نودیها:بهروز افخمیØŒ کارگردان سینما در مجله عصر جدید نوشت:‌ Û±Û° سال و بیشتر از جوانی منØŒ در بیم و امید و در کشاکش عذاب و لذت عشقی غریب و مرموز گذشت.
آن‌که دوستش داشتمØŒ دیر آمده بود و پیر بود و از همان زمان که چشمم به جمالش روشن شد بر ارابه مرگ نشسته بود. دیر آمده بود و زود می‌خواست برود.
زمستان سال دوم بود که قلبش درد گرفت و بستری شد. پشت پنجره‌ای توی ساختمان Û±Û³ طبقه تلویزیون به درخت‌های پیر و قدبلند خیابان ولیعصر نگاه می‌کردم که آرام آرام زیر برفی که فرو می‌ریختØŒ سفید می‌شدند و گریه می‌کردم.
توی پیاده‌روØŒ در حالی که مراقب بودم رهگذرها نبینندØŒ گریه می‌کردم و همین‌طور وقت و بی‌وقت گریه می‌کردم.
روی صفحه تلویزیون ظاهر شد و با صدایی که گرفته بود و دو رگه شده بودØŒ حرف زد و گفت چیزیش نیست و قرار نیست بمیرد. می‌دانستم دروغ نمی‌گویدØŒ فهمیدم گریه‌ام شنیده و فهمیدم رضایت داده باز هم پیش ما بماند.
باور داشتم مرگ برای این‌که او را ببردØŒ از خودش اجازه خواهد گرفت... و هنوز همین‌طور فکر می‌کنم. نزدیک Û±Û° سال بعد از آنØŒ تقریبا هر روز صبحØŒ وقتی چشم باز می‌کردمØŒ بی‌اختیار به این خیال می‌افتادم که مبادا دیشب... .
بعدØŒ وقتی می‌دیدم خبری نیستØŒ خوشحال می‌شدم و آن روز را مثل یک هدیه گران‌بها تحویل می‌گرفتم و غنیمت می‌شمردم.
Û±Û° سال و بیشتر از جوانی من و میلیون‌ها جوان آدم‌تر از منØŒ این‌طوری گذشت.
عشق ما عشقی نافرجام بود و از اول معلوم بود که نافرجام است. اصلا ارزش ماجرا در این بود که می‌دانستیم به جایی نمی‌رسد و قرار نیست برسد.
می‌دانستیم مهمان شده‌ایم به تماشای هنگامه‌ای که مال عالم بی‌افسانه و بی‌خیال امروز نیست و زیاد هم دوام نخواهد آورد. این بود که سعی می‌کردیم قدر هر روز را بدانیم و بدانیم زود تمام خواهد شد و وقتی تمام شودØŒ
کم‌کم باورناپذیر خواهد شد و زمانی می‌رسد که خودمان هم فراموشش خواهیم کرد.
آنها که از من عاشق‌تر و زیرک‌تر بودندØŒ پیش‌دستی کردند و رفتند به جایی که می‌دانستند او می‌خواهد برود.
آنها توانستند از شکافی عبور کنند که زمانه عسرت را شکافته بود و توانستند لحظه را به ابدیت تبدیل کنند.
آنهاØŒ جایی منتظر او ماندند که می‌دانستند می‌آیدØŒ در حالی که همیشه جوان و پهلوان و برومند خواهد بود و از آنجا هیچ وقت به هیچ جا نخواهد رفت.
من که کم بودم و کم داشتمØŒ تقریبا هر صبح با دغدغه چشم باز می‌کردم که مبادا... و وقتی می‌دیدم خبری نیستØŒ خوشحال می‌شدم و آن روز را مثل یک هدیه گران‌بها تحویل می‌گرفتم و دم را غنیمت می‌شمردم تا بالاخره روز مبادا رسید.
دیر آمده بود و زود رفت. از وقتی که رفتهØŒ یک دغدغه تازه پیدا کردم که هر سال بیشتر آزارم می‌دهد. می‌ترسم کم‌کم فراموش کنم. می‌ترسم کم‌کم‌ عاقل شوم و تسلیم دنیای ‌بی‌افسانه و بی‌خیال امروز شوم و همه چیز را از یاد ببرم.
می‌ترسم کرشمه و لبخندش را از یاد ببرم و خشم و اخمش را از یاد ببرم. می‌ترسم از یاد ببرم که افسانه‌ای زنده بود و در واقعیت تصرف می‌کرد و به ما نشان می‌داد پیامبران دروغ نبوده‌اند و آن معصوم که منتظرش هستیمØŒ می‌آید.
حالاØŒ بعضی از شب‌هاØŒ پیش از خواب یاد آن روزها می‌افتم و می‌ترسم که صبحØŒ وقتی از خواب بیدار شدمØŒ دیگر هیچ چیز را به یاد نیاورم.
فارس
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.