✍️ نویسنده: 4
سایت نودیها - حمیدرضا نظری: ... بوی عید می آید و صدای زوزه باد بهاری و اتاقکی فرسوده و تهی از نان و مادری نحیف و بیمار که در میان سرفه های جان خراشØŒ به خیابان و مردی نابینا و "سهراب" ده ساله اش می اندیشدØ› پسربچه ای خندان که دلش می خواهد صورت خود را سیاه کند و "حاجی فیروز" کوچک این شب ها و روزهای مردم شهرش شود...
تصویری از پسربچه در لباس حاجی فیروزØŒ نفس را در سینه پدر نابینا تنگ می کندØ› او نمی خواهد که فرزند کوچکش لباس قرمز حاجی فیروزهای زمانه را بر تن کند و با صورتی سیاهØŒ پایان زمستان سرد و آغاز بهار دلنشین را فریاد بزند...
**** 
پسربچهØŒ در مقابل آینه ترک خورده اتاق ایستاده و با ابهت به گردن و بازوی لاغر و استخوانی خود می نگرد. او دست راستش را به حالت میکروفون مُشت می کند و دهانش را به آن می چسباند و لبخنی گرم بر لب هایش نقش می بندد:
" توجه! توجه! اینک حاجی فیروزØŒ وارد می شود تا دل شما را شاد کندØ› آهای مردم! کنار بروید که امشب حاجی فیروز می خواهد شما را بخنداند و گُل لبخند بر لب هایتان بنشاند!... ماشاØ¡ الله به خودمØ› چه بلبل زبون شدی آقا سهراب!!" 
... او اسکناس مچاله شده را در جیب شلوار مندرسش می گذارد و از اتاقک بیرون می آید و خود را به کوچه باریک و سپس خیابان و نانوایی محل می رساند... 
اینک خیابان است و شبی از شب های شلوغ نوروز و ترافیک سنگین ماشین ها و هجوم و هیاهوی آدم ها و بازار داغ خرید و فروش اجناس عید و... 
پسربچه به گوشه ای از پیاده رو خیابان خیره می شود و خود را در لباس زیبای حاجی فیروز کوچکی می بیند که کلاهِ دوکی شکل قرمزی برسر گذاشته و در حالی که نی لبک و تنبک و دایره زنگی در دست داردØŒ از فرط شادیØŒ رو به عابران می خواند که:" ارباب خودم سامبولی بلیکمØŒ ارباب خودم سرتو بالا کنØŒ ارباب خودم لطفی به ما کنØŒ ارباب خودم به من نیگا کنØ› ارباب خودم بزبز قندیØŒ ارباب خودم چرا نمی‌خندیØŸ..."
پسربچه می خواهد همچون شب های گذشتهØŒ چشم های نابینای پدر را یاور و راهنما باشد تا صدای ویلون کهنه و خوش نوای اوØŒ سکه ساز زندگی شان شودØ› او پس از خرید نانØŒ همراه با پدر به یکی از خیابان های درندشت شهر می رود تا از دست مهربان مردمØŒ سکه ای و اسکناسی بستاند و... 
لحظاتی بعدØŒ پیرمردی از کنار او عبور می کند که به سختی و عرق ریزانØŒ در حال حمل دو چمدان بزرگ است. او از صف نانوایی خارج می شود و به سمت پیرمرد حرکت می کند:" سلام عمو! بذار کمکت کنم!"
پیرمرد به چشمهای پسربچه نگاه می کند و لبخند می زند:" نه بابا جون! خیلی ممنونØ› برای تو خیلی سنگینه و نمی تونی!"
پسربچه سینه اش را جلو می دهد و سرش را با غرور بالا می گیرد و لبش را کج می کند:" آقارو باشØ› نمی تونمØŸ! این که برای من چیزی نیسØ› من خیلی سنگین تر از ایناشم بلند کردم!"
پیرمرد دست روی شانه پسربچه می گذارد و می خندد:" نه باباØ› مگه تو رستمیØŸ!"
- نهØŒ سهرابمØ› سهراب شکوهی!"
- آفرین به این آقا سهراب شکوهی که واقعا مهربونهØ› اما وزن این چمدون زیاده و ممکنه کمرت آسیب ببینه پسرم!"
سهراب خم می شود و دسته چمدان را می گیرد و آن را از جا بلند می کند:" چی خیال کردی عموØ› فقط بگو خونه تون کجاسØŸ!"
- اونجاØ› چند کوچه بالاتر!... بریمØŸ!
- بریمØ› یا علی!  
- علی یارت پهلوون!
