Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
419 views

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و ششم

 

سایت نودیها : فردا صبح به زور از خواب بیدار شدم و نماز صبح خوندم. چند سالی که از بلوغم گذشته بود و نماز میخوندم نماز صبح هام همیشه قضا می شد یا  آخر وقت می خوندم ولی این بار اول وقت از خواب بیدار شدم واقعیتش این بود که حال عجیبی بهم دست داد چون با حال بلند شدم و با عشق خوندم بهم چسبید.

این چندین روز تا عید نوروز همه ی رفتارهای من بیکباره تغییر کرد حس جدیدی پیدا کردم قاطی شدن با مسایل و احکام و خوندن نماز ها و دعا ها برای من لذت دیگه ای داشت که تا به اون روز تجربه نکرده بودم.
بیست روز زمان زیادی نبود برای این که من تغییر جدی ای کنم اما انصافا نگاهم به مسایل هر روز تغییرات جدی می کرد.

بالاخره عید با تمام زیبایی هاش رسید و بوی عید همه جا پیچید. روز آغازین بهار حس خیلی خوبی داشتم یک حس ارتباط با یک جای دیگه. احساس میکردم به خدا نزدیک تر شدم، احساس می کردم به غیر از این کسانی که در کنارم هستند خدا ، فرشتگان الهی و ائمه در کنار من هستند و این حس بسیار عالی ای به من می داد.

روز موعود هم نزدیک بود قرار بود روز دوم عید به شهرستان آقا باقر در حوالی همدان بریم و اونجا مهمان آقا باقر باشیم. دست از پا نمی شناختم تا به این مسافرت بریم و مهناز رو دوباره ببینم. ضمن اینکه مهناز احساس جدیدی از زندگی به من داده بود.

مرتضی حیدری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.