✍️ نویسنده: 4
💬 تعداد کامنتها: 4
محدثه به سرعت داشت شبیه حنانه میشد. این تناقص توی خودم رو نمی فهمیدم از طرفی میخواستم با یه کسی مثل حنانه ازدواج کنم و از طرفی دوست نداشتم خواهرم مثل اون بشه. خیلی عجیب بود ØŒ محدثه به شدت تحت تاثیر حنانه بود و تغییراتی که می کرد نگران کننده بود توی دفتر خاطراتش که البته اتفاقی دیدمش عکسهای بازیگرا و فوتبالیستها بود و این برای محدثه ای که من می شناختم خیلی عجیب بود موسیقی هایی که گوش می داد خیلی تغییر کرده بود. یک روز به اتاقش رفتم و گفتم : "چند ماهی نیست مدرسه ها باز شده خیلی عوض شدیØŸ! تحت تاثیر کدوم رفیقت اینجوری شدی؟؟" خیلی بهش برخورد و بر آشفته شد ولی به روی خودش نیاورد من هم حرفمو بد گفتم. گفت:"نه! چه تغییری دوست اصلیم حنانه هستش. میدونم با حنانه ارتباط داری! البته من کاری ندارم راحت باش!" من نمی دونستم بخندم یا گریه کنم یه لبخندی زدم و از اتاق بیرون اومدم مثل اینکه استراتژی من برای ازدواج با حنانه جواب داده بود. بعد از ظهر سر قرار حنانه مطلبی گفت که خیلی بهم ریختم ØŒ گفت : "کاظم نمی دونم چه عکس العملی نشون بدی هم خواهرت با یه پسره دوست شده" خیلی عصبانی شدم گفتم :"پس تو چه دوستی هستی واسه ی چی گذاشتی با پسره دوست بشهØŸ" گفت : "مثل این که من الان خودم با یه نفر دوست هستم ها!" خیلی جوابش پر معنی بود بعد از یه سکوت تقریبا طولانی گفتم :"خب ما همدیگر و می خوایم قراره با هم ازدواج کنیم" گفت :"خب شاید اون ها همدیگر و میخوان و میخوان با هم ازدواج کنن ØŒ تازه بعید می دونم من و تو به هم برسیم با این همه سنگی که جلوی راهمون هستش" خیلی بیشتر بهم ریختم از حنانه خداحافظی کردم و رفتم خونه سراغ محدثه! مرتضی حیدری
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.