پیرمرد و پسربچهØŒ هر یک با چمدانی بزرگ در دستØŒ پیاده رو خیابان را در پیش می گیرند و چند لحظه بعدØŒ به آرامی وارد کوچه اول می شوند...
****
... چمدان برای پسربچهØŒ بزرگ و سنگین استØŒ اما او سعی می کند به روی خود نیاورد و پیرمرد متوجه جسم خسته و ضربان تند قلب او نشود...
در کوچه دومØŒ پیرمرد کمی جلو می افتد و پسربچه به سختی و کندی و با فاصله به دنبال او حرکت می کندØŒ در حالی که به دور از چشم او هر چند لحظه یک بار با پشت دستØŒ عرق صورتش را می گیرد و نفس تازه می کند. پیرمرد برای لحظه ای رو برمی گرداند و به پسربچه نگاه می کند و او با لبخند ساختگی خودØŒ می خواهد ثابت کند که مشکلی ندارد و به راحتی می تواند از پس حمل چمدان برآید.  
... درکوچه سومØŒ پاهای خسته پسربچه به سختی بر آسفالت عبور می کند و هر لحظه فاصله اش از گام های پیرمردØŒ بیشتر و بیشتر می شود. او به خاطر رفع خستگیØŒ گاهی اوقات چمدان را با دست راست و گاه چپ می گیرد و به حرکتش ادامه می دهد. پیرمرد که متوجه موقعیت او شدهØŒ چمدان خود را زمین می گذارد و به پسر بچه چشم می دوزد:" خسته شدی باباجونØ› مگه نهØŸ!"
- خستهØŸ!... نهØ› من و خستگیØŸ! 
- می تونی ادامه بدیØŸ
- بلهØ› تا هرکجا که بخوای!
- مطمئنیØŸ!
- مطمئنØ› خیالت تخت!
- ماشاØ¡ الله!... بنازم به معرفتت پسر!
پیرمرد چمدان خود را برمی دارد و به سمت جلو حرکت می کند و پسر بچه همØŒ با صورت عرق کرده و اندام خستهØŒ به آرامی به دنبالش:" خدایاØŒ پس کی میرسیمØŸ!... دستام درد گرفت!"
... پیرمرد به انتهای کوچه سوم می رسد و می خواهد وارد چهارمین کوچه شود که پاهای کوچک پسربچهØŒ بی رمق و سست می شود و برای یک لحظه کنترل خود را از دست می دهد. پیرمرد با نگرانی به پسربچه چشم می دوزدØŒ اما او از افتادن خود و چمدان جلوگیری می کند و با لبخندی دیگرØŒ نشان می دهد که اتفاقی نیفتاده و همچنان قدرت حمل چمدان سنگین را دارد... او به آرامی و به شکلی که پیرمرد نشنودØŒ ناله سر می دهد:
" ای بابا!  چقدر خونه اش دوره!... مُردم! "
... کوچه خلوت است و جز آن دوØŒ هیچ کس دیده نمی شود. پیرمرد از خم کوچه سوم عبور می کند و پس از ورود به کوچه چهارمØŒ از دید پسربچه پنهان می شود... پسربچه می ایستد و ضربان قلبش شدت بیشتری می گیردØ› از فرط خستگی و درد استخوانØŒ اشک در چشمهای او لانه کرده است. او خسته تر ازآن است که به حرکت خود ادامه دهد... مردد است که چه کندØ› همچنان به دنبال پیرمرد پیش برود یا...
پسربچه در سکوت و با احتیاط به اطراف نگاه می کند و بعد از فاصله گرفتن از چمدانØŒ راه آمده را برمی گردد و با شتاب پا به فرار می گذارد... پاهای پیرمرد از حرکت می ایستد و نگاهش را به پشت سرش می دهدØ› خبری از پسربچه نیست. او چمدان را زمین می گذارد و خودش را به ابتدای کوچه می رساند و به روبرویش خیره می شودØ› به غیر از چمدانØŒ هیچ چیز و هیچ کس در کوچه خلوت دیده نمی شود...
 ****
... در خیابانØŒ پسربچه با بغضی در گلوØŒ خود را در لا به لای جمعیت حاضر در صف نانوایی پنهان کرده است. او از خود خجالت می کشد و احساس می کند که مرتکب گناه و خطای بزرگی شده استØ› دلش می خواهد پس از خرید نانØŒ هر چه زودتر خودش را به آغوش گرم مادر بیمارش برساند و زار زار گریه کندØŒ اما لحظات به کُندی می گذردØ› انگار زمانØŒ متوقف شده و قصد حرکت و عبور ندارد... ناگهان دستی بر شانه پسربچه می نشیند و همه وجود او را به لرزه در می آورد و پیرمردی لبخند می زند:
" سلام پهلوونØ› خدا قوت!"
