✍️ نویسنده: 3

خواستگاری

زن  رو به شوهرش کرد و گفت: ابراهیم ! چرا سنگ ‌اندازی می ‌کنیØŸ هر دختر و پسری سرانجام باید ازدواج کنند و زندگی مشترک خود را آغاز کنند.

سنگ ‌اندازی کدام است زنØŸ. هر که از راه رسید و دخترمان را خواستØŒ باید بدهیمØŸ او و خانواده ‌اش را چه قدر می ‌شناسی که این همه اصرار می‌ کنیØŸ!.

شناخت زیادی ندارمØŒ ولی مگر تو با آن ها آشنا نیستیØŸ. من فقط چند بار در مسجد با او سلام و علیک داشته ‌امØŒ همین! ظاهرش نشان می‌ دهد که جوان بدی نیست. با ادب و زحمتکش است. با زحمت بازو مخارج خود و مادر پیرش را تØ£مین می‌کند.

این سه باری که با مادرش به خواستگاری آمده بودØŒ از برخوردهایش فهمیدم که انسان مؤمن و خوبی است. مادرش می‌ گفت: اهل محل همه قبولش دارند!.

نمی ‌دانم. من که عقلم به جایی قد نمی‌دهد. جمیله چه می‌گویدØŸØŒ نظرش چیستØŸ.

حرفی نزدهØŒ اما با شناختی که از روحیÛ€ دخترمان دارمØŒ می‌ دانم که سکوتش نشان رضایتش است. راستی قرار است مادرش نزدیک غروب برای گرفتن جواب بیاید. در جوابش چه بگویمØŸ.

بگو یک هفتÛ€ دیگر صبر کنند تا خوب فکرهایمان را بکنیم. یک هفتهØŸ!. آری. باید با امام جواد علیه ‌السلام مشورت کنم. دخترمان را که از سر راه پیدا نکرده ‌ایمØŒ ولی مبادا به آن‌ ها دربارÛ€ مشورت چیزی بگویی!.

جمیله در آشپزخانه بود و گفت ‌وگوی پدر و مادرش را می ‌شنید و از اضطرابØŒ ناخن ‌هایش را می‌جوید. او به خواستگارش علاقه داشت. از طرفی صحبت ‌های پدرش را هم منطقی می ‌دید.

یک هفته از ماجرا گذشت. نزدیکی ‌های ظهر بود که زن صدای در را شنید. وقتی در را باز کردØŒ قاصدی را دید که می گفت از کاظمین آمده و نامه ای از سوی امام جواد علیه السلام برای ابراهیم آورده است. نامه‌ را تحویل داد و رفت.

زن نامه را نگه داشت و تا عصر صبر کرد. وقتی ابراهیم به خانه آمدØŒ دست و رویش را شست و داخل اتاق شد. همسرش نامه را جلوی او گذاشت و گفت: امروز رسیده. چشم‌ های ابراهیم برق زد. نامه را برداشت و بوسید.

زن گفت: از کیستØŸ. از امام جواد علیه ‌السلام. نظرش را پرسیده بودم و جواب نوشته اند. بخوانØŒ ببینم چه نوشتهØŸ.

مرد نامه را گشود و دید که حضرت در ادامه نامه خود ابراهیمØŒ چند خط نوشته و همان نامه را برگردانده است. گلوی خود را صاف کرد و نامه را بلند خواندØ› طوری که جمیله هم در آشپزخانه بشنود: «... اگر خواستگاری برای دختر شما آمد و اخلاق و دیانت او مورد رضایت شما بودØŒ با ازدواج آن ها موافقت کنید. اگر چنین نکردید و پسر و دختر مجرد باقی ماندندØŒ در جامعه فتنه و فساد بزرگی به وجود خواهد آمد ...».

 مرد نامه را دوباره لوله کرد و بست. رو به زنش کرد و گفت: اگر برای جواب آمدندØŒ بگو مبارک است ان ‌شاØ¡الله!. جمیله وقتی این حرف را شنیدØŒ خیالش راحت شد و در حالی که از خجالت توی صورتش خون دویده بودØŒ یک لیوان شربت خنک برای پدرش ریخت و جلوی او گذاشت. (Û±) (حوزه)

پی نوشت:

(Û±)- برگرفته از کتاب حیات پاکانØ› مهدی محدثیØŒ جÛ´ØŒ ص ÛµÛ¸

عقیق