نودیها:همسر شهید محسن حججی پس از اعلام بازگشت پیکر مطهر شهید به ایرانØŒ نامه‌ای به شهید نوشت.
متن این نامه در زیر آمده است:
بسم رب الشهداØ¡ و‌الصدیقین
سلام بر حسین و یارانش و سلام بر محسن عزیزم.
میمØŒ مثل حسین
Û´Û² روز پیش راهی سفرت کردم. سفری پر از خطرØŒ اما پر از عشق. سفری که بازگشت از آن یا برگشتن بود یا ماندن. سفری که برگشتنش زندگی بود و ماندنش هم زندگی. اولی زندگی در دنیا و‌ دومی زندگی هم در دنیا و هم در آخرت. هر چه بود عشق بود و عشق.
خودم هم ساکت را بستم و وسایلت را جمع کردم. از زیر قرآن ردت کردم. آخرین نگاهت هنوز پیش چشمانم هست. ای کاش بیشتر نگاهت کرده بودمØŒ هم چشمانت راØŒ هم قد و بالایت راØŒ هم سرت را.
راستش را بخواهی فکر نمی‌کردم این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنتØŒ حتی آمدنت.
عزیز دلمØ› دروغ چراØŸ خیلی دلم برایت تنگ شده است. می‌دانم که تو هم همین حس و حال را داشته‌ای. شب قبل از عملیات زنگ زدی و گفتی: «دلتنگتان شده‌ام».
آمدم بی‌تابی کنم....اما باز کربلا نگذاشت. آخرین دیدار رباب و همسرش.
آمدم بی قراری کنم... اماØŒ به یاد روضه حضرت رباب افتادم. روضه رباب خداحافظی‌اش فرق می‌کند. وداع آخرش فرق می‌کند. خودت هم قبول داریØŒ اصلاÙ‹ رباب جنس غمش فرق می‌کند. رباب سرØŒ همسرش را بریده دید. بالای نیزه دید. به دنبالش هم رفت. نمی‌دانم من هم سرØŒ همسرم را می‌بینم یا نهØŸ! اماØŒ می‌دانم به اسارت نمی‌روم.
همسر خوبمØ› اگر عشق به تو نبود آرامش من هم نبود. قبل از رفتنت به من گفتی: «صبور باشØŒ بی‌تابی نکنØŒ محکم باشØŒ قوی باشØŒ شیر زن باش». من هم گوش کردم.عشق به تو مرا به این اطاعت رساند.
محسن جانØ› سفیر امام حسین. خبر داری روز عرفه نزدیک است. نمی‌دانم امسال دعای عرفه را به یاد حاج احمد کاظمی بخوانم یا به یاد تو. چقدر زرنگ بودی و من تازه فهمیدم. عرفهØŒ مسلمØŒ حاج احمدØŒ تو و شهادت. یک رازی پشت پرده هست که شما را به هم گره زده.
می‌گفتی: «یک شهید را انتخاب کنیدØŒ با هم رفیق باشید و تا آخر هم با هم بمانید».
گفتی: «زندگی‌ات را مدیون حاج احمد هستی».
گفتی: «من سر این سفره نشسته‌ام و رزق شهادتم را هم از این سفره بر می‌دارم».
تو حاج احمد را انتخاب کردی و حاج احمد هم تو را. مثل خودش هم رفتیØ› با عزت و سربلندی.
همسر عزیز و پدر مهربانØŒ این روزها حضورت را بیشتر از قبل احساس می‌کنم. به این باور رسیده‌ام که شهدا زنده‌اند. خودت که شاهد بودی. بعضی مواقع علی آقاØŒ پسرمان گریه می‌کردØŒ خیلی بی‌تابی می‌کرد. خسته که می‌شدم با تو حرف می‌زدم و می‌گفتم: «محسنمØŒ علی را چه کار کنمØŸ خودت بیا». تو می‌آمدیØŒ چون علی آرام آرام می‌شد.
می‌دانم که همیشه هم قرار است پیشمان باشی. اصلاÙ‹ خودمانی‌تر بگویمØŒ زندگی جدیدی را شروع کرده‌ایم. مثل همه زندگی‌ها سختی‌هایی داردØŒ مشکلاتی دارد. اما مهم این است که من فقط تو را دارم. این زندگی هم تفاوت‌هایی داردØŒ چون زندگی‌مان با بقیه فرق می‌کندØŒ مثل همان روزها. پیوند این زندگی آسمانی است.
اما می‌دانم که باز برایم قرآن می‌خوانیØŒ آن هم با ترجمه. کتاب خواندن‌هایمان ادامه دارد. گلستان شهدا هم که می‌رویم. مداحی هم برایم می‌کنی.
یادت هست چقدر این شعر را دوست داشتی. منم باید برم...آرهØŒ برم سرم بره... . آن قدر گفتی و خواندی و گریه کردی و به سینه زدی که آخر هم رفتی. هم خودت و هم سرت.
