استØŒ عهد او را شکسته و در میان بندگانشØŒ مخالف با سنت رسول اللهØŒ با ظلم وجنایت حکم می‌راند و بر او با فعل و قول قیام نکندØŒ حق است بر خدا که او را در‌‌ همان دوزخی که مدخل آن سلطان جائر است وارد کند. زنهار که اینان نیز به اطاعت شیطان گراییده‌اند و از اطاعت رحمان روی برتافته‌اندØŒ زمین را به فساد کشیده‌اند و حدود را معطل نهاده‌اند و خراج مسلمین را تاراج کرده‌اندØŒ حرام الله را حلال داشته‌اند وحلال او را حرام. و اکنون من از هر کس دیگری شایسته ترم.‌ای کوفیان! اگر هنوز هم بر آن بیعتی که با من بسته‌اید استوارید و راه رشد خویش را باز یافته‌ایدØŒ پس این منمØŒ حسین بن علی فرزند فاطمهØŒ دخت رسول اللهØŒ جان من و جان شماØŒ اهل من و اهل شماØ› و منم بر شما اسوه‌ای حسنه که باید از آن تبعیت کنیدØŒ و اگر نهØŒ اگر پیمان خویش را بریده‌اید و بیعت مرا از گردنتان بازگرفته‌ایدØŒ این از شما عجیب نیستØŒ چرا که شما با پدر و برادر عموزاده‌ام مسلم نیز اینچنین کردید. فریب خورده است آنکه به شما اعتماد کندØŒ که درحظÙ‘ خویش از سعادت به خطا رفته‌اید و نصیب خویش را ضایع کرده‌اید. آنکه پیمان بریده است باید پذیرای عاقبت آن نیز باشد که به او بازخواهد گشت و امیدوارم که به زودی خداوند مرا از شما بی‌نیاز کند...» کاروان حسین (ع) همچنان به راه خویش می‌رود تا منزلگاه «قصر بنی مقاتل»... آنجاست که یک بار دیگر شب را فرود آمده‌اند تا در ساعات آخر شب باز مشک‌ها را پر آب کنند و رحل بردارند. «عقبه بن سمعان» گوید: هنوز از قصر بنی مقاتل چندان فاصله نگرفته بودیم که آوای استرجاع امام در گوش شب پیچید: انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین... و چند بار تکرار شد. کلام «استرجاع» نشانهÙ” آن است که قائل را امری عظیم پیش آمده است. مگر امام را چه پیش آمده بودØŸ

 حضرت علی اکبر خود را شتابان به موکب امام رساند تا علت این امر را دریابد. امام فرمود: ‌ «هم اکنون خواب لمحه‌ای مرا در ربود وسواری بر من ظاهر شد که می‌گفت: این قوم می‌روند و مرگ نیز با آنان همراهی می‌کند. دانستم این خبر مرگ ماست که می‌دهند.» علی اکبر پرسید: «خدا بد نیاوردØŒ مگر ما بر حق نیستیمØŸ» و امام فرمود: «آریØŒ والله که ما جز به راه حق نمی‌رویم.» علی اکبر گفت: «اگر اینچنین استØŒ چه باک از مردن در راه حقØŸ ‌» و آن همه این سخن درجان امام شیرین نشست که فرمود: «خداوند تو را از فرزندی جزایی عطا کند که هیچ فرزندی را از جانب پدر عطا نکرده باشد.» چون کاروان عشق در کشاکش آن بیراهه‌ای که به سوی کوفه می‌پیمودند به نینوا رسیدØŒ سواری را دیدند که از افق کوفه می‌آید... بر اسبی اصیلØŒ با کمانی بر شانه. او «مالک بن نسر کِندی» بود که از کوفه می‌آمد. و چون نزدیک شدØŒ حُر و یارانش را سلام گفت وامام را اعتنایی نکرد. نامه‌ای از ابن زیاد برای حُر آورده بود که: «اما بعدØŒ هر جا که این نامه به تو رسید کار را برحسین سخت و تنگ کن و مگذار فرود آید جز در زمینی بی‌آب و علف... و بدان که این فرستاده من مØ£مور است که ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا این امر را به انجام برسانی.» «یزید بن زیاد بن مهاجر کِندی» که یکی از اصحاب عاشورایی امام بود و خود را پیش از حُر به کاروان عشق رسانده بودØŒ به فرستاده ابن زیاد گفت: «ثکلتک امک... مادرت بر تو بگریدØŒ به چه کار آمده‌ایØŸ» جواب داد: «به کاری که اطاعت از پیشوایم باشد و عمل بر پیمان بیعتی که با او بسته‌ام.» یزید بن مهاجر کِندی گفت: «عصیان آفریدگارت کرده‌ای و اطاعت از امامتØŒ اما در طریق هلاکت خویش ننگ و جهنم خریده‌ای که امام پلید تو مصداق این کلام الهی است که وجعلناهم ائمه یدعون الی النار. او تو را به سوی آتش می‌برد.» آنجا سرزمین خشک و بی‌آب و علفی بود در نزدیکی نینواØŒ اما کربلا هم نبودØ› اگر چه کربلا را نیز «عشق» کربلا کرد. حُر بن یزید از امام خواست که در‌‌ همان جا فرود آیند. امام گفت: «ما را بگذار که در یکی از قریه‌های نزدیک فرود آییمØŒ ‌نینواØŒ ‌ غاصریه و یا شفیه.» حُر که هنوز «حُر» نگشته بودØŒ گفت: «نهØŒ نمی‌توانمØ› این مرد را به مراقبت من گماشته‌اند.» زهیر بن قین گفت: «ای فرزند رسول اللهØŒ جنگ با اینان سهل‌تر از جنگ با کسانی است که ازاین پس به مقابله ما می‌آیند.» و حسین فرمود: «من نیستم آنکه جنگ را آغاز کند.»

راوی
 
قافله عشق به سرمنزل جاودان خویش نزدیک می‌شود... واین عاقبت کار عشق است. موکب امام به هر سوی که می‌رفتØŒ به سوی دیگرش سوق می‌دادند تا روز پنجشبه دوم محرم سال شصت و یکم هجری به کربلا رسید.