✍️ نویسنده: 9
نودیها:«عدیل حسینی» نام یکی از شهدای تیپ زینبیون است که سال گذشته در سوریه به شهادت رسید. خانواده عدیل از شیعیان پاکستانی اهل ایالت پنجاب هستند که سال‌هاست در ایران زندگی می‌کنند. عدیل با داشتن سه خواهر و سه برادرØŒ کوچکترین فرزند خانواده بودØŒ خانواده‌ای که در آنØŒ پدر پروفسور و مادر معلم و خانه‌دار است و دیگر خواهرها و برادرها در حوزه‌های مختلف فرهنگی و دینی مشغول به فعالیت هستندØŒ دور از ذهن نبود اگر از چنین خانواده فرهیخته‌ایØŒ شهیدی چون عدیل تقدیم اسلام شود. خواهر شهید «عدیل حسینی» در مصاحبه ای به بیان خاطراتی از شهید و سیر زندگی وی پرداخته است. بخش اول این مصاحبه را در اینجا می‌توانید مطالعه کنید. بخش دوم مصاحبه را در ادامه می‌خوانیم: در داخل پاکستانØŒ گروه‌های مذهبی مثل بسیج یا هیØ£ت وجود داردØŸ سید عدیل هم عضو این گروه ها بودندØŸ حسینی: بله وجود دارد. از گروه های شاخص و معروف «آی ایس او» است که متعلق به حزب دانشجویان امامی نام دارد و یا حزب نفاذ فقه جعفری. عدیل تا Û¹ سالگی عضو «محبین» بود که زیر شاخه «آی ایس او» بوده و برای کودکان است. بعد از آنکه مشغول تحصیل شد بطور غیرمستقیم با آی ایس او در ارتباط بود ولی عضو رسمی نبود. این حزب یک حزب خیلی قدیمی و ریشه دار و البته رسمی است. تحصیلاتØŒ واجب تر از نان شب چه قدر تحصیل برای خانواده شما اهمیت دارد و سید عدیل چه تحصیلاتی داشتØŸ حسینی: تحصیل در خانوادہ ماØŒ به قول گفتنیØŒ از نان شب هم واجب‌تر بودہ و هست. عدیل هم مثل خانوادہ اش فرد علم دوستی بود. غیر از کلاس های درسی در کارگاہ های دیگر در زمینه‌های کامپیوترØŒ الکترونیک و آموزش های رزمی مثل جودو شرکت می کرد. به تحصیلات دینی خیلی مشتاق بود برای همین دوره لیسانس را غیر حضوری دنبال کرد تا بتواند در مدرسه حوزوی پاکستان حضور داشته باشدØŒ پدر خواسته بود تا برای گرفتن لیسانس به دانشگاه برود و بعد وارد حوزه شود ولی عدیل گفت که می تواند در کنار لیسانسØŒ در حوزه هم درس بخواند.  کتاب‌های متفرقه‌ای که شهید مطالعه می کرد بیشتر در چه زمینه هایی بودØŸ حسینی: من مطالعاتش را دیده بودم که بیشتر در زمینه های دینی و تجربی بود. البته دوران جوانی عدیل مصادف شد با دورانی که اینترنت در دسترس همه بود برای همین خیلی از آموزش ها را از طریق اینترنت کسب می کردØŒ ما هم اسمش را «ماشین دانلودر» گذاشته بودیم. در دوران مدرسه یا دانشگاه سید عدیل چه جاذبه اخلاقی داشت که باعث می شد دوستانش از او تعریف کنندØŸ حسینی: از هر یک از دوستانش که بپرسید می گویند اخلاق عدیل خیلی عالی بودØŒ خوش خندہ و خون گرم بود. با همه خیلی زود رفیق می شد. شنوندہ‌ خوبی بود و به دیگران اÚ¾میت می داد. خیلی هم متواضع بود ولی در عین حال اگر حرف بدی می شنید به شدت بر خورد می کرد. زیربار