Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
فیلم دیدار رهبر با نخست وزیر ژاپن ماجرای مداحی داره میریزه که تبدیل به دابسمش شد اجرای کوتاه آرمان امیدی در برنامه اعلام نتایج برنامه عصر جدید نقد فیلم سینمایی ما همه با هم هستیم کمال تبریزی ماجرای سعید عابد راننده اسنپ ماجرای حمله ایران به نفتکش امارات ، واقعی یا دروغ نقد صوتی سریالهای ماه رمضان 98
424 views

داستان عشق من مهناز – فصل دوم قسمت بیست و پنجم

اشتراک گذاری :

 

اما تغییر مگه به همین راحتیه!

رفتم پیش بابا سعید و موضوع رو بهش گفتم. بابا گفت:”پسرم! فدات بشم! من خودم هم با این سنی  که دارم گیرم. یه دوستی دارم شمارش رو بهت میدم باهاش ارتباط بگیر بنام حاج آقای قاسمیان، روحانی هستش”

شماره ی حاج آقای قاسمیان رو گرفتم از طریق شبکه های اجتماعی و پیامک خودم رو معرفی کردم گفت “شبها میتونیم با هم ارتباط بگیریم، من آخر سالی سرم خیلی شلوغه ولی اگر قول بدی حرف گوش کنی برای تغییر راه زیاد سخت نیست”

۱۰ اسفند ماه بود صبح رفتم مهناز وقتی از ماشین پیاده میشد تا وارد شرکت بشه رو ببینم و بعدش برگشتم و به کارهایی که داشتم رسیدم تا شب شد و آنلاین شدم حاج آقا هم آنلاین بود بعدش پرسیدم؟

  • کاظم: حاج آقا چه کنم من ؟
  • قاسمیان: در مورد شما با پدرت صحبت کردم و شما هم معرفی اجمالی این چند روزه تلفنی از خودت کردی. عزیزم اولین کار باید نمازت و درست کنی؟ و قبل از اون رساله مرجعت و زیر و رو کن در مورد وضو ، نماز و این مسایل و بخون و روی نماز اول وقتت کار کن. انجام دادی در خدمتم!”
  • کاظم :”خداحافظ”
  • قاسمیان : “درپناه خدا”

چند جمله نوشت و چقدر کار؟!! مرجع کیه بابا؟ من اصلا مرجعی نداشتم البته بابام گفته بود اصرار هم میکرد ولی من زیر بار نمی رفتم.نماز صبحم من همیشه قضا میخوندم.

تنها چیزی که من و تحریک میکرد، عشق مهناز بود.

با خودم گفتم بالاخره باید شروع کنم و به این حاج آقا اعتماد کنم.رفتم توی سایت مرجع پدرم همون شب چندین بار قسمت وضو ، غسل و نمازش و خوندم. بابا میگفت باید بهترین و انتخاب کنم منم توی مراجع این آدم و قبول داشتم بهتر میدونستم پدرم هم خیلی تحقیق کرده بود. راستش حوصله نداشتم تحقیق کنم. چند تا ساعت گذاشتم برای نماز صبح به مامان هم گفتم نماز صبح من و بیدار کن. گفت :”مثل همیشه که بیدارم نمیشی؟ باشه!”

بابا سعید اومد توی اتاقم و گفت:”یه چیزی میگم روحیه بگیری ؟ شاید عید با آقا و خانوادش بریم مسافرت!”

هیچ خبری خوش تر از این نبود.

 

مرتضی حیدری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.