✍️ نویسنده: meisamabolhasani
🏷️ دسته: 125
📊 بازدید: 1,846
حقیقت پدیا - جامعه مدنی
حقیقت کامل بلعم باعورا را در ادامه بخوانید
 

 

بلعم باعورا از علمای بنیاسرائیل بودØŒ و کارش به قدری بالا گرفت که اسم اعظم میدانست و دعایش به استجابت میرسید.
وÙŽاتÙ’لُ عÙŽلÙŽیهِمÙ’ نÙŽبÙŽØ£ÙŽ الÙŽÙ‘ذِی آتÙŽینÙŽاهُ آیاتِنÙŽا فÙŽانÙ’سÙŽلÙŽخÙŽ مِنÙ’هÙŽا فÙŽØ£ÙŽتÙ’بÙŽعÙŽهُ الشÙŽÙ‘یطÙŽانُ فÙŽکÙŽانÙŽ مِنÙŽ الÙ’غÙŽاوِینÙŽ(الØ£عراف/175)
و خبر آن کس (بلعم باعورا) را که آیات خویش (اجابت دعا) را به او داده بودیم برایشان بخوان که از آن عارÙ‰ گشتØŒ و شیطان در پÙ‰ او افتاد پس از گمراهان شد.

روایت شده: موسی Ù€ علیه السلام Ù€ با جمعیتی ازبنیاسرائیل به فرماندهی یوشع بن نون و کالب بن یوفنا از بیابان تیه بیرون آمده و به سوی شهر (بیتالمقدس و شام) حرکت کردندØŒ تا آن را فتح کنند و از زیر یوغ حاکمان ستمگر عمالقه خارج سازند.
وقتی که به نزدیک شهر رسیدندØŒ حاکمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنیاسرائیل) رفته و گفتند از موقعیت خود استفاده کن و چون اسم اعظم الهی را میدانیØŒ در مورد موسی و بنیاسرائیل نفرین کن. بÙŽلÙ’عÙŽم باعورا گفت: ((من چگونه در مورد مؤمنانی که پیامبر خدا و فرشتگانØŒ همراهشان هستندØŒ نفرین کنمØŸ چنین کاری نخواهم کرد.))
آنها بار دیگر نزد بÙŽلÙ’عم باعورا آمدند و تقاضا کردند نفرین کندØŒ او نپذیرفتØŒ سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادندØŒ همسر او با نیرنگ و ترفند آنقدر شوهرش را وسوسه کردØŒ که سرانجام بÙŽلÙ’عم حاضر شد بالای کوهی که مشرف بر بنیاسرائیل است برود و آنها را نفرین کند.
بÙŽلÙ’عم سوار بر الاغ خود شد تا بالای کوه رودØŒ الاغ پس از اندکی حرکت سینهاش را بر زمین مینهاد و برنمیخاست و حرکت نمیکردØŒ بÙŽلÙ’عم پیاده میشد و آنقدر به الاغ میزد تا اندکی حرکت مینمود. بار سوم همان الاغ به اذن الهی به سخن آمد و به بÙŽلÙ’عم گفت: «وای بر تو ای بÙŽلÙ’عم کجا میرویØŸ آیا نمیدانی فرشتگان از حرکت من جلوگیری میکنند.»
بÙŽلÙ’عم در عین حال از تصمیم خود منصرف نشدØŒ الاغ را رها کرد و پیاده به بالای کوه رفتØŒ و در آنجا همین که خواست اسم اعظم را به زبان بیاورد و بنیاسرائیل را نفرین کند اسم اعظم را فراموش کرد و زبانش وارونه میشد به طوری که قوم خود را نفرین میکرد و برای بنیاسرائیل دعا مینمود.
به او گفتند: چرا چنین میکنیØŸ گفت: «خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زیر و رو میکند.))
در این هنگام بÙŽلÙ’عم باعورا به حاکمان ظالم گفت: اکنون دنیا و آخرت من از من گرفته شدØŒ و جز حیله و نیرنگ باقی نمانده است. آنگاه چنین دستور داد: «زنان را آراسته و آرایش کنید و کالاهای مختلف به دست آنها بدهید تا به میان بنیاسرائیل برای خرید و فروش ببرندØŒ
و به زنان سفارش کنید که اگر افراد لشکر موسی Ù€ علیه السلام Ù€ خواستند از آنها کامجویی کنند و عمل منافی عفÙ‘ت انجام دهندØŒ خود را در اختیار آنها بگذارندØŒ اگر یک نفر از لشکر موسی Ù€ علیه السلام Ù€ زنا کندØŒ ما بر آنها پیروز خواهیم شد.))
آنها دستور بلعم باعورارا اجرا نمودندØŒ زنان آرایش کرده به عنوان خرید و فروش وارد لشکر بنیاسرائیل شدندØŒ کار به جایی رسید که «زمری بن شلوم» رئیس قبیلØ© شمعون دست یکی از آن زنان را گرفت و نزد موسی Ù€ علیه السلام Ù€ آورد و گفت: «گمان میکنم که میگویی این زن بر من حرام استØŒ سوگند به خدا از دستور تو اطاعت نمیکنم.))
آنگاه آن زن را به خیمØ© خود برد و با او زنا کردØŒ و این چنین بود که بیماری واگیر طاعون به سراغ بنیاسرائیل آمد و همه آنها در خطر مرگ قرار گرفتند.
 
منبع : اندیشه قم