حرف ناحق نمی رفتØŒ رفتارش با دوستان مثل عسل شیرین بود. یکی از همرزمانش در خاطرہ‌ای تعریف کرد که عدیل از یک اسلحه‌ تک تیراندازی که نو و روسی بود خوشش می‌آمدØŒ می خواست آن را بگیردØŒ ما گفتیم که امکان ندارد اسلحه را به تو بدهند چون به هر نفر فقط یکبار اسلحه تحویل می‌دهندØŒ ولی مسئول اسلحه انقدر از اخلاق عدیل خوشش آمده بود که بدون حرف اسلحه‌ جدید تحویلش داد. در Û¹Û¹ درصد عکس‌هایی که از سید عدیل داریمØŒ خندہ روی صورتش هست. سید عدیل وسیله ای داشت که به آن علاقه خاصی داشته باشدØŸ حسینی: اگر بگویم عدیل به هیچ وسیله مادی‌ای علاقه نداشتØŒ دروغ نگفته امØŒ حتی لباس و کفش نوی خود را به بچه های فقیر مدرسه اش می داد. پلیور را در سالروز تولدش به او هدیه دادم اما بعدا در یکی از عکس‌ها دیدم که پلیور را شخص دیگری بر تن دارد. به من گفته بود پلیور را گم کرده است. اگر دچار گرفتاری و مشکلی می شدØŒ چه طور آن را حل می کردØŸ و بیشتر به کدام یک از اهل بیت ارادت داشت و متوسل می شدØŸ حسینی: اکثرا خودش مشکلاتش را حل می کرد شاید چون خیلی درون گرا بود چیزی نمی‌گفت. حتی از جبهه چیزی به من نمی‌گفت در حالیکه خیلی با هم در ارتباط بودیمØŒ و اصلا از اینکه گروہ را فرماندهی می‌کند یا تک تیرانداز است صحبتی نکرده بود. وقتی می‌پرسیدم می‌گفت هر خدمتی از دستم بر بیاید انجام می دهمØŒ فکر می کردم کار سادہ ای انجام می دهد و یک سرباز سادہ است. به Ú¾مه اهل بیت به خصوص امام زمان (عج) و حضرت زÚ¾را(س) بسیار ارادت داشت. به حرفتان عمل کنید و مرا به دست حضرت زهرا (س) بسپارید جایی خواندم که سید عدیل حتی مرخصی‌هایش را به رزمنده های دیگر می‌داد. دیر به دیر همدیگر را ملاقات می‌کردیدØŸ حسینی: بله درست است. ما تا زمان شهادت ملاقاتی نداشتیم. ایشان یک یا Û² بار مرخصی اش را به دوستانش داده بود و این دومین یا سومین مرخصی بود که قرار بود بیاید که دو روز مانده به مهلت مرخصی به شهادت رسید. دوستش تعریف کرد که ما به عدیل گفتیم به دمشق برگردد و برای مرخصی آماده شود که عدیل گفته بود تا رفتن دو روز وقت هست تا آن زمان می‌خواهم همینجا باشم و کاری انجام بدهم.  سید عدیل چه زمانی تصمیم گرفت به سوریه برود و چه طور خانواده را راضی کردØŸ حسینی: آن زمان من پاکستان نبودمØŒ اونطور که مادر گفت تصمیمش را از خیلی وقت پیش گرفته بودØŒ می خواست به حزب الله لبنان برود. حرف شهادت را خیلی وقت بود می‌زد. مادر بزرگم می گفت برای عدیل دختری پیدا کنید تا ازدواج کند اما عدیل می‌گفت من نمیخواهم عروسی کنم می خواهم شهید شوم. مادرم در دفترچه ای نوشته بود که من همه بچه هایم را به بی‌بی حضرت زهرا (س) سپرده ام. زمانی که عدیل می خواست به سوریه برود موضوع را با مادر مطرح کرد. مادر دلایلی آورد که بهتر است اول درس‌هایت را تمام کنی. عدیل