Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و دو - مجله نودیها
بازدید 633

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و دو

اشتراک گذاری :

فردا صبح بعد از جلسه خانوادگی ، پدر زنگ زد به آقا باقر و همه چیز و بهش گفت و مامان مهناز هم به شماره ی خونه مهناز خانم که از آقا باقر گرفته بود زنگ زد و برای همون شب جلسه ی صحبتی هماهنگ شد.

شب بعد از کار آماده شدیم و من و مامان مهناز رفتیم خونه ی مهناز.

خونه بزرگ ویلایی ای داشتن و معلوم بود وضع مالشون خیلی عالیه. مادر مهناز خیلی راحت گفت :”مهناز خانم من و شما اینجا زیر این آلاچیق بشینیم صحبت کنیم آقا کاظم و مهناز هم برن زیر اون یکی آلاچیق”

حیاط خونشون ۵۰۰ متری میشد ما با فاصله ی ۲۰۰ متری از مادرهامون رفتیم برای صحبت. اصلا متوجه نشدم چجوری این قدر سریع همه چیز جلو رفت و حالا من جلوی عشقم نشسته بودم.

گفتم :”سلام خوب هستین؟ چون وقت نیست بهتره بریم سر اصل مطلب !”

گفت :”سلام بله شما بفرمایید”

گفتم:”خوب شما ملاکتون برای زندگی مشترک چیه من ملاکم عشق و علاقه هستش با بودنش همه چیز درست میشه”

گفت:”بله درسته عشق و علاقه بسیار مهمه اما از نظر من ایمان از اون هم مهم تره و اگر ایمان باشه اون عشق و علاقه هم قابل اعتماد و همیشگی میشه”

گفتم:”ایمان که هممون داریم!”

گفت:”بله اما آدمها توی تعریفشون از ایمان و تقوا و خدا تفاوتهایی دارن بذارید مصداقی بحث کنیم مثلا شما عروسیتون و چجوری برگزار می کنید؟!”

خیلی از این حرفش و نوع رفتارش تعجب کردم.

گفتم:”مثل همه دیگه یه تالار ، ارکست یک ساعتی همه شادی می کنن و بعدش تموم میشه میره دیگه به همین راحتی”

گفت:”من حتی تحمل یک ثانیه از گناهش رو ندارم نمیتونم قبول کنم توی عروسی من بزن و برقص باشه! ببخشید این قدر راحت و ساده میگم”

گفتم:”خواهش میکنم! نگاهمون خیلی متفاوته به عروسی!”

 

مرتضی حیدری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.