پسربچه شرم زده سرش را پایین می اندازد و پیرمرد خم می شود و بر دست های کوچکØŒ خسته و کبود او بوسه می زند:" دستت درد نکنه سهراب جونØŒ خیلی کمکم کردی و پاک خسته شدی! کاش می اومدی خونه خستگی در می کردیØ› تو تا خونه مونØŒ فقط ده قدم فاصله داشتی!"
**** 
... عید است و نوروز و خیابانی سرشار از آدم ها و ماشین ها و"سهراب" ده ساله ای که به دقایقی بعد می اندیشدØ› به زمانی که باید چشم های نابینای پدر را یاور و راهنما باشد تا صدای ویلون کهنه و خوش نوای اوØŒ سکه ساز زندگی شان شود و...
پدر همچنان در عبور از کوچه های تنگ و خیس و خیابان ها و چهارراه های درندشتØŒ دلش نمی خواهد پسرش صورت خود را سیاه کند و در شمایل یک حاجی فیروز کوچکØŒ اندام لاغر و استخوانی خود را برای مردمان شهر به لرزه درآوردØ› او با تمام وجود با آرشهØŒ بر ساز می نوازد و سینه را مالامال از یادها و دردها و خاطرات می سازد تا شاید زندگی ساز امروز و فردای سهرابش شود... 
سهراب در گوشه ای از یک خیابان عریض و در خیالاتی شیرینØŒ خود را در لباس زیبای حاجی فیروز کوچکی می بیند که کلاهِ دوکی شکل قرمزی بر سر و نی لبک و دایره زنگی و تنبکی در دست داردØ› او در مقابل نگاه خندان عابرانØŒ دست راستش را به حالت میکروفون مُشت می کند و دهانش را به آن می چسباند و لبخندی گرم بر لب هایش نقش می بندد:
" توجه! توجه! اینک حاجی فیروزØŒ وارد می شود تا دل شما را شاد کندØ› آهای مردم! کنار بروید که امشب حاجی فیروز می خواهد شما را بخنداند و گُل لبخند بر لب هایتان بنشاند!..."
او چنان تحت تاثیر قرار گرفته که ناخودآگاه از پدر و ساز او فاصله می گیرد و بی توجه به موقعیت خودØŒ با شوق زیاد به سمت عقب و خط وسط خیابان حرکت می کند تا پس از دور برداشتن و سرعت گرفتنØŒ با شور و هیجان بیشتری به میان جمعیت برگردد که ناگهان در یک لحظه دلهره آورØŒ صدای وحشتناک ترمز یک ماشینØŒ نگاه هراسان مردم را به سوی خود فرا می خواند و همزمان با جیغ دلخراش یک زن عابرØŒ به چهره خندان او رنگ خون می پاشد و زمین و زمان را به لرزه در می آورد... 
... دقایقی بعدØŒ جسم بی جان پسربچه ای در آمبولانس کوچک شهری بزرگ جای می گیرد و صدای آژیرØŒ پایان بخش یک حادثه تلخ و ناگوار است... و آنگاه فراموشی همه تلخی ها و آغازی دو باره برای مردمانی که می خواهند زنده بمانند و همچنان زندگی کنندØ› مردمان مهربانی که به پیشواز عید و نوروز و بهار دل انگیز و خنده های شادی بخش حاجی فیروزهایی می روند که با خود طراوت و شادابی و امید را به ارمغان می آورند:
" ارباب خودم سامبولی بلیکمØŒ ارباب خودم سرتو بالا کنØŒ ارباب خودم لطفی به ما کنØŒ ارباب خودم..."
**** 
... بوی عید می آید و صدای زوزه باد بهاری و اتاقکی فرسوده و تهی از نان و مادری نحیف و بیمار که در میان سرفه های جان خراشØŒ به خیابان و مردی نابینا و "سهراب" ده ساله اش می اندیشدØ› پسربچه ای خندان که دلش می خواهد صورت خود را سیاه کند و "حاجی فیروز" کوچک این شب ها و روزهای مردم شهرش شودØ› کسی که دیگر هیچ چیز حتی صدای شادی بخش ساز پدر را هم نمی شنودØ› پدری که هرگز نمی خواهد سهراب کوچکشØŒ لباس قرمز حاجی فیروزهای زمانه را بر تن کند و با صورتی سیاهØŒ پایان زمستان سرد و آغاز بهار دلنشین را فریاد بزند... 
 
رجانیوز