سخنرانی عید بیعت 97 رائفی پور
مستند جالب سردار جنگ در کرمانشاه
Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages

دسته: داستان و رمان سریالی

عشق من مهناز – فصل سوم قسمت اول ۰

عشق من مهناز – فصل سوم قسمت اول

0 سایت نودیها : قرار بود در این فصل از نوشته هام در مورد شب های صحبت بعد از خواستگاری تا عروسی رو برای شما بنویسم. همین که مهناز اجازه داد چند جلسه دیگه...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و نهم – پایان فصل دوم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و نهم – پایان فصل دوم

0 دو ماه بعد از عید رفتم اتاق بابا سعید و مسایل و براش گفتم پدر گفت:”باید این تغییر و بهش اطلاع بدی” گفتم :”چطوری خیلی بدش میاد مستقیم باهاش صحبت کنم” گفت:”منظور منم...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و هشتم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و هشتم

0 شرکت آقا باقر از چهارم عید تا دوازدهم تعطیل نبود تصمیم گرفتم صبح برم باهاش صحبت کنم. صبح از خواب بلند شدم، نمازم رو خوندم احساس می کردم به خدا نزدیک تر شدم...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و هفتم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و هفتم

0 سایت نودیها : روز دوم عید ، صبح زود، وسایل رو برداشتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به شهر زیبای همدان و رفتیم خونه ی آقا باقر. تقریبا ساعت ده صبح بود...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و ششم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و ششم

0   سایت نودیها : فردا صبح به زور از خواب بیدار شدم و نماز صبح خوندم. چند سالی که از بلوغم گذشته بود و نماز میخوندم نماز صبح هام همیشه قضا می شد...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و پنجم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و پنجم

0   اما تغییر مگه به همین راحتیه! رفتم پیش بابا سعید و موضوع رو بهش گفتم. بابا گفت:”پسرم! فدات بشم! من خودم هم با این سنی  که دارم گیرم. یه دوستی دارم شمارش...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و چهارم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و چهارم

0 محدثه ، مامان مهناز ، بابا سعید و من ، جمع شدیم توی آشپزخونه و نشستیم دور میز ناهار خوری. محدثه گفت :”چی شد عروسی رو افتادیم؟” مامان مهناز گفت :”به من که...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و سوم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و سوم

3+ گفت:”نه مطمئن باشید توی خیلی چیزای دیگه متفاوته. بگذارید راحت بگم من بدنبال یه آدم مومن واقعی هستم یعنی کسی که به همه ی مسایل پایبند باشه به عبارت دیگه همه چیز رو...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و دو ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و دو

0 فردا صبح بعد از جلسه خانوادگی ، پدر زنگ زد به آقا باقر و همه چیز و بهش گفت و مامان مهناز هم به شماره ی خونه مهناز خانم که از آقا باقر...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و یکم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و یکم

0 از فردای اون روز هر از چند گاهی نگاهم به مهناز می افتاد و دوباره دلم یه جوری می شد. چندین روز به همین منوال گذشت تا اوایل اسفند ماه تصمیم گرفتم به...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیستم ۱

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیستم

0 چندین و چند روز گذشت تا اینکه من کم کم حالم بهتر شد یک مقدار از عقب موندگی های درسیم مونده بود که تا بهمن ماه پاس کردم و باید می رفتم برای...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت نوزدهم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت نوزدهم

0 شکست واقعی رو تجربه کردم بهش پیامک دادم:”حنانه من تو رو خیلی دوست داشتم اما تو قبل از من با چند نفر دیگه هم بودی؟؟” جواب داد:”اره خب بودم ولی الان فقط با...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت هجدهم ۲

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت هجدهم

0 سایت نودیها : رفتم خونه به محض رسیدن رفتم اتاق محدثه و گفتم :”محدثه تو دوست پسر داری؟” گفت:”یواش! مامان می شنوه بیا بشین صحبت کنیم” دوباره گفتم:”تو دوست پسر داری؟” گفت:”از پیش...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت هفدهم ۴

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت هفدهم

0 محدثه به سرعت داشت شبیه حنانه میشد. این تناقص توی خودم رو نمی فهمیدم از طرفی میخواستم با یه کسی مثل حنانه ازدواج کنم و از طرفی دوست نداشتم خواهرم مثل اون بشه....

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت شانزدهم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت شانزدهم

0 ارتباط پیامکی شروع شد و کم کم به دیدار توی فروشگاه و بوستان و… رسید.اواخر تیر ماه بود. با هم توی بوستان محلمون قرار گذاشتیم چند دقیقه ای دیر اومد. گفتم : “دیر...

اشتراک گذاری :
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت پانزدهم ۰

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت پانزدهم

0 اولین پیامکی که براش فرستادم :”سلام خوبی ؟” نوشت : “سلام ممنون” نوشتم : “چه خبر خانواده خوب هستن؟” نوشت :”بله ممنون” نوشتم : “میخوام چیزی بگم که احتمالا باعث بشه ارتباطمون تموم...

اشتراک گذاری :
Scroll Up