داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و سوم
گفت:”نه مطمئن باشید توی خیلی چیزای دیگه متفاوته. بگذارید راحت بگم من بدنبال یه آدم مومن واقعی هستم یعنی کسی که به همه ی مسایل پایبند باشه به عبارت دیگه همه چیز رو رعایت کنه نه بخشی رو بگه خوبه و بخش دیگری رو بگه خوب نیست و انجام نده”
گفتم:”والا نمیدونم چی بگم! من حقیقتش علاقه ای به شما پیدا کردم و اومدم جلو ! ”
گفت:”علاقه ، بعد از زندگی و بعد از هم کُف شدن و حل شدن مسایل بوجود میاد. عشق واقعی با یه نگاه پدید نمیاد تو باید با یک نفر زندگی کنی به خاطرش فداکاری کنی به خاطرش مدارا کنی به خاطرش حتی از بعضی چیزایی که دوست داری بگذری اگر بعد از همه اینها و خیلی چیزای دیگه احساس کردی هنوز اونطرفت رو دوست داری اون وقت شاید بتونی بگی خیلی دوستش داری یا اینکه عاشقش هستی ”
گفتم:”این دقیقا عین عین جملات مادرم هستش. پس من منتظر بشم تا شما فکرکنید برای اینکه خواستگاری بیام یا نه؟ ”
نمیدونم چرا این حرف احمقانه رو گفتم؟
گفت:”با عرض معذرت فکر نمی کنم به نتیجه ای برسیم اختلاف ما خیلی زیاده”
گفتم :”حالا یه عروسی دیگه اصلا نمی گیریم”
گفت:”آقا کاظم! یه سوال دیگه ؟ شما اهل موسیقی هستید ؟ آیا موسیقی غنا گوش می کنید؟ شما اهل خمس دادن هستید؟ اگر درآمدی داشته باشید؟”
گفتم:”موسیقی غنا چیه ؟ من هر نوع موسیقی رو بسته به حالم گوش میدم. خمس رو هم قبول ندارم گرچه به ماها تعلق نمی گیره”
گفت:”بفرمایید! شما حتی نمی دونید موسیقی غنا چیه یا دادن خمس رو قبول ندارید!”
گفتم:”خوب چرا باید پول بدم آخه!”
گفت:”من بحث نمی کنم چون اینجا جاش نیست ولی خواهش می کنم از خونه ما که بیرون رفتید دیگه این مسئله ادامه پیدا نکنه و همه چیز تموم بشه ما خیلی با هم فاصله داریم.”
خلاصه یه چایی خوردیم و با مادر اومدیم خونه من تو راه هیچی نگفتم تا رسیدیم خونه به همه گفتم بیایید برای جلسه!
Related Images:
بازدیدها: 118