Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
فیلم دیدار رهبر با نخست وزیر ژاپن ماجرای مداحی داره میریزه که تبدیل به دابسمش شد اجرای کوتاه آرمان امیدی در برنامه اعلام نتایج برنامه عصر جدید نقد فیلم سینمایی ما همه با هم هستیم کمال تبریزی بچه ام فیلم و عکس غیراخلاقی و جنسی نگاه می کنه چه کنم؟ ماجرای حمله ایران به نفتکش امارات ، واقعی یا دروغ نقد صوتی سریالهای ماه رمضان 98 ماجرای لغو سخنرانی رائفی پور دانشکده کشاورزی دانشگاه تربیت مدرس فرصت سرمایه گذاری و فروش در فروشگاههای زنجیره ای محصولات سالم و ارگانیک
533 views

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و هشتم

اشتراک گذاری :

http://duya.navadiha.ir/uploads/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%A7%D8%B2-2.jpg

شرکت آقا باقر از چهارم عید تا دوازدهم تعطیل نبود تصمیم گرفتم صبح برم باهاش صحبت کنم.

صبح از خواب بلند شدم، نمازم رو خوندم احساس می کردم به خدا نزدیک تر شدم و بعد از چند ساعتی  از خونه زدم بیرون حول و حوش هشت و نیم مهناز پیداش شد قبل از اینکه بره و وارد شرکت بشه رفتم جلوش و گفتم :”سلام مهناز خانم! من یه صحبتی دارم با شما خیلی سریع!”

مهناز که کمی جاخورده بود گفت:”سلام آخه درست نیست!”

گفتم :”خیلی سریع میگم! میدونم میخواد براتون خواستگار بیاد شما به من گفتید برو عوض شو من هم تمام سعیم رو دارم میکنم و خیلی هم تغییر کردم حالا اون بنده خدا اومده من باید چیکار کنم”

گفت:”این حرفاتون واین کارتون خیلی زشته. اون بنده خدا دیشب برای خواستگاری اومده بود من هم جوابش کردم اصلا اعتقادی به بعضی مسایل نداشت  لطفا دیگه از این کارا نکنید”

مهناز رفت و واقعیت این بود که من خیالم راحت شد. از طرفی هم درس بزرگی گرفتم و اون این بود که چقدر راحت ممکن بود مهناز و از دست بدم و اینکه همه چیز دست خداست.

این حس که وقتی خدا رو داری مهم نیست دیگه چی نداری کم کم و به تدریج روز به روز بیشتر برای من جا می افتاد و برای این که دل خدا رو به دست بیارم بیشتر به دنبال دستورات دین می رفتم و داشتم به یک مهناز جدید تبدیل می شدم.

نگاه مهناز و چهرش مدام جلوی چشمام بود.نمیدونم برای رسیدن به مهناز دیگه باید چکار می کردم این عید همراه بود با تغییرات بسیار بزرگ در زندگی من و هیچوقت فکر نمی کردم این حس ها را روزی تجربه کنم.

این تغییر رو اما چطور به مهناز می رسوندم از طرفی هم هر چقدر عاشق خدا می شدم عشق مهناز نه اینکه کم بشه اما اهمیتش برام کمتر می شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.