🏠 خانه 🧭 ابزار اخبار 🔑 ورود
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و نهم - پایان فصل دوم | مجله نودیها

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و نهم - پایان فصل دوم

✍️ نویسنده: 4
دو ماه بعد از عید رفتم اتاق بابا سعید و مسایل و براش گفتم پدر گفت:"باید این تغییر و بهش اطلاع بدی" گفتم :"چطوری خیلی بدش میاد مستقیم باهاش صحبت کنم" گفت:"منظور منم مستقیم نبود برو و جریان رو به آقا باقر بگو ، مرد فهمیده ایه حتما کمکت میکنه" غروب رفتم سراغ آقا باقر بعد ازاینکه ماجرا رو بهش گفتم گفت :"من اطلاع میدم بهت." رفتار آقا باقر تحسین بر انگیز بود خیلی منطقی و به دور از غیرت های بی جا واقعا استقبال کرد و کمک کرد تا مسایل مطرح بشه. شب آقا باقر به من زنگ زد و گفت :"مهناز میگه هر کاری راهی داره" و بعد خداحافظی کرد. هر کاری راهی داره یعنی دوباره بیا خواستگاری و میخواست من و بسنجه و احتمالا با سوالاتی مطمئن بشه. خلاصه این که رفتیم خواستگاری و مهناز با همون فضای قبلی شروع کرد به سوالاتی و مسایلی رو مطرح کرد وسطش هم مباحثی از مسایل انقلابی مطرح کرد و چون پدر من گرایشات به شدت انقلابی داشت در اون مورد هم توافقات زیادی داشتیم. گرم صحبت و چالش بودیم که صدای اذان بلند شد من گفتم :"بریم نماز بخونیم بعدش صحبت می کنیم" مهناز گفت :"باشه. البته از نظر من مشکل خاصی برای صحبت نیست اگر موافق باشید چند جلسه دیگه هم صحبت کنیم برای امروز کافیه" اتفاقات زیاد و مباحث زیادی از اون شب آغاز شد که اگر عمری باقی باشه در آینده نزدیک در فصل جدیدی از نوشته هام برای شما خواهم آورد که به نظر خیلی جذاب ، چالش برانگیز و جالب خواهد بود.   پایان فصل دوم

💬 دیدگاه‌ها (0)

💭

هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید!

📝 ثبت دیدگاه جدید

✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده می‌شود.