داستان سریالی عاشقانه عشق من مهناز – کامل
به نام خدا – داستان سریالی عشق من مهناز با چهار فصل ، فصل اول ۱۲ قسمت و فصل دوم […]
به نام خدا – داستان سریالی عشق من مهناز با چهار فصل ، فصل اول ۱۲ قسمت و فصل دوم […]
تا جایی که یک روز مهناز می خواست با خواهرش و چند تا از دوستاش برن سفر اصفهان و من
حکومت نظامی دوباره شروع شد.مهناز روی شهناز خیلی حساس بود اصلا نمی تونست درونش قبول کنه که شهناز میخواد که
داستان سریالی – عشق من مهناز – مهناز خواهر بزرگی داشت به نام شهناز که خیلی حسود بود. اصلا حسادت
بخش داستان سریالی – برای مسایل جنسی دوباره به حاج آقا مراجعه کردم. اون روز بعد از ظهر سرش خلوت
نودیها : چندین روز سپری شد کم کم داشتیم به شرایط جدید عادت می کردیم و دلتنگی هامون برای گذشته
نودیها : حاج آقا خیلی سرش شلوغ بود. اصلا فرصت نکرد باهام صحبت کنه گفت:”شرمنده شدم کاظم جان فردا قبل
نودیها : رفتم ، دور و بر حاجی رو چند نفری گرفته بودند. گفتم :”حاج آقا چند تا سوال
گفت :”سوال خوبی مطرح کردید من عروسی نمی رم البته اگر موسیقی حرام توش استفاده بشه معمولا هم یه موقعی
نودیها : فصل چهارم نوشته هام و اختصاص دادم به قسمتی از زندگی من و مهناز که فکر می کنم
نودیها : داستان سریالی “عشق من مهناز” تا به امروز در سه فصل روی سایت نودیها قرار گرفته و
از اول صبح عروسی مقداری نگرانی و دلهره داشتم اما مهناز اصلاانگار نه انگار ، آرومه آروم بود. روز عروسی
سایت نودیها : من و مامان مهناز و بابا سعید با پدر ومادر مهناز و خودش یک جلسه ای
نودیها : فردا صبحش زنگ زدم به دوستم مصطفی که طلبه بود و بعداز ظهر بعد از سرکار رفتم بهش
سایت نودیها : گفتم:”باورکن پدر و مادر منم بشدت مذهبی هستن اما ایرادی نداره چند نفر دور هم باشیم”
سایت نودیها : من تحقیقات زیادی کردم و برخی ازاون مسایلی رو که جلسه قبل به مهناز گفته بودم رو
سایت نودیها : گفت :”سوال خوبی مطرح کردید من عروسی نمی رم البته اگر موسیقی حرام توش استفاده بشه معمولا
سایت نودیها : قرار بود در این فصل از نوشته هام در مورد شب های صحبت بعد از خواستگاری تا
دو ماه بعد از عید رفتم اتاق بابا سعید و مسایل و براش گفتم پدر گفت:”باید این تغییر و بهش
شرکت آقا باقر از چهارم عید تا دوازدهم تعطیل نبود تصمیم گرفتم صبح برم باهاش صحبت کنم. صبح از خواب
سایت نودیها : روز دوم عید ، صبح زود، وسایل رو برداشتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به شهر
سایت نودیها : فردا صبح به زور از خواب بیدار شدم و نماز صبح خوندم. چند سالی که از
اما تغییر مگه به همین راحتیه! رفتم پیش بابا سعید و موضوع رو بهش گفتم. بابا گفت:”پسرم! فدات بشم!
محدثه ، مامان مهناز ، بابا سعید و من ، جمع شدیم توی آشپزخونه و نشستیم دور میز ناهار خوری.