راستی برایت نگفته‌امØŒ علی دیگر مثل قبل نیست. آرام‌تر شده. انگار فهمیده که بابایش قرار است بیاید و هر روز باید سنگ مزار پدرش را ببوسد تا خود صورتت را. همین هم برایش کافی است.
شب‌ها برایش قصه می‌گویم. یکی بودØŒ یکی نبود. پدری بود به نام محسن و ... با خودم قرار گذاشته‌ام هر شب یک داستان از تو برایش بگویم. موضوع‌های زیادی دارم. مثلØŒ داستان روزهای گذشت و فداکاری‌ات در اردوهای جهادی. داستان عروس و دامادهایی که زندگی‌شان با عکس تو شروع شد. داستان فرزندی به نام امیرحسین که مادرش نامش را تغییر داد و شد محسن. داستان مشکلاتی که به واسطه متوسل شدن به تو حل شد. داستان مرد بودنتØŒ نه ببخشید شیر مرد بودنت.
قصه‌ها را برایش می‌گویم تا بزرگ شودØŒ مرد شودØŒ جهادگر شودØŒ ولایتی شودØŒ پاسدار شودØŒ شهید شود و مثل تو شود.
محسن دوست داشتنی‌امØ› چه انقلابی به پا کرده‌ایØŸ! ببین. دنیا را زیر و رو کرده‌ای. دل‌ها را تکان داده‌ای. نه فقط در دنیای مجازی بیا و ببین برایت چکار کردند. برای آمدنت هم سنگ تمام می‌گذارند. رهبرمان هم گفتند:«محسن حججیØŒ حجت بر همگان شد».
همسر مهربانمØ› بگذار از سکوت این شب‌ها هم برایت بگویم. با خودم فکر می‌کردم که اصلاÙ‹ مگر محسن من چند سال داشتهØŸ محسن جانØŒ مرد منØ› جوان دهه هفتادی امروز علم اسلام افتاده است به دست توØŒ به نام تو. چگونه زندگی کرده‌ای که خدا عاشقت شد. خدا که عاشقت شد تو را انتخاب کرد. وقتی خدا تو را خریدØŒ اهل بیت هم به بازار آمدند. دوستت داشتند که تو هم عاشق آن‌ها شده‌ای. عاشق که نهØŒ اصلاÙ‹ تو مثل خودشان شده‌ای. دل نوشته‌هایت را خوانده‌ام. دوست دارم مثل حضرت علی‌اکبر در جوانی فدای اسلام بشوم... که شدی. می‌خواهم گوشه‌ای از مصائب حضرت زهرا (س) را بفهمم .... که فهمیدی.
درد بازو و پهلو را احساس کنم... که حس کردی. شهادت بی درد هم نمی‌خواهم. دوست دارم مثل ارباب بی کفن بی سر بشوم... . بی کفن شدیØŒ بی سر هم شدی.
سر دادی و سردار شدی.
مردانگی را در چشمانت دیدم وقتی که در دست آن ملعون وحشی اسیر بودی و پهلویت زخمی بود. ولیØŒ تو ایستاده بودی.اصلاÙ‹ مگر می‌شودØŸ! اما نهØŒ تعجب هم ندارد. از مادرت حضرت زهرا(س) به ارث برده‌ای. مظلومیت را هم از پدرت امیرالمومنین (ع).
با شنیدن نام توØŒ عاشورا برای من تکرار می‌شود. تکرار که نهØŒ تجسم هم می‌شود. غریب گیر آوردنت.
خنجر... پهلو... زخم... اسارت... تشنگی...‌ رجزخوانی... خیمه... آتش... دود... سر جدا... بدن بی سر... . روضه‌ام‌ تکه تکه شده. هر کلمه‌ای خودش زیارت ناحیه مقدسه است. یک نفر بگوید مگر امروزØŒ روز عاشوراست.
اما همسرمØŒ نگران نباش. ما را به مجلس و بزم شراب یزید نبردند. در حرم امام رضا(ع) برایت مجلس آبرومندانه‌ای گرفتند. همه این اتفاقات هم از همان‌جا شروع شد. حرم امام رضا(ع)Ø› شب قدر. تقدیرات تو آنجا رقم خورد و چقدر هم زیبا.
هنوز ادامه‌اش مانده. با آمدنت داری دلبری می‌کنی برای امام‌زمانت.
محسن جانØ› مرد منØŒ در این مدت که نبودی ولی بودی اتفاقات زیادی افتاد. چقدر برایت حرف دارم. ناگفته‌هایی به اندازه تمام سال‌های با هم بودنمان.
تو هم بیا و برایم بگو. از لحظه لحظه شیرینی‌های این سفر.
فارس
💬 دیدگاهها (0 دیدگاه)
📝 ثبت دیدگاه جدید
✅ بدون نیاز به کد امنیتی
✅ دیدگاه شما پس از تایید مدیر نمایش داده میشود.