دفترچه‌ مادر را نشانش داده و گفته بود: مادر مگر شما این مطلب را ننوشته‌ایدØŸ! آیا این تنها یک نوشته است و در حد عمل نیستØŸ! مادر بعد از شنیدن دلایل عدیل و اشتیاقش اجازه داد برود. در آن چند ماهی که پیش از اعزام در کنار خانواده بود چه حس و حالی داشتØŸ حسینی: خیلی خوشحالØŒ سر حال و پر جنب و جوش بود. یک پایش در خانه من و آن یکی در خانه‌ برادرم بود. وقتش را بیشتر با برادرزادہ‌ھا می‌گذراند و به برادرم در کارهای موسسه کمک می‌کرد. اگر کسی برای تعمیر کامپیوتر کمک می خواست به او کمک می کرد. با برادر بزرگم وقت درسی گذاشته بود و با او درس می‌خواند. هر وقت او را می‌دیدیم سرش شلوغ بود. خوشحال از رسیدن به آرزوØŒ ناراحت از دوری روزی که قرار شد به سوریه اعزام شود را به خاطر داریدØŸ حسینی: بله. از منزل من رفت. ساعت نزدیک Û±Û² شب بود. کنار منزل ماØŒ موسسه برادرم هست که گاهی تا دیروقت سرکار می‌ماند. عدیل هم آن شب در موسسه بودØŒ وقتی از در خانه به داخل آمدØŒ چهره‌اش خیلی بشاش بود و از خوشحالی صورتش گل انداخته بودØŒ تازه به خانه آمده بود که گفت: «آبجی با رفتنم موافقت شدہ و گفتند که نیم ساعت وقت داری که بیایی.» در حال حرف زدن بود که وسایلش را جمع کرد. من فقط داشتم به او نگاہ می کردمØŒ نمی دانستم از اینکه آرزویش برآوردہ شدہ خوشحال باشم یا از اینکه جدایی موقتی ممکن است به جدایی همیشگی تبدیل شود ناراحت باشم. با آنکه می دانستم همین روزهاست که می‌رود ولی در آن لحظه شوکه شدہ بودم که در عرض نیم ساعت باید برود. زمان کمی برای خداحافظی داشتم. وقتی دیدم تند تند وسایلش را جمع می‌کند دستش را گرفتمØŒ گفتم صبر کنØŒ آرام ترØŒ چه خبر استØŸ! بعد شروع کردم وسایلش را آرام جمع کردمØŒ حرف می‌زدم و توصیه می کردم که خیلی مواظب خودش باشد و ضد آفتاب بزند و با ما در ارتباط باشد. نمی دانم چطور در چشم برهم زدنی زمان گذشت. قرآن را آوردمØŒ از زیر قرآن ردش کردمØŒ در آغوشش گرفتم و صورت و پیشانی‌اش را بوسیدم و رفت. پنج ماہ بعد کوله پشتی‌ای که به او داده بودم تنهایی بدون صاحبش به خانه برگشت. تاریخ اعزام وی را به یاد داریدØŸ حسینی: ششم ماه رمضان سال گذشته بود. Û´Ûµ روز آموزش نظامی دید و بعد به منطقه اعزام شد. در تماس‌هایی که با شما می‌گرفت احساس می‌کردید که تغییر خلقیات و روحیات داشته باشدØŸ تغییراتی که ناشی از حضور در جبهه باشدØŸ حسینی: بله کاملا. همه احساس کرده بودند. رفتارش خیلی متین و بزرگ‌منشانه شدہ بودØŒ انگار که به سرعت پیشرفت روحی داشت. به همسرم گفته بود که اینجا خیلی خوب استØŒ خدا را با فاصله یک متری احساس می کنم و ایمانم به خدا خیلی محکم شدہ. چند روز ماندہ به شهادت با بهانه Ú¾ای مختلف حرف از شهادت می زد و ما را برای شهادتش آمادہ می کردØŒ من هم سرزنشش می کردم که چنین حرف هایی نزند. مشرق