Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
648 views

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیستم

اشتراک گذاری :

چندین و چند روز گذشت تا اینکه من کم کم حالم بهتر شد یک مقدار از عقب موندگی های درسیم مونده بود که تا بهمن ماه پاس کردم و باید می رفتم برای کارآموزی.

اواسط بهمن بود با بابا سعید صحبت کردم و اون من و معرفی کرد به یکی از دوستاش و با توجه به اینکه رشته ی من حسابداری بود رفتم به اون شرکت تا یه جورایی حسابدار دوست پدرم ، آقا باقر باشم. مرد شریفی بود اتاق بزرگی داشت که منشی و من در اتاق خودش بودیم و کنار خودش کار می کردیم.

منشی آقا باقر یه دختر محجبه و بسیار متین و با حیا به نام مهناز بود. ایشون به زور بعد از چند روز جواب سلام رو فقط می داد خیلی با وقار بود آدم می ترسید حتی به طرفش نگاه کنه چند روزی مشغول کارهای خودم بودم.

تا اینکه یک روز وقتی حواس مهناز به کارهای خودش بود بی اختیار بهش خیره شدم و یه دل نه صد دل عاشقش شدم خیلی جذاب بود ولی ناگهان خاطره ی منفی و بدی جلوی چشمم ظاهر شد خاطره ی تلخ حنانه.

اون شب رفتم به اتاق محدثه. بعد از قطع ارتباط با حنانه محدثه دوباره مثل گذشته شده بود با این فرق که مثل من یه تجربه تلخ رو پشت سر گذاشته بود.

گفتم: “محدثه یه چیزی بگم مسخرم نمیکنی؟”

گفت: “نه ! ولی قول نمیدم”

گفتم : “دوباره عاشق شدم!”

گفت:”بابا پاشو جمع کن مسخرشو در آوردی تازه از این یکی خلاص شدی، حتما میخوای من باهاش دوست بشم”

گفتم: “کاش می شد محدثه این خیلی با حنانه فرق داره همکارمه به زور جرات میکنی بهش نگاه کنی”

گفت:”چرا مگه ترسناکه؟”

گفتم:”نه بابا این قدر با وقار و متینه !”

محدثه به فکر فرو رفت و بعد از چند دقیقه گفت:”کاظم بیا این مورد و عجله نکن بذار یه مدتی بگذره شاید بیشتر ازش چیزی بدونی بعد به بابا و مامان بگو”

گفتم :”راست میگی بذار کمی بگذره با اینکه به شدت عاشقش شدم ولی به نظرم صبر کنم بهتره”

1 thought on “داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیستم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.