✍️ نویسنده: 9

مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: دوستی داشتم در بازار پیرمردی بود. مرا نصیحت می‌کرد. می‌گفت انسان اگر درد دارد به کسی نگوید بهتر استØŒ زودتر برطرف می‌شود.

نودیها: مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود:  نوزاد وقتی می‌بیند مادرش دیگر دست و پا نمی‌زند و خودش را نمی‌گیرد راه را باز می‌بیند و بیرون می‌آید. ماما آمده کنار مادر نشستهØŒ یک خانمی که قوی استØŒ مثل ننه و بابا نیست که بلرزد. ماما قرص است. همین که پیش زائو می‌نشیند زائو می‌زاید. ایمان هم همین‌طور است. اگر یک شخص قوی بیاید پیش ما بنشیند ما می‌زاییم. قبل از آن می‌ترسیمØŒ می گوییم چکار کنیم! امÙ‘ا تا نزدیک‌مان می‌نشینند نطق‌مان باز می‌شود. مثل ماما می‌مانند. دوستی داشتم در بازار پیرمردی بود. مرا نصیحت می‌کرد. می‌گفت انسان اگر درد دارد به کسی نگوید بهتر استØŒ زودتر برطرف می‌شود. می‌گفت ما یک عروس داریم یک مرتبه گفتند دردش گرفته. تا من رفتم ماما بیاورم. هنوز توی حیاط بودم که عروسم زایید. نوزاد را تر و تمیز کردند بعد همه خبر شدند. مادرش آمد خاله‌اش آمد عمÙ‘ه‌اش آمدØŒ همه گلایه کردند گفتند آدم وقتی دردش می‌گیرد ننه‌اش را خبر می‌کندØŒ فامیل را خبر می‌کند. تو در رختخواب زاییدی ما را خبر نکردیØŸ خلاصه عروس ما را دعوا کردند. یک دعوای مُفصÙ‘ل. ننه و خاله و عمÙ‘ه‌ عروس. حتÙ‘ی مادر شوهر هم می‌گفت که ای زنØŒ این را زودتر می‌گفتی! خلاصه بیچاره عروس را حسابی دعوا کردند. فقط من بودم که چیزی نگفتم و تماشا کردم. شکم دوم دردش که گرفتØŒ از ترسش ننه را خبر کردØŒ خاله را خبر کرد همه عالم را خبر کرد. مثل خودمان که این آخری‌ها وقتی داریم می‌زاییمØŒ دائم می‌گوییم اینجایم درد می‌کند آنجایم درد می‌کند. نگو می‌خواهیم بزاییمØŒ منتهی نمی‌دانیم. بهرحال این خانم هم همه را خبر کرد. اینها همه آمدند جمع شدند دور و بر عروس. دائم شام و ناهار می‌خواستند. البته آن چیزی نبودØŒ ثواب هم داشت. اما دیدم عروسم نمی‌زاید. این طرف غلت می‌خورد آن طرف غلت می‌خورد. فهمیدم مال حضور اینهاستØŒ چون نشسته‌اند دائم می‌گویند بزاØŒ بزا! او هم نمی‌تواند بزاید. مثل کسی که ناشی است به او می‌گویند بیاØŒ می‌گوید نمی‌آیم. بچه هم همینطور است. به بچه‌ کوچک اگر بگویی بیاØŒ فرار می‌کند. می‌گفت چندین روز گذشتØŒ اما عروس ما نزایید که نزایید. آخرش ناچار شدم پیغام دادم تا شما دور عروس هستیدØŒ عروس من بزا نیست. شما بروید یک اتاق دیگر. نمی‌گویم از خانه من برویدØŒ باشید. غذا هم بخورید میوه بخورید آب بخوریدØŒ منتها اتاقتان را عوض کنید زائو را تنها بگذارید. حتی ماما را هم گفتم رفت. گفت تا آن جمعیت به اتاق دیگر رفتندØŒ عروس زایید. موعظه می‌کرد می‌گفت هر دردی را که انسان اظهار نکند زودتر از بین می‌رود. کتاب طوبای محبÙ‘ت جلد دوم– ص Û²Û±Û¶ مجالس حاج محمÙ‘د اسماعیل دولابی