داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و یکم
از فردای اون روز هر از چند گاهی نگاهم به مهناز می افتاد و دوباره دلم یه جوری می شد.
چندین روز به همین منوال گذشت تا اوایل اسفند ماه تصمیم گرفتم به بابا سعید بگم. تا آخر سال هم کارآموزی من تموم میشد و از اون شرکت بیرون می اومدم.
شب اولش رفتم به محدثه گفتم ، که گفت آره دیگه وقتشه و بعدش رفتم به بابا سعید بگم. بابا توی اتاقش مشغول کارهاش بود اجازه گرفتم و نشستم گفت:”چیه سعید دوباره عاشق شدی ؟” البته این جمله رو به شوخی گفت. منم گفتم :”راستش و بخوای آره!”
توجهش به من جلب شدو گفت:”جدی میگی پسرم؟” گفتم :”بابا جون قربونت برم تو نگاه من شوخی ای می بینی؟”
گفت:”کی هست ؟ کجا دیدیش؟”
گفتم : “اسمش مهنازه! توی شرکت آقا باقر منشی هستش”
گفت: “اوه اوه منشی آقا باقر؟؟؟”
گفتم :”پدر خیلی با تعجب گفتی مگه چیه ؟”
گفت: “اون بنده خدا اصلا به تو نمیخوره عزیزم دختر مذهبی واقعی!”
گفتم:”پدر یعنی من کافرم؟؟”
گفت:”نه عزیزم ولی به هر حال درجات با هم فرق داره اون خیلی فازش بالاست فیلم هم بازی نمیکنه ولی باشه فردا جلسه میذاریم صحبت میکنیم.”
بوسیدمش و از اتاق اومدم بیرون و منتظر جلسه فردا شدم.
فردا شبش دور هم جمع شدیم. دوباره همون جمع یعنی محدثه ، مامان و بابا و من.
مامان گفت واقعیتش من نظری ندارم برای اینکه آخرین نفرم و اصلا کاظم تا شروع جلسه اصلا به من نگفت.
گفتم:”مامانی الهی من قربونت برم ببخشید به خدا دیشب میخواستم بهت بگم گفتم بالاخره یا بابا یا محدثه بهت میگن”
مامان گفت:”باشه بخشیدم”
همه خندیدن. بابا گفت :”من شناختی که از طریق باقر از مهناز خانم دارم خانواده ی بسیار پولداری هستن و این مهناز خانم خودش مستقل کار میکنه و یکسال از کاظم کوچیکتره با وجود درس خوندن کار هم میکنه و به شدت معتقد و مذهبی. ”
محدثه گفت :”چقدر مذهبی؟ به ما میخورن؟”
بابا سعید گفت:”والا باقر می گفت خیلی مذهبی هستن یعنی کاملا همه چیز و رعایت می کنن”
مامان مهناز گفت:”میخوای من یا محدثه بریم صحبت کنیم یه قراره قبل از خواستگاری برای صحبت کردن بذاریم؟ اینا با هم حرف بزنن ببینیم اصلا چقدر بهم میخورن”
محدثه و بابا هم تایید کردن و قرار بر همین شد.
مرتضی حیدری
Related Images:
بازدیدها: 126